پشتِ پنجره‌ی بلوغِ زودرس؛ پسری که در آستانه‌ی رویاها کادر ماند

در میانه‌ی قاب، چهره‌ی نیم‌رخ و قامتِ پسربچه‌ای بر لبه‌ی بیرونیِ پنجره کادر شده است؛ جایی که نرده‌های آهنی و دیوارهای آجریِ سرد، فاصله و مرزی میانِ او و هیاهوی داخلِ اتاق کشیده‌اند. او با دستانی که میله‌ی فلزی را محکم فشرده و بدنی که بر فرازِ آستانه چمباتمه زده، از بیرونی‌ترین نقطه به گرمای درونِ کلاس خیره شده است. قابی پر از تضادِ شاعرانه؛ تضاد میانِ دنیای رنگارنگِ کودکانه‌ای که در درونِ اتاق جریان دارد و تنهاییِ متینِ نوجوانی که خود را از آن بزم کنار کشیده است.

جمله‌ی کوتاهش، «من دیگر بزرگ شده‌ام»، ساده بود اما بارِ سنگینی از غرور و استغنای زودرس را با خود حمل می‌کرد. در فرهنگِ روستاها و مناطقِ کم‌برخوردار، بچه‌ها گاهی خیلی زودتر از آنچه باید، لباسِ بزرگ‌سالی بر تن می‌کنند و سهمِ خود از کودکی را به برادران و خواهرانِ کوچک‌تر می‌بخشند. او نخواست پایش را از چارچوبِ در داخل بگذارد و برگه‌ای برای نوشتنِ آرزو به دست بگیرد، چرا که در باورش، رویاپردازی و خواستنِ اسباب‌بازی دیگر شایسته‌ی قد و قامتِ او نبود.

اما نگاهِ درگیر و دستانِ گره‌خورده‌اش به میله‌های پنجره، حسِ واقعیِ درونش را بر پوستِ قاب عریان می‌کند. این نرده‌های آهنی برای او نه قفس، بلکه سپری بودند تا غرورِ نوجوانی‌اش را پشتِ آن‌ها پنهان کند و در عینِ حال، صندلیِ تماشاچیِ دنیایی باشد که تا همین چندی پیش به آن تعلق داشت. او پشتِ شیشه ایستاد تا از دور، ذوقِ بچه‌ها و خنده‌هایشان را نظاره کند؛ تصویری تلخ و شیرین از کسی که در آستانه‌ی گذر از کودکی به مردانگی، میانِ دو جهان معلق مانده است.

“مهدی صدیقیان” می گوید:

نگفتنِ آرزو، به معنای نداشتنِ رویا نبود. آرزوی این پسر شاید دقیقاً در همان سکوت و حضورِ خاموشش نهفته بود؛ خواسته یا ناخواسته‌، او آرزو می‌کرد که کاش زمان کمی کندتر حرکت می‌کرد، کاش بارِ مسئولیت‌های روزگار سبک‌تر بود و او هم می‌توانست بدون خجالت، پای آن میزها بنشیند و خردسالانه‌ترین خواسته‌اش را روی کاغذ ترسیم کند. چشم‌های او که از میانِ میله‌ها درون را می‌کاوید، پر از حسرتِ پاکی بود که زبانش از گفتنش ابا داشت.”

در سفرهای صبورانه‌ی مهدی صدیقیان «پدر آرزوها» و همراهانش، همیشه همه‌چیز به صف‌های طولانیِ ثبتِ نام و برگه‌های پرشده خلاصه نمی‌شد. جانِ اصلیِ این حرکت، دیدنِ همین چهره‌های در حاشیه مانده بود؛ شنیدنِ صدای کسانی که به ظاهر فریاد نمی‌زنند و کشفِ رازِ آدم‌هایی که پشتِ پنجره‌ها ایستاده‌اند. ثبتِ این عکس توسط عکاس، هوشمندیِ درکِ این حقیقت بود که گاهی عمیق‌ترین و نگفته‌ترین آرزوها، دقیقاً در دلِ همین نگاه‌های از دور پنهان شده‌اند.

نامِ این پسر شاید روی هیچ یک از برگه‌های رنگارنگِ جشنواره ثبت نشد و هدیه‌ای با نامِ او کادو پیچ نگشت، اما تصویرش برای همیشه بر لوحِ جانِ این جریان حک شد. این قاب، تابلویی بس درخشان و ماندگار از وقار، حیا و غرورِ کودکانی است که زودتر از موعد بزرگ می‌شوند.

“مهدی صدیقیان” روایت گر آرزوهای رنگی می گوید:

“نگاهِ او از پشتِ میله‌ها یادآوری می‌کند که رویاها مرز نمی‌شناسند و گاهی بزرگ‌ترین آرزوی یک انسان، تنها فرصتی کوتاه برای دوباره کودک بودن است.”

پیمایش به بالا