ادبیات، یک «تجربه زیسته» فراتر از «موزه» است!

به گزارش پایگاه خبری دیدگاه مدیریت به نقل از خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، طاهره طهرانی: در حالی که ادبیات کلاسیک فارسی به‌عنوان یکی از ارکان هویت ملی ما شناخته می‌شود، در سال‌های اخیر فاصله‌ای معنادار میان جامعه، به‌ویژه نسل جدید، و این میراث گران‌قدر مشاهده می‌شود. در ادامه گفت‌وگو با نرگس شیدایی، مدرس ادبیات فارسی و پژوهشگر میان‌رشته‌ای که دغدغه‌هایش شامل ادبیات، روان‌شناسی و فنون مذاکره است، به نقد ساختارهای آموزشی حافظه‌محور و ناکارآمد در دانشگاه‌ها پرداخته و بر این باور است که ادبیات نباید به یک واحد درسی قابل پاس شدن تقلیل یابد، بلکه باید به ابزاری برای تصمیم‌گیری و «زیستن» تبدیل شود؛ و با تأکید بر ضرورت آشتی نسل جدید با ادبیات، از دو رویکرد متفاوت در انتقال این میراث سخن می‌گوید و راهکارهایی برای پیوند دوباره جوانان با هویت فرهنگی‌شان ارائه می‌دهد:

* در ابتدای بحث به تأثیر و تأثر شاعران بر یکدیگر اشاره کردید. مثلاً شهریار و سایه، با وجود خاستگاه‌های متفاوت، یکی از آذربایجان و دیگری از گیلان، به‌طرز شگفت‌انگیزی به هم نزدیک می‌شوند و کلامشان به هم نزدیک است. رابطه‌ای که بین آن‌ها شکل می‌گیرد، در بستر شعرشان قابل مشاهده است. آیا این تعامل در دوران کلاسیک و معاصر تفاوت بنیادینی داشته است؟ تأثیر و تأثری که شاعران بر یکدیگر دارند، به‌خصوص در جهان معاصر، به‌طور قابل توجهی متفاوت از دوره کلاسیک است. در دوره کلاسیک، شاعران از آثار شاعران قبلی تأثیر می‌گرفتند و بر شاعران بعدی تأثیر می‌گذاشتند، اما شاید این شاعران در عصر خود کمتر یکدیگر را ملاقات می‌کردند. من پژوهشی در مورد اخلاق ناصری که خواجه نصیر طوسی نوشته و گلستان سعدی انجام داده‌ام. هر دو به یک مضمون اشاره دارند، سعدی در گلستان به یک شیوه و اخلاق ناصری به شکل فلسفی به آن پرداخته است. وقتی پیشینه را بررسی می‌کنیم، می‌بینیم که هر دو در نظامیه بغداد درس خوانده‌اند، اما تأثیر و تأثری بین آن‌ها وجود نداشته است؛ شاید تنها یک مدل تبادلی انجام می‌شده یا تجربه مشترکی داشته‌اند.

* در عصر معاصر، این ارتباطات چگونه شکل گرفت؟ در عصر معاصر ارتباطات وجود داشت، آثار شاعران از طریق گفت‌وگو و چاپ منتشر می‌شد و شاعران دیگر آثار هم‌عصر خود را می‌خواندند و تأثیر می‌گرفتند، مانند تأثیری که استاد شهریار از نیما گرفت و حتی بحث‌هایی بین آن‌ها شکل گرفت. همه این‌ها به دلیل نبوغی است که شاعران دارند. واقعاً شعر و ادبیات نیازمند نوعی نبوغ هنری است تا کسی بتواند در این عرصه قدم بردارد، حتی سخن بگوید یا از آن لذت ببرد. شاعران با داشتن این هنر، می‌توانستند از یکدیگر تأثیر مثبت بگیرند بدون اینکه از خلاقیت ادبی خود باز بمانند؛ بلکه این تأثیر، باعث خلاقیت بیشترشان نیز می‌شد.

* در واقع، گویی هر دو شاعر یا شاعرانی که در این بستر همراه بودند، وارد دنیای ذهنی شاعر دیگر می‌شدند و مضامین جدیدی از این آمیختگی یا تقابل دو جهان اندیشه خلق می‌شد. دقیقاً همین‌طور است. این یک نوع بازآفرینی و بازتعریف معنا و مفاهیم است. این اتفاق در طول تاریخ رخ داده است. مثلاً مفهوم عشق را در نظر بگیرید، حافظ می‌گوید: «از هر زبان که می‌شنوم نامکرر است». هر کس بخشی از وجود خود، احساسات، عواطف و تجربه زیسته‌اش را به آن مطلب اضافه می‌کند. در مورد نویسندگی و داستان‌نویسی می‌گویند نویسنده‌ای موفق می‌شود که زندگی خود را نوشته باشد؛ یعنی تجربه زیسته‌اش را. وقتی تجربه زیسته نوشته می‌شود، اثر انسانی‌تر، قابل‌درک‌تر و دریافت‌پذیرتر می‌شود. امروز نیز این بازآفرینی معنا را در شبکه‌های اجتماعی می‌بینید؛ یک مفهوم ترند می‌شود و هر کس محتوای خاص خود را با آن می‌سازد.

