معماری عشق در کالبد سازمان؛ بازخوانی اندیشه و زیست مجتبی کاشانی

مهدی صدیقیان_پژوهشگر مطالعات فرهنگی

دیباچه: تلاقی عقلانیت و عاطفه در روزگار آهن و آمار

در جهان معاصر، مدیریت غالباً با زبان خشک اعداد، جدول‌های بهره‌وری و نمودارهای سود و زیان تعریف می‌شود. انسان در چنین دستگاه فکری خشکی، تا حد یک چرخ‌دنده یا منبع صرف تنزل می‌یابد. اما تاریخ اندیشه در ایران گهگاه شاهد ظهور چهره‌هایی نادر بوده است که مرزهای قراردادی میان عقلانیت مدرن و شهود انسانی را در هم شکسته‌اند.

زنده‌یاد مجتبی کاشانی (سالک) نمادی کم‌نظیر از پیوند میان دانش آکادمیک مدیریت و شیدایی شعر و ادب ایرانی بود؛ انسانی که فهمید توسعه بدون سرمایه‌گذاری بر روح و جان انسان‌ها، توهمی بیش نیست. او نه‌تنها نظریه‌پردازی بود که دل را به قلب مباحث استراتژیک سازمانی آورد، بلکه در ساحت عمل نیز نشان داد که چگونه می‌توان با نیروی عشق، دیوارهای محرومیت آموزشی را فرو ریخت.

 

سیر و سلوک علمی؛ پیوند نظم ژاپنی با روح شرقی

مجتبی کاشانی در ۱۴ شهریور ۱۳۲۷ در مشهد پا به جهان گذاشت. زیست در فضای معنوی خراسان و انس زودهنگام با کلام‌الله و ادب کلاسیک فارسی، شالوده اخلاقی و زیبایی‌شناختی جان او را پی‌ریزی کرد. پس از دریافت مدرک کارشناسی در رشته اقتصاد از دانشگاه شیراز، او برای تعمیق دانش مدیریتی خود راهی مرکز مطالعات مدیریت (وابسته به دانشگاه هاروارد) شد و در سال ۱۳۵۶ دانشنامه کارشناسی ارشد خود را دریافت کرد.

اما نقطه عطف در اندیشه مدیریتی او، حضور در دوره‌های عالی مدیریت صنعتی، مهندسی صنایع و نظام کنترل کیفیت جامع (TQM) در ژاپن طی سال‌های ۱۳۵۶، ۱۳۶۷ و ۱۳۶۹ بود. کاشانی در ژاپن با چشمان تیزبین یک متفکر بومی، چیزی فراتر از فناوری و خطوط تولید دید؛ او دریافت که معجزه صنعت ژاپن، در فرهنگ کار تیمی، احترام به کرامت انسانی و یگانگی با اهداف نهفته است. او تصمیم گرفت این عقلانیت و نظم سیستمی را با عرفان و حکمت ایرانی بیامیزد و الگویی بومی برای رهبری سازمانی خلق کند.

 

بنیاد نهادن جامعه یاوری فرهنگی؛ تجلی عمل‌گرایی عاشقانه

آغاز دهه ۱۳۶۰ برای کاشانی، مواجهه با حقیقتی دردناک بود. او در سفرهایش به خطه تفتیده و محروم جنوب خراسان، کودکانی را دید که در حسرت سقفی برای آموختن می‌سوختند. او بر این باور بود که ریشه تمام رنج‌ها و فقرها در جهل نهفته است و تنها پادزهر آن، آموزش است.

کاشانی اهل حسرت خوردن و تماشاچی بودن نبود؛ دست به کار شد و با همراهی یاران دلسوخته‌ای همچون استاد عثمان محمدپرست (دوتارنواز نامدار خراسان)، نیکول فریدنی، همایون حاجی‌خانی و جمعی از خیّرین، نهاد مردم‌نهاد جامعه یاوری فرهنگی را بنیان گذاشت. هدف روشن بود: ساختن فضاهای آموزشی در دورافتاده‌ترین روستاهایی که دست امکانات رسمی به آن‌ها نمی‌رسید.

نخستین مدرسه در سال ۱۳۶۴ در روستای پرویزآباد قائنات جان گرفت و تا پایان عمر پربرکت او، ۲۰۰ مجتمع آموزشی ساخته شد. نهالی که او کاشت چنان ریشه‌دار بود که پس از درگذشتش نیز با همت مردم رشد کرد و شمار بناهای آموزشی آن از مرز ۱۰۰۰ واحد گذشت.

او در وصیت‌نامه‌اش با خلوص و انکساری مثال‌زدنی نوشت:

«من کاری نتوانستم برای مردم انجام دهم، حاصل عمر من برای ملتم و کشورم ۲۰۰ مجتمع آموزشی است که با پول مردم و دوستانم در انجمن یاوری ساختم و شش کتاب شعر که برای مردم و به عشق آنها سروده‌ام و تعدادی کارخانه منظم و زیبا شده و هزاران کارگر و کارمند و متخصص صنعتی. امیدوارم از آنها پاسداری شود به هر حال به قول پاستور من از آنچه در توان داشتم انجام دادم و اینک در لحظه وداع از این نظر احساس شرمندگی نمی‌کنم و این را به خوبی در شعر اهل به آینده در کتاب روزنه‌گفته‌ام.»

