زندگی شهید محمدتقی ارغوانی در مستند «صبح بی‌پایان» به تصویر کشیده شد

به گزارش پایگاه خبری دیدگاه مدیریت به نقل از خبرگزاری مهر، کتاب «صبح بی‌پایان» زندگی‌نامه شهید محمدتقی ارغوانی است که با استفاده از مستندات و پژوهش در زندگی او به نگارش درآمده است. این کتاب با آشنایی و ازدواج نازلار و ایوب، والدین محمدتقی ارغوانی آغاز می‌شود و پس از مرور سریع بر زندگی و پیشینه خانوادگی شهید، به تولد و کودکی او می‌پردازد.

محمدتقی در روستای قوزیجاق از توابع زنجان به دنیا می‌آید و در شش سالگی به همراه مادربزرگش برای ورود به مدرسه به وردآورد می‌رود و در همان‌جا می‌ماند. در ادامه کتاب، خواننده با مسیر زندگی محمدتقی همراه می‌شود و در کوچه باغ‌های وردآورد بزرگ می‌شود و پستی‌ها و بلندی‌ها را پشت سر می‌گذارد تا به آن رویای صادقه دست یابد. ارغوانی در جوانی به عنوان کارمند روابط عمومی شهرداری تهران مشغول به کار می‌شود و با شدت گرفتن جنگ سوریه به جمع مدافعان حرم حضرت زینب سلام الله علیها می‌پیوندد و در ۲۲ بهمن ۱۳۹۴، در آن صبحِ بی‌پایان به شهادت می‌رسد.

این کتاب تمامی مراحل زندگی شهید ارغوانی از کودکی تا شهادت و بازگشت پیکرش به وطن را روایت می‌کند. در بخشی از متن کتاب می‌خوانیم: محمدتقی دیگر حرفی نمی‌زند. سر سفره شام نشسته‌اند. اخبار تلویزیون تصاویری از سوریه را نشان می‌دهد. خاطراتش از سوریه جلوی چشمش رژه می‌روند. آه می‌کشد و می‌گوید: «نگاه کن چه وضعیه! گناه دارن این مردم!» لیلا با تندی و ناراحتی می‌گوید: «منم گناه دارم! بچه‌مم گناه داره! اصلا ما چی کاره‌ایم؟ مسئولیتی داریم؟ نیروی نظامی‌ایم؟ به ما چه ربطی داره؟» محمدتقی می‌خواهد چیزی بگوید که لیلا نمی‌گذارد و ادامه می‌دهد: «با این حال، تو یه بار رفتی و اگه وظیفه‌ای هم بوده، انجام دادیم. دیگه کافیه! اگه حرف وحدیث‌ها و مشکلات مالی رو هم تحمل کنم، نمی‌تونم امیرحسین رو تنهایی بزرگ کنم. باید خودت بالا سر این بچه باشی!»

در دل محمدتقی غوغاست. دوست دارد دوباره راهی سوریه شود؛ اما آرامش خانواده برایش اهمیت زیادی دارد. مکث می‌کند؛ سرش را پایین می‌اندازد و می‌گوید: «وقتی راضی نباشی، نمی‌رم! دوست ندارم ناراحت بشی.» لیلا که از نبودن محمدتقی خسته شده است، از او می‌خواهد دیگر حرف رفتن را نزند. ساعت چهار صبح، محمدتقی با صدای گریه از خواب بیدار می‌شود. می‌رود بالای سر لیلا و او را بلند می‌کند. لیلا وسط گریه می‌گوید: «محمد، می‌تونی بری سوریه!» محمدتقی تعجب می‌کند و می‌پرسد: «خواب نما شدی؟» لیلا «نه»ی می‌گوید و دوباره جمله‌اش را تکرار می‌کند: «می‌تونی بری سوریه.» «چرا نظرت عوض شد؟ چی شده؟» لیلا خوابی را که دیده است تعریف می‌کند: «خواب دیدم با لودر دارن حرم حضرت زینب (س) رو خراب می‌کنن؛ همون جایی بود که با هم رفتیم. لودر جلو می‌رفت و من ایستاده بودم کنار و به صورت خودم چنگ می‌زدم!» بعد نگاهی به ناخن‌هایش می‌اندازد و ادامه می‌دهد: همین ناخونام بود…

کتاب «صبح بی‌پایان» به قلم زهرا خدائی در ۱۱۷ صفحه از سوی انتشارات ۲۷ بعثت منتشر شده است.

پیمایش به بالا