مهدی صدیقیان
با کوله باری از خورشید و دستانی پر از اطلسی های قشنگ از راه می رسم تا عاشقانه هایم را تقدیمت کنم تا بدانی چقدر هر روز و این روزها در تب و تاب بوسه ای بر پیشانی چروک خورده و صورت پر پیچ و خمت که رد پایی از پرواز بر آن نقش بسته است مانده ام . من در وصفت هزاران هزار غزل سروده ام و از نگاه عمیق و خسته ات بارها زندگی را به تجربه نشسته ام . من ؛در دریای عطوفت بی پایانت ؛مستانه غرق شده ام .
ای بزرگ ؛در چشمهایت ؛آفتاب تجلی بودن است و ابروانت امتداد پویایی و حرکت . من غبار تنهایی ام را با ابرهای نگاهت تکانده ام و پرنده احساس شعرم را جانی دوباره بخشیده ام . اگر تو نباشی کوچه ها بی تو دلتنگ اند و هر لحظه از عبور کبوتران سفید کاسته خواهد شد . حروف ساده؛ با ترکیب نام تو مقدس می شوند و آینه ها را اعتباری دیگر می بخشند .
ما در این روزگار بهت و تشویش؛با حرف های گرم و پر حرارت تو رشد کردیم و بزرگ شدیم . آنقدر بزرگ که مفهوم صبر را با دل و جان دریافتیم و با لاله و نسترن مهربانی کردیم .
مادرم ؛ کبوترهای زخمی به احترام تو به ما دل خوش کرده اند و ما هر شب هزار و یک کبوتر ، هزار و یک شقایق و هزارو یک ستاره در دلها می کاریم تا ابرهای خشکسالی به قلبمان پا نگذارند . تو میراث دار همه خوبی ها هستی ، آنچنان که بر مدار عشق ما را به بوسه گاه باران فرستادی .تو؛دلت را به خورشید داده ای …