ماندگارترین نوآوری فکری کاشانی، تدوین نظریه‌ای بود که در آن دل نه یک واژه شاعرانه، بلکه یک مرکز استراتژیک در مدیریت تعریف می‌شد. او با نگاهی کل‌نگر، انسان درون سازمان را دارای سه ساحت وجودی می‌دانست که در هم‌افزایی با یکدیگر، موتور محرک کارآمدی و بهره‌وری را روشن نگه می‌دارند.

در نگاه او، دل موتور محرک انگیزه و منبع اصلی تولید شور، تعلق خاطر و معنا است. کاشانی باور داشت که دل، فراتر از منطق، به کار معنا می‌بخشد و پیوند عاطفی فرد با سازمان را تضمین می‌کند. در کنار آن، مغز جایگاه اندیشه، تحلیل، برنامه‌ریزی و استراتژی است که مسیر پیش رو را روشن می‌کند و منطق تصمیم‌گیری را شکل می‌دهد. و سرانجام جسم قرار دارد که به عنوان ابزار اجرا، بار اصلی کار عملیاتی و فیزیکی را به دوش می‌کشد.

استدلال محوری کاشانی این بود که اگر مدیریت تنها بر مغز (برای طرح‌ریزی) و جسم (برای اجرا) تمرکز کند و ساحت دل را نادیده بگیرد، سازمان به ماشینی بی‌روح تبدیل می‌شود که در بلندمدت دچار فرسودگی است. در واقع، غفلت از هر یک از این سه مرکز، کل زنجیره بهره‌وری را تباه می‌کند؛ چرا که کار بی‌اندیشه، کور است؛ اندیشه بی‌جان (فاقد دل)، سرد و بی‌انگیزه است؛ و عملیات فیزیکی بدون حضور دل، چیزی جز فرسایش تدریجی نیروی انسانی نیست.

به باور کاشانی، شکست نظام‌های وارداتی مدیریت در ایران به این دلیل است که مدیران همواره تلاش کرده‌اند صرفاً از مغز و جسم کارکنان کار بکشند، در حالی که بدون رضایت و انگیزش دل، خلاقیت و وجدان کاری هرگز متولد نخواهد شد.

مجتبی کاشانی در کسوت شاعری با تخلص سالک، شعر را پناهگاهی برای بازتاب دردهای جامعه و تزریق امید می‌دید. زبان شعری او پیراسته از تکلف و سرشار از خلوص بود؛ ابیاتی که مخاطب را به عمل‌گرایی و رهایی از انفعال دعوت می‌کرد:

عشق را وارد كلام كنيم

تا به هر عابري سلام كنيم

و به هر چهره اي تبسم داشت

ما به آن چهره احترام كنيم

هركجا اهل مهر پيدا شد

ما در اطرافش ازدحام كنيم

چشم ما چون به سروسبز افتاد

بهرتعظيم او قيام كنيم

گل و زنبور، دست به دست دهند

تا كه شهد جهان به كام كنيم

اين عجايب مدام دركارند

تا كه ما شادي مُدام كنيم

شُهره زنبور گشته است به نيش

ما ازو رفع اتهام كنيم

علفي هرزه نيست در عالم

ما ندانيم و هرزه نام كنيم

زندگي در سلام و پاسخ اوست

عمر را صرف اين پيام كنيم

«سالكا» اين مجال اندك را

نكند صرف انتقام كنيم

در عمل بايد عشق ورزيدن

گفتگو را بيا تمام كنيم

عابري شايد عاشقي باشد

پس به هر عابري سلام كنيم

 

او شعر را با جان کودکان نیز آمیخت؛ سرودهای جاودانه‌ای مانند همشاگردی سلام که سال‌ها در گوش نوآموزان این سرزمین طنین انداخت، برآمده از همان چشمه زلال نگاه تربیتی او بود.

شد فصل کسب علم، فصل تلاش و کار

دانش به نسل ما، می‌بخشد اعتبار

در دل دارم امید، بر لب دارم پیام

هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام

ای در کنار ما، آموزگار ما

چون شمع روشنی، در روزگار ما

روشن ز نور توست، کاشانه دلم

در کار من تویی، حلال مشکلم

در دل دارم امید، بر لب دارم پیام

هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام

 

موخره: میراثی فراتر از زمان

مجتبی کاشانی در ۲۳ آذر ۱۳۸۳، در ۵۶ سالگی و پس از نبردی صبورانه با بیماری سرطان، چهره در نقاب خاک کشید؛ اما جریان اندیشه‌ای که او آفرید همچنان زنده است.

او تجسم راستین مفهوم مدیر فیلسوف بود؛ کیمیاگری که توانست میان سنت و تجدد، شعر و صنعت، و عاطفه و عقلانیت پلی ماندگار بنا کند. میراث او برای امروز ما در یک پیام روشن خلاصه می‌شود: هیچ توسعه‌ای پایدار نخواهد بود مگر آنکه ریشه در دانایی کودکان این خاک داشته باشد و هیچ مدیریتی به کمال نخواهد رسید مگر آنکه جایگاهی شایسته برای دل در کانون استراتژی‌های خود باز کند.

 

پیمایش به بالا