یادداشت مرحوم مرتضی اخوان کاخی، دیپلمات، ادیب و پژوهشگر معاصر: اگر بخواهیم در عرصه ادب فارسی و عربی ایران در قرن بیستم، تنها از دو یا سه شخصیت برجسته نام ببریم، بدون شک یکی از این افراد، شادروان بدیعالزمان فروزانفر است که به اعتقاد من، مقام نخست را به خود اختصاص میدهد. این ارزیابی، نیازی به ستایش من ندارد؛ زیرا این موضوع مورد توافق همگان است و دانش و فضل او بر همگان روشن است. شاهد این ادعا آن است که برای شاگردانش، افتخار یادگیری در محضر او، از هرگونه مدرک تحصیلی و مقام علمی که بعدها به دست آوردند، بسیار ارزشمندتر بوده است. او فردی نابغه بود که با نگاهی سریع به کارنامه پژوهشی گذشتگان، گرههای پیچیده چندصدساله را میگشود و بدون اتلاف وقت، اصل مطلب را به یاد میآورد. این ذهن آماده و شگفتانگیز، آثاری چون «سخن و سخنوران» و «شرح مثنوی شریف» را خلق کرد که هرچند ناتمام ماند، اما همچنان مرجع مروجان علم است.
جمعی از استادان و دانشجویان موسسه وعظ و خطابه از راست ردیف جلو: طاهباز، بهمنیار، غلامرضا رشید یاسمی، سید کاظم عصار، بدیعالزمان فروزانفر، محمد فرزان، محمود شهابی در ردیف هفتم روحانی رئیس دفتر دانشکده معقول و منقول دیده میشود. در زمینه زبان عربی نیز، تسلط او حیرت تازیان را برمیانگیخت. رفیق دانشمندم، شادروان دکتر پرویز اتابکی، برای من روایت میکرد که در دوران مأموریت دیپلماتیکش در بیروت، از سوی سفارت موظف به همراهی و مراقبت از استاد فروزانفر بوده است. اتابکی میگفت استاد همواره از صحبت به زبان محاوره و عامیانه عربی پرهیز میکرد و تمایل داشت به صورت ادیبانه و بلیغ سخن بگوید. در شبی که به افتخار حضور ایشان محفلی برگزار شد و دو تن از نامآورترین استادان دانشگاه بیروت-که از چهرههای برجسته ادب عرب در سطح جهانی بودند-حضور داشتند، سخن از شعر عربی و قصیده معروف «لامیة العرب» به میان آمد. در آن لحظه، بدیعالزمان بدون هیچ وقفهای، نزدیک به دویست بیت از آن شعر گرانسنگ عربی را با چنان فصاحت، بلاغت و صحت اعرابی قرائت کرد که آن استادان بزرگ عرب شگفتزده شدند و اعتراف کردند که هرگز کسی را خارج از دنیای عرب، تا این حد مسلط بر صرف و نحو و ظرایف ادبیات خود ندیدهاند.
از راست: استادان معین (نفر دوم)، فروزانفر، احمد بهمنیار (نفر چهارم) و عبدالعظیم خان قریب (نفر ششم) استاد ابراهیم پورداود، ایستاده از چپ به راست نفر دوم دکتر مهدی محقق. این تسلط و نبوغ تنها محدود به ادب عربی نبود؛ شگفتی کار فروزانفر در این بود که بدون تسلط بر زبانهای خارجی، در پژوهشهای بومی خود به نتایج عمیق و درخشانی دست مییافت که مستشرقان بزرگ غربی در کتابهای غیرترجمهشده خود به آنها رسیده بودند. ذهن او در کار تحقیق، پویا و تسلیمناپذیر بود. دوست فاضلم، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، که همواره به شاگردی فروزانفر افتخار میکند، برای من نقل میکرد که استاد روشی مبتنی بر «شک دستوری» (دکارتگونه) داشت. او هرگز تسلیم آرا و تحقیقات گذشتگان نمیشد؛ ابتدا شک میکرد، اما در ورطه شک باقی نمیماند و با تلاشی منظم به ساحت یقین میرسید. همین روش علمی، او را به یک «اتوریته» و مرجع بیچونوچرا تبدیل کرده بود؛ بهگونهای که کار تحقیقی دیگران همواره نیازمند بازبینی و سنجش مجدد تلقی میشد، اما هرگاه نام فروزانفر بر پای اثری مینشست، جامعه علمی بر آن مهر تأیید مینهاد و به آن تکیه میکرد.
