اول مهر آمد؛ اما جای بعضی بچه‌ها خالی است

مهدی صدیقیان_روزنامه نگار

اول مهر همیشه با خودش حال و هوای دیگری می‌آورد. بوی دفتر و کتاب نو، کیف‌هایی که از شب قبل آماده شده‌اند، لباس‌هایی که مادرها با وسواس مرتب کرده‌اند و بچه‌هایی که صبح زود، بعضی مشتاق و بعضی هنوز خواب‌آلود، راهی مدرسه می‌شوند. خیابان‌ها دوباره پر از دانش‌آموز می‌شوند و بعد از چند ماه سکوت، صدای دویدن و خندیدن بچه‌ها به حیاط مدرسه‌ها برمی‌گردد.

اما اول مهر امسال برای بعضی خانواده‌های میناب شبیه هیچ اول مهری نیست. مدرسه‌ها باز شده‌اند، کلاس‌ها دوباره شکل گرفته‌اند و دفترهای حضور و غیاب باز شده‌اند، اما جای بعضی بچه‌ها برای همیشه خالی است. نه به این دلیل که بیمارند و چند روز دیگر برمی‌گردند، نه چون خواب مانده‌اند یا به سفر رفته‌اند. آنها دیگر به مدرسه بازنمی‌گردند. جنگ، فرصت بازگشت را از آنها گرفته است.

شاید همین نیمکت‌های خالی یکی از تلخ‌ترین تصویرهایی باشد که می‌توان از جنگ داشت. جنگ را معمولاً با صدای انفجار، دود، ویرانی و تصاویر ساختمان‌های فروریخته می‌شناسیم، اما ویرانی جنگ همیشه آن چیزی نیست که بتوان در یک قاب خبری نشان داد. گاهی جنگ، اتاق کودکی است که همه چیز در آن سر جای خودش مانده، جز صاحب اتاق. گاهی کیف مدرسه‌ای است که هنوز گوشه خانه قرار دارد، دفتری که چند صفحه سفید در انتهایش باقی مانده و مدادی که دیگر هیچ‌وقت کوتاه‌تر نخواهد شد.

شاید جایی در میناب مادری هنوز نتوانسته باشد وسایل مدرسه فرزندش را جمع کند. شاید لباس‌هایش هنوز در کمد باشد، دفترهایش روی میز مانده باشند و کفش‌هایش همان جایی باشند که آخرین بار آنها را درآورده است. جمع کردن وسایل یک کودک ساده نیست، وقتی می‌دانی خودش دیگر برای برداشتنشان برنمی‌گردد. هر چیز کوچکی ناگهان تبدیل به یک خاطره می‌شود؛ یک پاک‌کن، یک مداد، دست‌خطی روی صفحه‌ای از دفتر یا نقاشی ساده‌ای که زمانی شاید کسی چندان به آن توجه نکرده بود.

جنگ چهره بی‌رحمی دارد، اما وقتی قربانی‌اش کودک است، این بی‌رحمی معنای دیگری پیدا می‌کند. کودکان جنگی را آغاز نمی‌کنند، مرزی تعیین نمی‌کنند، تصمیم سیاسی نمی‌گیرند و فرمانی صادر نمی‌کنند. آنها حتی بسیاری از اختلاف‌هایی را که بزرگسالان بر سرشان می‌جنگند، نمی‌فهمند. دنیای آنها بسیار ساده‌تر است؛ خانواده، مدرسه، دوستان، بازی، مشق شب، زنگ تفریح و آرزوهایی که هر روز ممکن است تغییر کنند.

بچه‌های میناب هم همین بودند. کودکانی معمولی با زندگی‌های معمولی؛ و شاید دردناک‌ترین بخش ماجرا همین کلمه «معمولی» باشد. آنها قرار نبود شخصیت یک خبر شوند. قرار نبود عکسشان در یادبودها بماند و قرار نبود کسی درباره نبودنشان بنویسد. قرار بود مثل میلیون‌ها کودک دیگر صبح به مدرسه بروند و بعدازظهر به خانه برگردند. قرار بود بزرگ شوند.

یکی شاید می‌خواست پزشک شود و دیگری هنوز نمی‌دانست چه می‌خواهد. یکی شاید عاشق نقاشی بود و دیگری فقط منتظر زنگ ورزش. یکی شاید از ریاضی بدش می‌آمد، یکی از دیکته می‌ترسید و یکی هر روز خوراکی‌اش را با دوستش تقسیم می‌کرد. زندگی یک کودک از همین چیزهای کوچک ساخته شده است؛ چیزهایی که تا وقتی ادامه دارند، آن‌قدر عادی به نظر می‌رسند که ارزششان را فراموش می‌کنیم.

اما آنها دیگر فرصت نکردند ببینند زندگی قرار بود برایشان چه چیزی بیاورد.