* با این اوصاف، نقش آموزش ادبیات در دانشگاه‌ها را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ ما ادبیات را از ادبیات جدا کرده و به سمت زبان فارسی برده‌ایم. آنقدر درگیر تشخیص آرایه و تأثیر و تأثر شده‌ایم که از خود شعر غافل شده‌ایم. در دوره‌هایی که برگزار می‌کنم، از دانشجویان می‌خواهم تمام آنچه از ادبیات می‌دانند را بنویسند؛ همه می‌گویند چیزی نفهمیدیم، جز صفت و موصوف و چیزهای سخت. ما دست و پای نسل جدید را با این موارد بسته‌ایم و از معنا و احساسات غافل شده‌ایم. اگر آشتی نکنند، قهر می‌کنند با ادبیات و به نظر من خودمان داریم این کار را می‌کنیم. با ادبیات علیه خودش جنگ راه انداختیم. من در بین اساتید هم آن شور و نشاط را نمی‌بینم. دو رویکرد وجود دارد: برخی می‌گویند چون ما سختی کشیدیم، بقیه هم باید سختی بکشند. گروه دیگر می‌گویند آنچه فهمیدیم را به زبان ساده‌تر به نسل جدید بگوییم تا از پیوند با شعر محروم نشوند. واقعیت این است که شعر و ادبیات فقط یک هنر نیست؛ پیشینه ماست، تاریخ ماست، هویت ماست. امروز نسل جدید تمایل دارد به هویت خود بازگردد. متأسفانه بسیاری از دانشجویان از روی بد حادثه به ادبیات می‌آیند، نه از روی علاقه. فقط برای گرفتن مدرک می‌خوانند و همان ۱۸ نمره را می‌گیرند. این بی‌سوادی فرهنگی از ابتدایی‌ترین مراحل شروع شده و به دانشگاه رسیده است.

* برای انتقال میراث ادبی به نسل جدید، چه راهکاری پیشنهاد می‌دهید؟ ما دو گروه داریم: یک گروه نخبه که باید حرف بزنند و ادبیات را پیش ببرند. گروه دیگر باید به زبانی قابل‌فهم برای عموم و نسل جدید عرضه شود، زیرا ممکن است نبوغی در میان آن‌ها باشد که از میراث کلاسیک استفاده کند و ادبیات جدیدی خلق کند، مانند پروین و شهریار که پلی بین دنیای معاصر و ادبیات کلاسیک زدند. من این میل را در نسل جدید می‌بینم؛ از من می‌خواهند سعدی‌خوانی و حافظ‌خوانی برگزار کنم. اما باید با زبان خودشان صحبت کرد تا نبوغشان را پیدا کنند و شاید نیماهای جدید شوند. این کار در کشورهای خارجی انجام شده، اما ما درِ تبادل با دنیا را بسته‌ایم.

* ادبیات سرشار از آموزه‌هایی است که ممکن است به خلق ادبی منجر نشود، اما به انسان بینش می‌دهد. کسی که شاهنامه خوانده باشد، در بزنگاه‌های زندگی بهتر تصمیم می‌گیرد. در دو سال اخیر دو جنگ داشته‌ایم؛ کافی است یک بار داستان رستم و سهراب را خوانده باشید تا بدانید وقتی دشمن خارجی حمله می‌کند، حتی اگر مهاجم فرزند من باشد، دشمن است. این داستان‌ها در ژن ما وجود دارد. این هویت ادبی ماست. این آموزه‌ها در تصمیم‌گیری‌ها کمک می‌کند. نقش ادبیات در زندگی روزمره و تصمیم‌گیری‌های افراد چیست؟ من از جوانی با سعدی و حافظ دوست صمیمی بودم. این مفاهیم و تجربه‌های زیسته، فرقی ندارد که در قرن اول باشد یا چهاردهم؛ تکرار می‌شوند. اگر تاریخ نخوانیم و ادبیات نخوانیم، محکوم به تکرار تاریخ هستیم. نسل جدید باید بداند که هیچ بیگانه‌ای دلش برای این سرزمین نمی‌سوزد.

* برای پیوند نسل جدید با ادبیات چه باید کرد؟ ما باید بستر آماده کنیم. فرهنگسراها را در اختیار اساتید قرار دهیم و منافع مادی و معنوی برایشان فراهم کنیم. در رسانه‌ها نیز برنامه‌های ادبی نباید با عجله تمام شوند. به کارشناس ادبی می‌گویند لطفاً! زودتر، که برویم بخش بعدی که آشپزی است! ببینید، مردم پای صحبت ما می‌نشینند چون پیوند برقرار کرده‌ایم. نیازی به ساده‌سازی بیش از حد نیست؛ بلکه باید پیچیدگی‌های ادبیات را با زبان خودمان باز کنیم و گره‌ها را بگشاییم. مخاطب امروز از پیچیدگی لذت می‌برد، به شرطی که لحظه‌به‌لحظه کشف کند. ادبیات وارد ناخودآگاه ما می‌شود. ما باید این میراث را از ابتدای زندگی به شکل سواد در بیاوریم تا بر روح و روان کودکان مستولی شود. همان‌طور که من کتاب «امیل» را در ۱۸ سالگی خواندم و ۲۰ سال بعد دیدم بر اساس آن زندگی کرده‌ام، بدون اینکه بدانم. اگر سعدی و حافظ را زندگی کنیم، نمی‌توانیم از پیشینه‌مان گسسته شویم. ما مانند شبتاب‌های کوچک، باید اتحاد خود را پیدا کنیم؛ این نورهای کوچک را کنار هم بگذاریم تا به وحدت وجود برسیم.

پیمایش به بالا