سازوکارهای تحول‌آفرین در مواجهه با میراث مکتوب

مهدی صدیقیان_ پژوهشگر مطالعات فرهنگی

چکیده

ادبیات در معنای عامِ آن – به‌مثابه‌ی کلان‌روایت‌های مکتوبی که تجربه‌ی زیسته‌ی بشری را رمزگذاری و منتقل می‌کنند – نه‌تنها آینه‌ی فرهنگ‌ها، که کارگاهی برای بازسازیِ «زیست‌جهانِ» فردی و جمعی است. این مقاله با رویکردی میان‌رشته‌ای و با بهره‌گیری از علوم اعصاب شناختی، روان‌شناسیِ خواندن، هرمنوتیک فلسفی، نظریه‌ی انتقادی و جامعه‌شناسیِ معرفت، به تبیین سازوکارهای دگردیسی‌آفرین ادبیات در معنای جامع آن می‌پردازد. پرسش محوری این است که مواجهه‌ی عمیق با متونِ اصیل – صرف‌نظر از ژانر – از چه مسیرهایی به تغییر در ساختارهای ادراکی، عاطفی، هویتی و کنشیِ مخاطب می‌انجامد و این تغییر چگونه می‌تواند به تحول در جهانِ پیرامون بینجامد. یافته‌ها نشان می‌دهد که ادبیات از طریقِ سازوکارهایی چون «گسترشِ افقِ انتظار»، «گسست از خودمحوریِ معرفتی»، «تمرینِ زیستن در موقعیت‌های حدی»، «بازآراییِ شبکه‌های معنایی» و «انباشتِ سرمایه‌ی فرهنگیِ تحول‌آفرین»، به‌مثابه‌ی عاملی بنیادین در تکوینِ سوژه‌ای آگاه‌تر، نقادتر و متعهدتر عمل می‌کند.

واژگان کلیدی: ادبیات (معنای عام)، دگردیسیِ شناختی، هرمنوتیک، هویتِ روایی، افقِ انتظار، سرمایه‌ی فرهنگی، نظریه‌ی انتقادی.

۱. مقدمه

از کهن‌ترین روزگاران، بشر برای فراروی از محدودیت‌های تجربه‌ی زیسته‌ی عینی، به «جهانِ دوم» متون پناه برده است. ادبیات در معنای عام آن – اعم از حماسه‌های اسطوره‌ای، فلسفه‌های بنیادین، متون عرفانی، تاریخ‌نگاریِ روایی، جستارهای تأملی، شعر و نمایشنامه – نه مخزنی برای انباشتِ اطلاعات، که کارگاهی زنده برای بازتولیدِ معنا و بازآفرینیِ سوژه است. این مقاله، برخلاف رویکردهای صرفاً زیباشناختی یا سرگرم‌کننده، به ادبیات به‌عنوان «فناوریِ تحولِ انسانی» می‌نگرد؛ فناوری‌ای که با کم‌ترین هزینه‌ی مادی، ژرف‌ترین تأثیرات را بر نظامِ ادراکی، عاطفی، هویتی و کنشیِ مخاطب می‌نهد و از این رهگذر، جهانِ پیرامون را – نه مستقیم، بلکه از مسیرِ تغییرِ عاملانِ انسانی – دگرگون می‌سازد.

۲. مبانی نظری: ادبیات و نسبتِ آن با دگردیسیِ انسانی

۲-۱. افقِ انتظار و گشایشِ جهان‌هایِ ممکن

هانس رابرت یاوس (Jauss, 1982)، از نظریه‌پردازان مکتبِ کنستانس، مفهوم «افقِ انتظار» (horizon of expectations) را مطرح می‌کند. هر خواننده با پیش‌دانش‌ها، ارزش‌ها و چارچوب‌هایِ معناییِ خود به سراغِ متن می‌رود. مواجهه‌ی با یک متنِ اصیل، این افق را یا «تأیید» می‌کند یا – و این حالتِ تحول‌آفرین است – آن را «به‌چالش» می‌کشد و گسترش می‌دهد. ادبیاتِ عام، با ارائه‌ی جهان‌هایِ ممکنِ متکثر (از مدینه‌ی فاضله‌ی فارابی تا جهان‌هایِ دیستوپیاییِ اورول)، به مخاطب امکان می‌دهد تا فراسویِ روزمرگی، زیستن به‌شیوه‌هایِ دیگر را تصور کند. این «گشایشِ افقی»، نخستین گامِ هرگونه تغییرِ بنیادین است.