فرصت نکردند یک کلاس بالاتر بروند، قد بکشند، نوجوان شوند، دوستان تازه پیدا کنند، شکست بخورند، موفق شوند، عاشق شوند، رشته‌ای انتخاب کنند، کاری پیدا کنند و مسیر خودشان را در زندگی بسازند. فرصت نکردند به سنی برسند که به عکس‌های دوران مدرسه‌شان نگاه کنند و از مدل مو یا لباسشان بخندند. فرصت نکردند بزرگ شوند و از روزهای کودکی برای فرزندان خودشان تعریف کنند.

وقتی کودکی از دست می‌رود، فقط امروز او از بین نمی‌رود؛ تمام فرداهایی که می‌توانست داشته باشد نیز همراهش از دست می‌رود. تولدهایی که دیگر برگزار نمی‌شوند، شمع‌هایی که قرار بود هر سال یک عدد بیشتر شوند، کارنامه‌هایی که باید به خانه آورده می‌شدند، عکس‌های فارغ‌التحصیلی که باید گرفته می‌شدند و هزاران اتفاق کوچک و بزرگی که می‌توانستند یک زندگی را بسازند.

شاید به همین دلیل باشد که مرگ کودکان در جنگ این‌قدر سنگین است. چون آنها هنوز بخش بزرگی از زندگی‌شان را زندگی نکرده بودند. جهان هنوز فرصت نکرده بود بفهمد هرکدامشان قرار است چه کسی شوند.

حالا اول مهر آمده و برای دیگر بچه‌ها زندگی ادامه دارد. کلاس‌ها پر شده‌اند، معلم‌ها درس می‌دهند و حیاط مدرسه‌ها دوباره شلوغ شده است. این همان چیزی است که باید باشد. بچه‌ها باید بدوند، بخندند، شیطنت کنند، سؤال بپرسند، دفترشان را فراموش کنند، برای تعطیلی مدرسه خوشحال شوند و گاهی هم از مشق شب غر بزنند. سهم کودکان از جهان باید همین چیزهای ساده باشد.

اما در میان تمام این هیاهو، در میناب جای کودکانی خالی است که باید امسال آنها هم یک کلاس بالاتر می‌رفتند. شاید همکلاسی‌ای هنوز هنگام ورود به کلاس ناخودآگاه به نیمکت دوستش نگاه کند. شاید معلمی با دیدن جای خالی یک دانش‌آموز، خاطره‌ای از سال قبل به یاد بیاورد. و شاید پدر و مادری صبح اول مهر از خواب بیدار شده باشند و برای یک لحظه کوتاه، از روی عادت، احساس کرده باشند باید فرزندشان را برای مدرسه صدا بزنند.

شاید هیچ‌کس به اندازه پدر و مادری که فرزندش را از دست داده نمی‌داند یک صبح معمولی مدرسه چقدر باارزش است؛ همان عجله کردن‌ها، دیر شدن‌ها، پیدا نکردن جوراب، آماده کردن صبحانه و صدای کودکی که می‌گوید «پنج دقیقه دیگر بیدار می‌شوم». چیزهایی که شاید زمانی خسته‌کننده بودند، بعد از نبودن یک کودک تبدیل به آرزو می‌شوند.

جنگ ساختمان‌ها را خراب می‌کند و ساختمان‌ها را می‌توان دوباره ساخت. خیابان‌ها را ویران می‌کند و خیابان‌ها را می‌توان دوباره آباد کرد. حتی مدرسه‌ای که ویران شده باشد، روزی می‌تواند دوباره ساخته شود؛ با دیوارهای تازه، کلاس‌های تازه و نیمکت‌های تازه.

اما هیچ بازسازی‌ای نمی‌تواند کودکی را به خانه برگرداند.

هیچ دیواری جای آغوش خالی یک مادر را پر نمی‌کند و هیچ نیمکت نویی نمی‌تواند صاحب نیمکت قدیمی را بازگرداند. بعضی ویرانی‌های جنگ روی زمین باقی نمی‌مانند؛ در آدم‌ها باقی می‌مانند.

شاید اول مهر امسال، میان همه عکس‌های رنگارنگ بازگشایی مدارس، بد نباشد چند لحظه هم به بچه‌هایی فکر کنیم که باید در این عکس‌ها می‌بودند و نیستند. به کودکانی که باید امروز کیفشان را روی دوش می‌انداختند، کنار دوستانشان می‌نشستند، کتاب تازه‌شان را ورق می‌زدند و وقتی معلم نامشان را می‌خواند، جواب می‌دادند: «حاضر».

اما امسال جای آنها خالی است.

و شاید همین جای خالی، ساده‌ترین و در عین حال دردناک‌ترین تعریف جنگ باشد. جنگ همیشه فقط آن لحظه‌ای نیست که چیزی منفجر می‌شود. گاهی جنگ ماه‌ها بعد خودش را نشان می‌دهد؛ صبح اول مهر، وقتی مدرسه باز شده، زنگ خورده، همه آمده‌اند و کودکی که باید آنجا باشد، دیگر نیست.

کودکان نباید سهمی از جنگ داشته باشند. سهم آنها باید مدرسه باشد و بازی، رؤیا باشد و خنده، امنیت باشد و آغوش؛ و مهم‌تر از همه، تمام سال‌هایی که حق داشتند زندگی کنند.

 

پیمایش به بالا