«بابای من مهدی‌ست»؛ داستان جانبازی که رمان گمشده‌اش را یافت

به گزارش پایگاه خبری دیدگاه مدیریت به نقل از خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زینب آزاد: جنگ، برای برخی افراد یادگاری است که با گذشت زمان همچنان بر دوششان سنگینی می‌کند و برای دیگران، واقعیتی است که باید از میان روایت‌ها، اسناد و حافظه بازماندگان کشف شود. اما چگونه می‌توان از شبی نوشت که نویسنده هرگز آن را تجربه نکرده و از رنج انسانی گفت که تجربیاتش فراتر از دانسته‌ها و تصورات اوست؟ رمان «خون دریا» برای نویسنده این اثر، تلاشی است برای نزدیک شدن به همین فاصله؛ فاصله میان نسل امروز و روزهای جنگ، میان تجربه زیسته و تخیل ادبی و میان آنچه از عملیات کربلای ۴ روایت شده و آنچه هنوز در زبان نمی‌گنجد. در این گفت‌وگو، لیلا مهدوی از دشواری نوشتن درباره جهان مردانه جبهه، مواجهه با تراژدی کربلای ۴، نقش رمان در پیوند نسل‌ها و ضرورت دیدن انسان فراتر از مرزهای مذهبی می‌گوید؛ از تصویری که عنوان «خون دریا» را شکل داد و دیدار تکان‌دهنده‌ای که پس از انتشار کتاب، معنای نوشتن را برای او تغییر داد. در بخش اول گفتگو با مهدوی با عنوان جنگ از جایی شروع می‌شود که روایت قهرمانی‌ها تمام شده است از فرم و محتوای «خون دریا» گفتیم. بخش دوم اما با حال و هوای متفاوتی تنظیم شده که در ادامه آن را از نظر می‌گذرانید.

* به‌عنوان یک نویسنده زن، نوشتن بخش‌های مربوط به سارا احتمالاً به دلیل نزدیکی بیشتر به تجربه و جهان ذهنی زنانه برایتان آشناتر بوده است؛ اما در مقابل، روایت مهدی، حالات روانی او، صحنه‌های عملیات و تجربه‌های مردانه‌ای که در داستان می‌بینیم، نیازمند فاصله و شناخت متفاوتی بوده است. نوشتن این بخش‌ها چقدر برایتان دشوار بود و برای باورپذیر شدن شخصیت مهدی و تجربه‌های او چه تحقیق یا مطالعه‌ای انجام دادید؟ خیلی سخت بود. از تجربه‌های شخصی من از جنگ، چیزهای بسیار محدودی در ذهنم مانده است. یکی از روشن‌ترین خاطراتم مربوط به زمانی است که پدرم می‌خواست به جبهه برود. قبل از آن معمولاً حضور نداشت، اما در راه‌آهن می‌توانستیم او را ببینیم، با او خداحافظی کنیم و منتظر بمانیم تا دفعه بعد برگردد. همین خاطرات، البته بسیار محدود و کوچک، تنها بخشی از تجربه زیسته من از جنگ است. اما یک اتفاق در جنگ ۱۲روزه برای من نقطه عطف بود. یک روز در حال عوض کردن شبکه‌های تلویزیونی بودم که دیدم مجری برنامه، آقای آزادی، یک تابوت کوچک را بلند کرد. من اساساً آن برنامه را تماشا نمی‌کردم و آن ساعت هم معمولاً تلویزیون نمی‌دیدم. داخل تابوت، پیکر رایان قاسمیان، نوزادی حدود ۲۰ روزه یا دوماهه، بود. وقتی مجری تابوت را بلند کرد، احساس