۲-۲. هرمنوتیک و گفت‌وگویِ بی‌پایان با سنت

هانس‌گئورگ گادامر (Gadamer, 1975) در فلسفه‌ی هرمنوتیک خود، فهم را نه بازتولیدِ نیاتِ مؤلف، که «هم‌آمیختگیِ افق‌ها» (fusion of horizons) می‌داند. در این چارچوب، خواننده‌ی یک متنِ کلاسیک (چه فلسفی، چه عرفانی، چه تاریخی) در گفت‌وگویی پویا با سنت قرار می‌گیرد و پرسش‌هایِ خود را به متن عرضه می‌کند. این فرایند، باعث می‌شود که نه فقط متن، که خودِ خواننده نیز در این تعامل دگرگون شود؛ چراکا سوژه‌ی پرسشگر، پس از مواجهه با پاسخ‌هایِ سنت، دیگر آن سوژه‌ی پیشین نیست. به‌بیانِ گادامر، «هر فهم، فهمی تازه است» و هر فهمِ تازه، به‌معنایِ دگردیسی در خودِ فهمنده است.

۲-۳. سرمایه‌ی فرهنگی و انباشتِ ظرفیتِ تحول

پیر بوردیو (Bourdieu, 1986) با مفهوم «سرمایه‌ی فرهنگی» نشان می‌دهد که مواجهه‌ی نظام‌مند با متونِ اصیل، نوعی سرمایه‌ی نمادین و شناختی ایجاد می‌کند که به‌مرور، به «منش» (habitus) فرد تبدیل می‌شود. این منش، شامل گرایش‌ها، سلیقه‌ها و چارچوب‌هایِ ادراکی‌ای است که رفتارهایِ فرد را هدایت می‌کنند. ادبیاتِ عام، از این منظر، نه یک فعالیتِ تفننی، که سازوکاری برای «پرورشِ منشِ نقادانه» و «اکتسابِ طبقه‌بندی‌هایِ ذهنیِ تازه» است. کسی که با متونِ گوناگون (از فلسفه‌ی سیاسی تا شعرِ عرفانی، از تاریخِ تمدن‌ها تا جستارهایِ علمی) انس گرفته است، به‌ناچار «منشی» متفاوت از کسی خواهد داشت که در سیطرۀ تک‌صداها و محتوایِ الگوریتمی باقی مانده است.

۳. سازوکارهایِ روان‌شناختیِ تحول‌آفرینیِ ادبیاتِ عام

۳-۱. تمرینِ «موقعیت‌هایِ حدی» در فضایی امن

متونِ ادبیِ عام – از نمایشنامه‌هایِ سوفوکل تا روایت‌هایِ تاریخیِ مصیبت‌بار و از فلسفه‌هایِ اگزیستانسیال تا زندگینامه‌هایِ خودنوشت – خواننده را با «موقعیت‌هایِ حدی» (مرگ، خیانت، فقدان، آزادی، تنهایی، شوریدگی) مواجه می‌کنند. این مواجهه، درحالی‌که در فضایی امن (صفحاتِ کتاب) رخ می‌دهد، امکانِ «تمرینِ زیستن» در بحرانی‌ترین لحظاتِ انسانی را فراهم می‌آورد. به‌گفته‌ی اروین یالوم (Yalom, 1980)، روان‌درمانگر اگزیستانسیال، رویاروییِ نمادین با دغدغه‌هایِ نهاییِ هستی، «خردِ وجودی» را شکوفا می‌کند و فرد را از سطحی‌نگری به ژرف‌نگری سوق می‌دهد.

۳-۲. گسست از خودمحوریِ معرفتی از رهگذرِ تنوعِ روایت‌ها

انسانِ مدرن، اسیر «حباب‌هایِ شناختی» (filter bubbles) ناشی از الگوریتم‌هایِ رسانه‌ای است. ادبیاتِ عام، با گردآوریِ صداهایِ متکثر از فرهنگ‌ها، اعصار و جهان‌بینی‌هایِ متفاوت، این حباب را می‌شکند. خواندنِ یک روایت از منظرِ یک برده در رومِ باستان، و سپس روایتی از منظرِ یک انقلابیِ فرانسوی، و سپس جستاری از یک فیلسوفِ شرقی، نه‌فقط اطلاعات، که «گونه‌هایِ متفاوتِ نگاه به جهان» را به مخاطب عرضه می‌کند. این انباشتِ منظرها، به‌تدریج تواناییِ «خود-برون‌نگری» (self-distancing) را تقویت می‌کند؛ یعنی فرد می‌آموزد که به باورهایِ خود از فرادست بنگرد و آنها را نسبی، نه مطلق، ببیند.

۳-۳. نظم‌دهیِ عواطف از طریقِ صورتبندیِ زبانی

دیمین داماسیو (Damasio, 1994)، عصب‌شناسِ پرتغالی، در نظریه‌ی «نشانگرِ بدنی» نشان داده است که عواطفِ بی‌نام و مبهم، می‌توانند تصمیم‌گیری را مختل کنند. ادبیات، با ارائه‌ی صورتبندی‌هایِ زبانیِ دقیق از طیفِ گسترده‌ای از عواطف (از غمِ عمیقِ یک مرثیه تا شورِ یک غزلِ عارفانه)، به فرد کمک می‌کند تا «الفبایِ عاطفیِ» خود را گسترش دهد و هیجان‌هایِ خود را بهتر بشناسد و تنظیم کند. این «سوادِ عاطفی» که ریشه در مواجهه‌ی عمیق با متون دارد، یکی از مؤلفه‌هایِ اساسیِ هوشِ هیجانی و سلامتِ روان است.

