شاعرانه های پاییز در معرفت عاشقانه شاعران

مهدی صدیقیان_پژوهشگر مطالعات فرهنگی

چشمانت را به کوچه‌باغ‌هایِ پاییزی بسپار. به آن جنگل‌هایِ خیس‌خورده‌ای که هر برگِ نارنجی‌اش، چونان سرودی از جنسِ خزان، بر زمین، می‌نشیند. در این فصلِ تماشایی، برگ‌ریزان، آغاز «عشق‌ریزان” زندگی ست. رقصِ عاشقانه‌یِ برگ‌ها با باد، در کوچه‌هایی که بویِ خاکِ خیس و خاطره، در آن، پیچیده است. پاییز، وقتی می‌آید، واژه‌ها، به زندگی، جانی تازه می‌بخشند. در میانِ آوازِ خش‌خشِ برگ‌هایِ نارنجی، ما، می‌توانیم خود را در میانِ بیت‌هایِ رنگیِ شاعرانِ معاصر، گم کنیم و در این گم‌شدن، «خودِ گمشده‌یِ عاشقانه‌مان» را، بیابیم.

پاییز، تنها یک تقویمِ عاشقانه نیست؛ پاییز، خود، «معرفتِ عاشقانه»ست. معرفتی که در آن،هر برگ، آیینه‌ای ست از یک دلِ بی‌قرار و هر باد، نجوایی ست از یک عشقِ بی‌پایان. و در این معرفت، شاعرانِ ما، با نگاهِ عاشقانه‌شان، به ما می‌آموزند که چگونه پاییز را، نه به چشمِ یک فصل، که به چشمِ «یک حالِ عاشقانه» بنگریم.

۱. احمدِ شاملو؛ بادی که از کوچه‌هایِ پاییز، می‌گذرد

احمدِ شاملو، شاعرِ بزرگِ معاصر، در سروده‌هایِ عاشقانه‌اش، پاییز را با «باد» پیوند می‌زند؛ بادی که در کوچه‌ها، می‌گردد و با خود، پیامِ عشق را، به گوشِ ما، می‌رساند. در یکی از ناب‌ترین غزل‌هایش، این پیوندِ شاعرانه را، این‌چنین به تصویر می‌کشد:

«باد، در کوچه‌ها، می‌گردد و می‌گوید

که پاییز، از راه رسید.

من، در این میان،

تنها به گوشه‌ای از یک نگاه،

پناه برده‌ام…»

در این شعر، پاییز، «پیکِ عشق» است و کوچه، «گریزگاهی» برایِ پناه‌بردنِ عاشق به «نگاهِ معشوق». شاملو، با این نگاه، به ما می‌آموزد که پاییز، یک «محلِ ملاقاتِ عاشقانه»ست؛ جایی که باد، با برگ‌ها، نجوا می‌کند و عاشق، در گوشه‌ای از یک نگاه، پناه عاشقانه می‌گیرد. و چه زیبا، این پیوندِ کوچه و پاییز و باد و عشق، در شعرِ شاملو، به یک سمفونیِ تاثیرگذار‌ تبدیل می‌شود.

۲. فروغِ فرخزاد؛ بارانِ پاییزی، آیینه‌یِ عشق

فروغ، شاعرِ زن خسته معاصر، با آن نگاهِ عمیق و شاعرانه‌اش، پاییز را با «باران» پیوند می‌زند. در شعرِ «تولدی دیگر»، بارانِ پاییزی، نه اشکِ غم، که «نوشتنِ عشق» بر شیشه‌یِ خاطره‌هاست:

«پاییز، از پشتِ پنجره،

با انگشتانِ سردِ باران،

نامِ مرا بر شیشه می‌نویسد…»

اینجا، باران، «زبانِ عشق» است و شیشه، «بومِ نقاشیِ عاشقانه».

فروغ، با این نگاه، به ما می‌آموزد که پاییز، یک نامه‌نگاریِ عاشقانه ست؛ نامه‌ای که در آن، هر قطره، یک کلمه است و هر کلمه، یک بوسه.

فروغ در باره پاییز می گفت‌ و خود عاشقانه ای مفصل برای پاییز بود.

۳. سهرابِ سپهری؛ برگِ پاییزی، بهارِ دیگر

سهراب، شاعرِ بهارِ دیگر بود. در نگاهِ او، پاییز، رنگِ بهار دارد. او، در «صدایِ پایِ آب»، پاییز را با چنان لطافتی روایت می‌کند که انگار، دارد از «طراوتِ یک آغازِ دوباره» سخن می‌گوید:

«پاییز آمد.

برگ‌ها، از شاخه‌ها،

به زمین، سلام می‌کنند…»

در این نگاه، پاییز، فصلِ «سلامِ دوباره»ست. برگ‌ها، با فروافتادن، به زمین سلام می‌کنند و ما نیز، در این فصل، باید یاد بگیریم که به «خودِ دوباره‌مان» سلام کنیم. این، یعنی «معرفتِ عاشقانه‌یِ سهراب»؛ معرفتی که در آن، خزان، بهارِ دیگر می‌شود.

۴. حسینِ منزوی؛ غزلِ پاییزی، سرودِ انتظار

در این نگاه، پاییز، فصلِ «سلامِ دوباره»ست. برگ‌ها، با فروافتادن، به زمین سلام می‌کنند و ما نیز، در این فصل، باید یاد بگیریم که به «خودِ دوباره‌مان» سلام کنیم. این، یعنی «معرفتِ عاشقانه‌یِ سهراب»؛ معرفتی که در آن، خزان، بهارِ دیگر می‌شود.

«باران، که می‌بارد،

پاییز، که می‌رسد،

من، همچنان،

در انتظارِ تو،

در گوشه‌ای از این کوچه‌یِ بی‌پایان،

می‌ایستم…»

اینجا، پاییز، بهانه‌ایست برایِ ماندن، برایِ انتظار، برایِ عاشقانه‌ترین شکلِ «بودن». منزوی، با این غزل، به ما می‌آموزد که در پاییز، حتی تنهایی، عاشقانه‌ترین حالتِ ممکن است.

۵. پاییزِ امروز؛ روایتِ ما از عشق و شعر

پاییزِ برگ ریزان ، با طعم شعرهای همه‌یِ شاعرانِ کهن و معاصر، به زودی در کوچه‌هایِ شهرمان، جاری می شود. هر برگِ نارنجی که رویِ زمین، می‌افتد، یک مصرع از شعرِ شاملوست. هر قطره‌یِ باران که بر شیشه‌یِ پنجره، می‌نشیند، یک بیت از غزلِ زیبای منزوی ست. و هر بادی که در کوچه‌ها می‌پیچد، یاح معاصر، «معرفت عشق را به تجربه بنشینیم».

 

پیمایش به بالا