شفیعی کدکنی خاطرهای لطیف از اواخر عمر استاد نقل میکرد که وصیت علمی ایشان به او بود. استاد به او فرموده بود: «شفیعی، از تو میخواهم دو کار بزرگ را در حوزه فرهنگ فارسی پس از من به سامان رسانی؛ نخست شرح و تحقیق کامل بر کتاب «اسرار التوحید» و احوال ابوسعید ابوالخیر، و دوم، پژوهش در باب جریان قلندریه.» شفیعی میگفت که سی سال از عمر شریفش را با وفاداری بر سر وفای به این عهد و انجام این دو کار سترگ نهاد و همواره مایه سرافرازیاش بود که مرادش چنین مسؤولیتی را به او واگذار کرده است.
اگر بخواهم مقایسهای میان بدیعالزمان فروزانفر و ملکالشعرای بهار-که هر دو پرورده مکتب ادیب نیشابوری (ادیب اول) بودند-ارائه دهم، باید بگویم بهار در شعر به اوج رسید و فروزانفر در تحقیق. از منظر فلسفه علم، محققان به جهت ضرورت دقت و مداقه مستمر، حالتی ایستا و ساکن در حوزه علم خود میبویند، اما شاعران با دریافت اولین جرقهها، جاری و روان میشوند. با این حال، فروزانفر خود شاعری توانا بود و دیوانش با نظارت و مقدمه ارزشمند دکتر شفیعی کدکنی به چاپ رسید. روزی در اواخر عمر، استاد با حسرتی نجیبانه به من فرمود: «فلانی، کاش من مسیر شعر و شاعری را پی میگرفتم، چرا که ذوق این کار را در خود میدیدم». شفیعی نیز بر این باور استوار است که اگر فروزانفر به تصحیح و پژوهش علمی مشغول نمیشد، بیگمان یکی از بزرگترین و نامدارترین شاعران معاصر ما میگشت. شواهد نبوغ شعری و حافظه جادویی او از همان اوان نوجوانی عیان بود. محمود فرخ خراسانی -که با فروزانفر تفاوت سنی داشت-روایت میکرد که بدیعالزمان در چهارده سالگی، طلبه جوانی بود که به همراه پدرش به دیدار پدر فرخ آمد. پدر فرخ از قریحه شعری این نوجوان پرسید و پدر بدیعالزمان پاسخ را به خود او احاله داد. چون فرخ بزرگ از او خواست قطعهای بخواند، بدیعالزمان با متانت پرسید: «قصیده بخوانم یا غزل؟ رباعی یا قطعه یا مثنوی؟». حیرت حاضران وقتی به اوج رسید که او پرسید: «به فارسی بخوانم یا به عربی؟». و چون خواستند تا شعر عربیاش را بشنوند، این نوجوان چهارده ساله قصیدهای عربی چنان فصیح سر داد که همگان را مبهوت ساخت.