کردم انگار کمرش شکست. من همان لحظه حس کردم تمام معنای جنگ برایم در آن نقطه خلاصه شده است. بعد از آن اتفاق، به گذشته خودم نگاه کردم. پیش از «خون دریا» داستان‌های کوتاه جنگی زیادی نوشته بودم و درباره جنگ ۱۲روزه هم تجربه‌هایی داشتم. ما در آن مقطع در همدان بودیم. حمله به پایگاه هوایی نوژه و اتفاقات مربوط به سوباشی را از نزدیک‌تر احساس کردیم و اخبار بسیار سهمگین بود. بعد هم به سمت جنوب رفتیم و در معرض خطر قرار گرفتیم. با این حال، آنچه در جنگ ۱۲روزه تجربه کردیم، با آن لحظه‌ای که تابوت رایان قاسمیان را دیدم، قابل مقایسه نبود. احساس کردم همه نوشته‌های قبلی‌ام، بیشتر انباشته‌ای از شنیده‌ها، دیده‌ها و تجربه‌های غیرمستقیم بوده است. اما وقتی آن تابوت کوچک را دیدم، احساس کردم وزن آن تابوت روی دست‌های خودم است. این اتفاق برای من همه‌چیز را واقعی کرد. بعد از آن، نوشتنم ناگهان روان شد. روایت‌های جنگ که در آن مقطع به جنگ رمضان هم رسید، دیگر برایم صرفاً موضوعی برای نوشتن نبود؛ هر روز چند روایت واقعی داشتم که باید آنها را می‌نوشتم. به نظرم برای نوشتن جنگ، باید بتوانیم تا حدی احساس کنیم که درون آن موقعیت قرار گرفته‌ایم. البته من هیچ‌وقت نمی‌توانم ادعا کنم که خودم را جای مهدی گذاشته‌ام. برای نوشتن بخش‌های مربوط به او، بسیار درباره اروند تحقیق کردم. اروند را دیدم و لمس کردم و برایم عزیز شد. درباره قطرات آب، خِیّم، دریاچه ماهی و ام‌الرصاص مطالعه کردم و نقشه اروند را تقریباً مو به مو در ذهنم داشتم، اما هیچ‌کدام از اینها تجربه زیسته من نبود. همه اینها انباشته‌ای از چیزهایی بود که خوانده بودم و فیلم‌هایی که دیده بودم. وقتی عملیات کربلای ۴ اتفاق افتاد، من حدود دو سال داشتم و طبیعتاً هیچ تجربه‌ای از آن ندارم. بنابراین نوشتن درباره مهدی برای من بسیار دشوار بود. در بعضی لحظات، قلمم را رها می‌کردم و نمی‌توانستم ادامه بدهم. در مورد کربلای ۴، این احساس برایم شبیه مواجهه با عاشورا بود. برای نوشتن بعضی صحنه‌ها، زیارت ناحیه مقدسه را می‌خواندم و دوباره برمی‌گشتم سراغ نوشتن. بسیاری از چیزها را هم عمداً ننوشتم. درباره کربلای ۴ احساس می‌کنم زبانم بند می‌آید. در داستان، کربلای ۵ حدود یک ماه از روایت را دربرمی‌گیرد، اما کربلای ۴ فقط یک شب است؛ با این حال، احساس می‌کنم همان یک شب، به اندازه یک عاشورا سنگین است. از میان آنچه درباره کربلای ۴ نوشته‌ام، خودم برخی بخش‌ها را دوست دارم؛ چون وقتی دوباره آنها را می‌خوانم، آن حس برایم زنده می‌شود. با این حال، همچنان احساس می‌کنم نتوانسته‌ام آنچه را در کربلای ۴ وجود داشته، آن‌طور که باید روایت کنم؛ برای من، کربلای ۴ یک عاشورا بود.

