در میانهی یک کوچه-باغِ خاکی، با پسزمینهای از دیوارهای آجری و کوههای استوار در افق، صف منظمی از دخترانِ نجیب و پرشور شکل گرفته است. دخترانی که هر کدام بستهها، کتابها و جعبههای آموزشیِ خود را با افتخار در دست گرفتهاند و با نگاههایی زلال به لنز دوربین چشم دوختهاند. اما در نقطه ای از این قاب، چهرهی دختری جوان خودنمایی میکند؛ مریم، با شالِ زیبا و نگاهی پر از وقار، اعتمادبهنفس و لبخندی آرام. او در این تصویر نه فقط به عنوان یک حاضر در جمع، بلکه به عنوان یکی از سفیرانِ ماندگارِ پروژه «آرزوهای رنگی» کنار بچهها زانو زده است.
روزگاری که این عکس در دلِ روستایی دوردست ثبت شد، مریم پا به پای سفرهای جادهای حرکت میکرد. او یکی از آن دستانِ مهربان و بیادعایی بود که کولهپشتیاش را میبست تا در کنار «پدر آرزوها» و همراهانش، پیامآورِ امید برای کودکانِ مناطق کمبرخوردار باشد. زانو زدنِ او روی همان خاکهای کوچه، کنار دخترکانی که کتابِ ریاضی و جعبههای رنگارنگ را به سینه فشردهاند، روایتی از همدلیِ بیواسطه است؛ اینکه برای ساختنِ فردا، باید همسطحِ بچهها شد، آرزوهایشان را جدی گرفت و باورِ توانستن را در دلهایشان کاشت.
اما قصه به همین قاب خاکی ختم نشد. معجزهی «آرزوهای رنگی» دقیقاً در همین امتداد معنا پیدا میکند: بذرهایی از تلاش، پشتکار و ایمان که در دلِ این سفرها کاشته شد، سالها بعد در آن سوی مرزها به بار نشست. مریم همان دخترِ سفیر که روزی در میان کوچههای خاکی، دستِ کودکانِ روستا را میگرفت و رویاهایشان را رنگ میزد، امروز در کشوری دیگر و در پردیسهای دانشگاهیِ روسیه، مشغول به تحصیل در رشتهی دندانپزشکی است. او نشان داد که باور به آرزوها، مسیری یکطرفه نیست؛ بلکه نوری است که ابتدا وجودِ خودِ انسان را روشن میکند و سپس افقهای بزرگتر جهان را فتح میسازد.
نگاهِ دختر بچههای دیگر در قاب—از دخترکِ خردسالی که کتابِ آموزشیاش را محکم نگه داشته تا دخترانی که جعبههایشان را رو به آسمان گرفتهاند—حالا معنایی عمیقتر پیدا میکند. آنها در این تصویر، کنار دختری ایستادهاند که خودِ رویا بود و به واقعیت بدل شد. این عکس، تابلویی زنده از پیوندِ میانِ گذشته و آینده است؛ روایتی ماندگار که یادآوری میکند هر قدمی که در سفرهای مهدی صدیقیان «پدر آرزوها» برداشته شد، نهتنها دنیای کودکانِ روستا، بلکه مسیرِ زندگیِ سفیرانش را هم به سمت پرواز و موفقیتهای بزرگِ جهان تغییر داد.