فروزانفر در دوران زرین دانشگاه تهران، ستاره قدر اول سپهر ادب فارسی و عربی بود؛ مردی که بزرگانی چون عباس اقبال آشتیانی و ذبیحالله صفا در محضرش زانو زده بودند. اتوریته و مرجعیت او چنان رفیع بود که حتی دانشمندان و محققان بزرگ کشورهای عربی، در مواجهه با شبهات و تردیدهای علمی خویش، برای او نامه مینگاشتند و نظرش را جویا میشدند. او گرچه مدرک دکتری به شیوه جدید نداشت، اما با قاطعیتی تمام و کلامی نافذ میگفت: «من خود دکتر نیستم، اما هیچکس در این مملکت دکتر نمیشود مگر آنکه من رخصت دهم». و واقعاً دریافت دکتری از او، شایستگی علمی خارقالعادهای میطلبید. بنده هرگز این توفیق را نداشتم که در کلاس درس ایشان بنشینم؛ چرا که در اوان جوانی و در سنین زیر بیست سالگی، دانشجوی حقوق بودم. به یاد دارم روزی در خیابان، به همراه خویشاوند نزدیکم، مرحوم استاد حسین شجره، استاد فروزانفر را دیدیم. شجره و فروزانفر دوستی دیرینهای داشتند و یکدیگر را صمیمانه به اسم کوچک خطاب میکردند. شجره از کار تازه استاد پرسید و فروزانفر با همان وقار مألوف فرمود: «در سرتیر شمیران منزل گرفتهام و دو سه سالی است که تمام وقتم مصروف تحقیق بر روی نمایهها و اشارات مثنوی کبیر شده است»؛ کاری فرساینده که امروز با ابزارهای رایانهای به سهولت انجام میشود، اما تتبعات عمیق فروزانفر فراتر از یک فهرستنویسی ساده بود. سپس شجره بنده را معرفی کرد و گفت: «این جوان از اقربای ما و دانشجوی دانشکده حقوق دانشگاه تهران است». استاد نگاهی رندانه به من انداخت و با طنزی فاخر و بیدارکننده که خاص شخصیت منحصربهفردش بود، فرمود: «عجب! ایشان هم از زمره علما هستند و بهزودی فارغالتحصیل خواهند شد؛ این جوانان از تحصیل فارغ میشوند و ما همچنان فارغنشده باقی ماندهایم و کار خود را دنبال میکنیم». این طنز گزنده و هوشیارکننده، محصول دسترسی به گنجینه بیانتهای علم و سالها خاکنشینی در ساحت معرفت بود.
حسین شجره خاطره دیگری از طنز بیپروا و نقد تند استاد نقل میکرد که گویای حضور ذهن و صراحت شگفت اوست. میگفت در جلسهای که اوایل دهه بیست خورشیدی برگزار شد و محمدعلی فروغی (ذکاءالملک) در آن به ایراد سخن پرداخته بود، استاد فروزانفر در میان جمع، ابتدا با لحنی خاص گفت: «بهبه، بَخ بَخ!» و سپس آهسته به شجره گفت: «انسان از شنیدن این سخنان بیحال میشود؛ از این مزخرفتر نمیشد چیزی گفت، حال آدم به هم میخورد!» این صراحت لهجه و نقد بیتعارف، ویژگی مردی بود که معیار سلیم علم را با مصلحتهای زمانه معاوضه نمیکرد.
فروزانفر، وقتی دچار شکستگی دست شده بود در پایان، مایلم به سخن نغز استادم، مرحوم محمود شهابی در دانشکده حقوق اشاره کنم که مثلی عربی را به فارسی برای ما ترجمه میکرد و میگفت: «بزرگان واقعی علم و ادب چون اثری پدید میآورند، گذشتگان خود را به طاق نسیان میسپارند و آیندگان را برای خلق اثری برتر دچار زحمتی عظیم میکنند». بدیعالزمان فروزانفر دقیقاً مصداق بارز این سخن بود. او با آفرینش آثار بیبدیل خود، پیشینیان را به حاشیه برد و آیندگان را در تنگنای سختِ مقایسه علمی قرار داد. امروز هر کس بخواهد در ساحت شعر کلاسیک و مولویشناسی سخن بگوید، ناگزیر است عیار کار خود را با ترازوی دقیق و شاهکار بزرگ فروزانفر بسنجد. شفیعی کدکنی به راستی میگفت که تدریس در معتبرترین دانشگاههای جهان نظیر آکسفورد و پرینستون و مدارک علمی بیشمارش در یک سو قرار دارند و افتخار شاگردی بدیعالزمان فروزانفر در سوی دیگر، که همواره بر تارک زندگی علمیاش میدرخشد. روان پاک آن اعجوبه بیبدیل زمانه، همواره شاد و انوار رحمت الهی نثار مرقد شریفش باد.