گرمه‌ای از جنسِ مهربانی در سپیدیِ شاندیز؛ قصه‌ی فاطمه و عروسکی که زندگی ساخت

زمستان سال ۱۳۸۶ بود و سرمای طاقت‌فرسایی مشهد را در بر گرفته بود. برف زیبا و سنگینی بر زمین می‌نشست و به خاطر شدت برودت هوا، همه‌جا تعطیل و خلوت بود. در همان روزهای سرد و یخ‌زده، مقصد ما «شاندیز» بود؛ دیاری سپیدپوش که میزبانِ قدم‌ها و دلگرمیِ تیم ما شده بود. در میان تمام برگه‌های آرزویی که از دست‌های کوچکِ بچه‌ها جمع کرده بودیم، آرزوی دخترکِ خردسالی بدجور ذهنمان را درگیر کرد. او روی برگه‌اش با زبان معصومانه‌ی کودکانه، یک عروسک خواسته بود. گویی در خیالش، با آن عروسک حرف‌ها و رازهای نگفته‌ی زیادی داشت و منتظر بود تا دوستی هم‌زبان پیدا کند.

در آن تعطیلی و سرمای سوزناک، تمام مشهد را خیابان به خیابان و مغازه به مغازه گشتیم تا بالاخره عروسکی پیدا کردیم و خریدیم. با شوقی فراوان و با وجود راه‌بندان و سرمای شدید، خودمان را به درِ خانه‌اش در شاندیز رساندیم تا رؤیایش را تحویل دهیم. اما وقتی دخترک در را باز کرد و نگاهش به عروسک افتاد، اخم‌هایش در هم رفت. در چشمانش نه خبری از ذوق بود و نه لبخند. نگاهی به عروسک انداخت و با قاطعیتی کودکانه گفت: «این نه… من یک عروسکِ بزرگِ بزرگ می‌خواهم!» آن لحظه فهمیدیم آنچه خریده بودیم، تصویرِ عروسکِ رویاهای او نبود.

دست خالی، اما با تصمیمی مصمم‌تر برگشتیم. نمی‌شد رؤیای او را نیمه‌کاره رها کرد. ناچار شدیم با یکی از دوستان در تهران تماس بگیریم و سفارش یک عروسک بسیار بزرگ و خاص را بدهیم. یک هفته طول کشید؛ یک هفته انتظار برای اینکه آن هدیه‌ی ویژه از تهران خریداری شود، مسیر طولانی را طی کند و بالاخره به مشهد برسد. در این فاصله، کمی از آن سرمای سخت کاسته شده و هوا مطبوع‌تر شده بود. به محض رسیدن امانتی، دوباره عازم شاندیز شدیم و جلوی درِ خانه‌شان ایستادیم. دختر قصه هایمان را صدا زدیم و وقتی بیرون آمد و عروسک غول‌پیکر و زیبایش را دید، تمام آن اخم‌های هفته‌ی قبل جایش را به یک خنده‌ی بی‌بدیل داد. عروسک را چنان محکم در آغوش کشید که انگار تمام دنیا را به او داده‌اند. او به بزرگ‌ترین آرزوی دنیای کوچکِ خود رسیده بود. با دلی گرم و خاطره‌ای شیرین خداحافظی کردیم و راهی تهران شدیم.

سال‌ها از آن زمستانِ سختِ ۱۳۸۶ گذشت. آن دخترک خردسالِ شاندیز رشد کرد، درس خواند و امروز خودش دانشجوی دانشگاه است. اما قصه به همین‌جا ختم نشد؛ دختر همان روزها چندی پیش می‌گفت: «همان عروسک بزرگی که در آن زمستانِ سرد به من هدیه دادید، مسیر و نگاهِ مرا به زندگی برای همیشه عوض کرد.» او هنوز هم آن عروسک بزرگ را پیش خود نگه داشته است—به عنوان یادگاری از روزی که یاد گرفت رویاهایش معتبرند.

حالا آن دخترخودش دست به کار شده و راهِ مهربانی را ادامه می‌دهد؛ کارش شده هدیه دادن عروسک به بچه‌های دیگر و بخشیدنِ همان حسِ ارزشمندی به کودکانِ سرزمینش. اینجاست که معجزه‌ی راه ما معنا پیدا می‌کند: شاید یک هدیه‌ی به‌ظاهر ساده، سرنوشت و مسیرِ زندگیِ یک انسان را بکلی تغییر دهد… به همین سادگی…

“مهدی صدیقیان” هنوز وقتی از آن روزها حرف میزند شعر را میهمان خاطره هایش می کند…

عشقبازی به همین آسانی ست

که دلی را بخری

بفروشی مهری…

عشق را حراج کنی….

پیمایش به بالا