۴. از دگردیسیِ فردی تا تغییرِ جهانِ پیرامون

۴-۱. تکوینِ «سوژه‌ی نقاد»

ادبیاتِ عام، در معنایِ انتقادیِ خود، کارکردی «ایدئولوژی‌زدا» دارد. متونی که به نقدِ قدرت، بی‌عدالتی، خودفریبیِ جمعی یا جزم‌اندیشی می‌پردازند (از فلسفه‌ی سیاسیِ ماکیاولی و لاک تا رمان‌هایِ اعتراضی و تاریخ‌نگاری‌هایِ بازاندیشانه)، به شکل‌گیریِ «آگاهیِ انتقادی» کمک می‌کنند. این آگاهی، فرد را از پذیرشِ منفعلانه‌ی وضعِ موجود بازمی‌دارد و او را به‌سوی پرسش‌گری و درنهایت، کنش‌گریِ آگاهانه سوق می‌دهد. ادبیات، در این معنا، هم‌پایِ عقلانیتِ عمومی، به‌مثابه‌ی «سوختِ» دموکراسی عمل می‌کند.

۴-۲. شکل‌گیریِ «خیرِ جمعی» از مسیرِ خردِ روایی

مارتا نوسبام (Nussbaum, 2010) در فلسفه‌ی اخلاقیِ خود، بر نقشِ ادبیات (در معنای عامِ آن) در پرورشِ «شهروندیِ جهانی» تأکید می‌کند. به‌زعمِ او، مواجهه با روایت‌هایِ گوناگونِ انسانی، «تخیلِ اخلاقی» را تقویت می‌کند و فرد را به‌سمتِ نوعی «همدلیِ شناختی» سوق می‌دهد که بدونِ آن، هم‌زیستیِ مسالمت‌آمیز در جوامعِ پیچیده‌ی مدرن ناممکن است. ادبیات، در این دیدگاه، نه یک فعالیتِ شخصی، که یک «کالایِ عمومی» و زیرساختیِ اجتناب‌ناپذیر برای سلامتِ جامعه است.

۵. دلالت‌هایِ کاربردی: چگونه از ادبیات برای دگردیسی بهره‌گیریم؟

براساسِ چارچوبِ نظریِ ارائه‌شده، برنامه‌ای عملیاتی برای مواجهه‌ی تحول‌آفرین با ادبیاتِ عام پیشنهاد می‌شود:

· تنوعِ عمدی در انتخابِ متون: آمیختنِ فلسفه با شعر، تاریخ با ادبیاتِ داستانی، و متونِ کلاسیک با جستارهایِ معاصر، تا از تک‌صداگریِ معرفتی پرهیز شود.

· خوانشِ فعال، نه منفعل: حاشیه‌نویسی، پرسش‌گری، نوشتنِ خلاصه‌هایِ تأملی و بحث‌هایِ گروهی، عمقِ درگیریِ شناختی را افزایش می‌دهد.

· تأمل در «کاربردِ» متن: پرسیدنِ این سوال که «این متن چه تغییری در نگاهِ من به جهان ایجاد کرده است؟» فرایندِ درونی‌سازی را تسریع می‌کند.

· ایجادِ عادتِ مطالعه‌ی عمیق: در عصرِ مصرفِ سریعِ محتوا، اختصاصِ زمانِ محافظت‌شده برای خوانشِ عمیق و بدونِ وقفه، شرطِ لازم برای دگردیسی است.

۶. نتیجه‌گیری

ادبیات در معنای عامِ آن – به‌مثابه‌ی کلان‌متنِ نوشتاریِ بشر – نه ابزاری برای گریز از واقعیت، که سکویی برای اوج‌گیری به فرازِ آن است. این مقاله نشان داد که مواجهه‌ی عمیق با متونِ اصیل، از مسیرهایی چون گشایشِ افقِ انتظار، گفت‌وگویِ هرمنوتیکی، انباشتِ سرمایه‌ی فرهنگی، تمرینِ موقعیت‌هایِ حدی، گسست از خودمحوریِ شناختی و صورتبندیِ عواطف، به بازسازیِ ساختارهایِ ادراکی، عاطفی، هویتی و کنشیِ سوژه می‌انجامد.

این دگردیسیِ فردی، هرچند نامحسوس و تدریجی است، در بسترِ زمان به تحولِ کنش‌هایِ جمعی و درنهایت، به تغییرِ جهانِ پیرامون منجر می‌شود. پس اگر می‌خواهیم جهان را تغییر دهیم، باید از تغییرِ «نگاه» آغاز کنیم، و اگر می‌خواهیم نگاه را تغییر دهیم، باید با ادبیات – در وسعتِ بی‌کرانِ آن – دست‌یاری دهیم. چرا که جهان، نه با فناوری، که با «معنا» ساخته می‌شود، و ادبیات، بزرگترین کارگاهِ تولید معنا در جهان معاصر است.

پیمایش به بالا