در چشماندازِ متواضعانهی این حضور، نگاهِ پرمهرِ “مهدی صدیقیان” پدرِ آرزوها از بالا بر بستری سرخرنگ فرود آمده است؛ جایی که نازنیندخترکی در میانهی نقشونگارهای بومیِ فرش آرام گرفته و سرش را به سمتِ بالا چرخانده است. این زاویهی دیدِ رو به پایین، تابلویی عاطفی از همنشینیِ بزرگی و معصومیت را رقم زده که در آن هیچ فاصلهای میانِ دستانِ پرتوانِ پشتیبان و قدمهای نوپای کودک احساس نمیشود. خردسالِ شیرین با تمامِ سادگی بر زمینه تکیه زده و نگاهش را دقیقاً به نقطهای دوخته که حضورِ گرم و ایستادهی او را در بالای سرش احساس میکند.
پیراهنِ سرخرنگِ دخترک در هماهنگیِ کامل با اصالتِ نقشهای زیرِ پایش، گرمای شگفتانگیزی به این خلوتِ دونفره بخشیده است. موهای فرخورده و مشکیاش که گردِ صورتِ کوچکش را قاب گرفتهاند، در کنارِ کفشهای کوچکِ صورتی و مشکی، تصویری از زیباترین روزهای کودکی را مجسم میسازند. او با تکیه دادنِ دستِ کوچکش بر رجبهرجِ فرش، توازنِ خود را حفظ کرده تا بتواند چشم از چهرهی ایستادهی “مهدی صدیقیان”پدر آرزوها روبروی خود برندارد و با تمامِ وجود، حسِ امنیت و مهربانی را از بالاترین نقطهی کادر جذب کند.
برقِ چشمانِ سیاه و درشتِ او در مواجهه با نگاهِ پدرانه، رازِ اصلیِ این حضورِ صمیمی است. او نه به ابزاری بیجان، بلکه مستقیماً به عمقِ چشمانِ پدرِ آرزوها خیره شده است؛ نگاهی لبریز از استفهامِ کودکانه، اطمینان و برقی از شادیِ پنهان که میپرسد «آیا من را میبینی؟». پاسخِ این پرسش در همان پایداریِ نگاهی نهفته است که از بالا او را در بر گرفته؛ حضوری که با تمامِ قامت ایستاده تا چترِ حمایتی بر سرِ رویاهای خردسالانهی این فرزندِ نازنین باشد.
ایستادن در این نقطه و نگریستن به دخترکی که اینگونه با اطمینان سر بالا آورده، تجلیِ حقیقیِ نقشی است که بر دوشِ”مهدی صدیقیان” و این جریانِ انسانی قرار دارد. برای این کودک، وجودی که در بالای سرش ایستاده، تنها یک عابر یا فردی غریبه نیست، بلکه تکیهگاهی است که با مهربانی به او نگریسته و دنیایش را ارزشمند شمرده است. این ارتباطِ چشمیِ مستقیم میانِ بالا و پایین، مرزهای تکلف را ویران میسازد و به کودک یادآوری میکند که خواستهها و حضورش در کانونِ توجه و محبتِ جهان جای دارد.
در فرهنگِ سفرهای «آرزوهای رنگی»، اینگونه روبرو شدن با فرزندان، رمزِ بیدار کردنِ باورهای خفته است. وقتی کودکی در گوشهای از این دیار بر روی فرشی ساده مینشیند و نگاهش را با اطمینان به زاویهی دیدِ پدرِ آرزوها گره میزند، حسِ رهایی و خودباوری را تجربه میکند. او درمییابد که برای شنیده شدن و دیده شدن نیاز به دستوپا زدن ندارد؛ چرا که نگاهی پرمهر از بالا خم شده تا بدونِ هیچ چشمداشتی، پاکی و زیباییِ وجودش را پاس بدارد و امیدی نو در جانش بنشاند.
“مهدی صدیقیان”روایت گر آرزوهای رنگی می گوید”
