سه رازِ کوچک در آستانهٔ درب کهنه؛ روایتی از دیار خراسان

در لبهٔ پله‌های سنگیِ ورودی یک خانهٔ قدیمی در منطقه ای در خراسان رضوی، سه دخترکِ خردسال کنار هم نشسته‌اند. دربِ چوبی و فرسودهٔ پشتِ سرشان، با فرسودگیِ بافتش، گذرِ روزگار و سادگیِ بی‌حدومرزِ زندگی در این دیار را فریاد می‌زند؛ اما در جلوگاهِ این قاب، معصومیتی در جریان است که تمامِ کهنگیِ دیوارهای کاه‌گِلی و چوب‌های آفتاب‌خورده را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد. آفتابِ نیمروزِ اردیبهشت‌ماه روی سیمای کوچکشان تابیده و سه‌گانه‌ای شاعرانه از حالت‌های کودکانه را پدید آورده است.

در سمت چپ، دخترکی با لباسِ راه راهِ نارنجی و چهره‌ای گشاده، با چشمانِ درشت و لب‌های نیمه‌باز به عدسیِ دوربین نگاه می‌کند؛ نگاهی لبریز از حیرت، سادگی و چشم‌انتظاریِ زلال. در مرکز قاب، دخترکِ دیگری با روسریِ قهوه‌ایِ طرح‌دار و دستانی گره‌خورده روی سینه، متین و بی‌حرکت نشسته است. نگاهِ او نه به دوربین، بلکه به نقطه‌ای دوردست دموخته شده؛ چهره‌ای آرام و متفکر که گویی دنیایی از خیال‌های کودکانه و رازهای نگفته را در دلِ کوچکِ خود پنهان کرده است. و در سمت راست، دخترکِ سوم با روسریِ قرمزِ شاداب، دست‌هایش را زیر چانه زده و با لبخندی شیرین و پنهانی از گوشهٔ چشم نگاه می‌کند؛ لبخندی پر از ذوق، شیطنت و حیایِ مخصوصِ کودکانِ روستا.

نشستن روی این پله‌های سنگی، تصویرِ روزمرگیِ صادقانهٔ این بچه‌هاست؛ جایی که خانه آغاز می‌شود و بازی‌های کودکانه شکل می‌گیرد. در گذار از روستاهای خراسان، دیدنِ همین چهره‌های پاک و چشم‌های منتظر است که به تمام مسیرها و جاده‌ها معنا می‌بخشد. سفرهای صبورانهٔ «پدر آرزوها» و همراهانش دقیقاً برای همین لحظات بوده است؛ گذر از جاده‌های خاکی و دوردست برای رسیدن به آستانهٔ همین درهای چوبی قدیمی، تا نجوای پنهانِ پشتِ این چهره‌های معصوم شنیده شود و لبخندِ پنهانیِ دخترکِ سمتِ راست، به امیدی بزرگ و روشن برای فردا بدل گردد.این همان قصه پرشکوه آرزوهای رنگی ست که “مهدی صدیقیان” دیر زمانی ست با گروهش در جای جای این سرزمین به دنبال توسعه و گسترش آن هستند.قصه آرزوهایی که هیچ گاه کهنه نمی شود.

این عکس، تابلویی عمیق و اصیل از معصومیتِ دست‌نخورده در دلِ منطقه‌ای پر از مناعتِ طبع است. سه کودک، سه نگاهِ متفاوت و یک دنیا سادگی که بر آستانهٔ خانه‌ای قدیمی درنگ کرده‌اند. آن‌ها شاید زبان به گفتنِ خواسته‌هایشان نگشایند، اما نگاهِ زلالِ تک‌تکشان گواهی است بر این‌که آرزو در تمامِ گوشه‌وکنارهای این دیار زنده است و منتظرِ دست‌هایی مهربان که به رویایش رنگ واقعیت ببخشند.

پیمایش به بالا