* از صحبت‌هایتان می‌توان این‌طور برداشت کرد که تجربه زیسته، حتی اگر محدود باشد، در انتقال فضای جنگ به مخاطب تأثیر زیادی دارد. شما در روایت جنگ ۱۲روزه و جنگ رمضان این تجربه را داشتید، اما درباره کربلای ۴ بیشتر به تحقیق و گفت‌وگو با رزمندگان تکیه کردید. فکر می‌کنید همین تفاوت باعث شده روایت جنگ در «خون دریا» در بخش‌هایی کمرنگ‌تر باشد؟ آیا تحقیق و تخیل می‌تواند جای تجربه زیسته را بگیرد؟ من هنوز نتوانسته‌ام به‌طور کامل از کربلای ۴ عبور کنم و احساس می‌کنم هنوز درباره آن حرف دارم. مدت زیادی است که درگیر شب کربلای ۴ هستم؛ شبی که از غروب آغاز می‌شود و تا اذان صبح ادامه پیدا می‌کند، اما برای من هنوز تمام نشده است. حتی پس از «خون دریا» هم درباره کربلای ۴ نوشته‌ام؛ در مجله «کلمه» درباره آن مطلب داشتم و در کتاب دیگری نیز روایت یکی از رزمندگان، آقای باقری، را از کربلای ۴ نوشتم. با این حال، هنوز احساس می‌کنم آن شب را آن‌طور که باید حس نکرده‌ام. هر بار با آقای مطهری صحبت می‌کنم، که به واسطه پدر همسرم با ایشان آشنا شده‌ام، روایت‌های تازه‌ای می‌شنوم. وقتی صحبت می‌کنند و من صدایشان را ضبط و بعد پیاده می‌کنم، هنوز برایم تازگی دارد و احساس می‌کنم فاصله زیادی با چیزی که خودم تصور کرده بودم دارد. در مقابل، در جنگ اخیر تجربه‌ای داشتم که برایم بسیار ملموس بود. آن روزها از پدر و مادرم دور بودم، از تهران و دوستانم خبر نداشتم و حتی صداوسیما را تهدید کرده بودند. ما هم به دلیل تهدید بنادر و تأسیسات بندری، شرایط سختی داشتیم. یک شب که بچه‌ها خواب بودند، در ایوان خانه نشسته بودم و حال بسیار گرفته‌ای داشتم. باران می‌بارید و هوا خوب بود. ناگهان از پشت کوه، چیزی شبیه یک آتش قرمز را دیدم که عبور کرد و بعد چند مورد دیگر پشت سر آن حرکت کردند. برای من انگار آن صحنه، آتشی بود که در قلبم روشن شده بود؛ چون می‌دانستم پشت آن کوه‌ها لانچرهای قابل حمل مستقر هستند و حتی پیش از آن، کامیون‌های حامل لانچرها را دیده بودم. آن لحظه احساس عجیبی داشتم؛ احساس می‌کردم در جایی ایستاده‌ام که موشک‌های ما از آنجا شلیک می‌شوند و در مقابل، جنگنده‌های دشمن را هم می‌بینم که از کریدور جنوب خلیج فارس وارد می‌شوند و به سمت نقاط مختلف کشور می‌روند. این رفت‌وبرگشت‌ها برای من کاملاً ملموس بود. وقتی خبر می‌رسید اصفهان، یزد یا شیراز مورد حمله قرار گرفته، من بخشی از آن اتفاق را با چشم خودم دیده بودم. برای همین، نوشتن از آن جنگ برایم با کربلای ۴ تفاوت داشت. اما همچنان در تلاش هستم تا کربلای ۴ را بفهمم و به آن نزدیک شوم. به نظرم این دقیقاً یکی از کارکردهای رمان است. رمان از منظر هنر جایگاهی دارد که می‌تواند میان نسل‌ها فاصله ایجادشده را پر کند. در حوزه ادبیات پایداری، این کارکرد هنوز بسیار کم‌رنگ و مظلوم است. من آدم نقدپذیری هستم؛ به شرط اینکه نقد، نقد فرم، مضمون یا حقیقت کتاب باشد. اما گاهی از سوی برخی استادان و افراد صاحب‌نام نقدهایی شنیده‌ام که می‌گفتند وقتی این همه حقیقت

پیمایش به بالا