از شوکِ یک بوسه‌ی ثبت‌نشده تا درخششِ یک خنده‌ی سینمایی؛ روایتی از روستای پارام

در قابِ اول، نوری نرم و زرین روی چهره‌ی دخترکِ روستای پارام تبریز می‌تابد تا یکی از سینمایی‌ترین و پرحس‌ترین خنده‌های این مسیر خلق شود. او با روسریِ سبزِ گل‌دارش، دست‌ها را نجیبانه بر سینه فشرده و با دهانی باز و چشمانِ برق‌زده، لبخندی از تهِ دل را روانه‌ی هوا می‌کند. این خنده‌ی درخشان و پر از حیرت، درست فرجامِ همان لحظه‌ی نابی است که کنارِ خانمِ دکتر مژده افشار دبیر جشنواره آرزوهای رنگی نشست، قصه و رازِ نقاشی‌اش را گفت و سرانجام بوسه‌ای ناگهانی و شیرین میانشان مبادله شد؛ بوسه‌ای چنان سریع و دلی که از دستِ تمامِ لنزها و دوربین‌ها گریخت، اما اثرش در تمامِ خطوطِ این چهره‌ی آفتاب‌خورده به یادگار ماند.

بعضی لحظه‌ها در زندگی چنان صمیمی و پرسرعت رخ می‌دهند که هیچ لنزِ حرفه‌ای و هیچ عکاسی توانِ شکارِ آن را ندارد. اما زلالیِ همان بوسه‌ی ثبت‌نشده، در قابِ اول طوری در خنده‌ی پرشورِ دخترک سرریز کرده که مخاطب با دیدنش، آن ثانیه‌ی ناگهانی را در ذهنِ خود بازسازی می‌کند. این خنده، سندِ زنده و ناطقِ آن لحظه‌ای است که فاصله‌ها میانِ یک کودک و همراهانِ پروژه از بین رفت؛ لحظه‌ای که ثابت کرد عشق و صمیمیت گاهی فراتر از ثبتِ فنیِ عکس‌ها، مستقیماً بر لوحِ جانِ انسان‌ها حک می‌شود.

رویا و آرزوی این دخترکِ نجیب، داشتنِ یک میز تحریرِ شخصی بود؛ خواسته‌ای کوچک اما بزرگ برای دنیای درس و مشقِ او در دلِ روستای پارام. وقتی خانمِ دکتر افشار کنارش نشست تا قصه و نقشِ آرزویش را بر برگه بشنود، این ارتباطِ هم‌سطح و مهرِ بی‌دریغ بود که آن فورانِ احساسات را رقم زد. دخترک که شاید هرگز چنین توجهِ عمیق و صمیمانه‌ای را تجربه نکرده بود، شوقِ درونی‌اش را در قالبِ آن بوسه‌ی بی‌هوا نثار کرد و سپس با این خنده‌ی سینمایی، ذوقِ بی‌حدومرزش را به تمامِ حاضرانِ اتاق هدیه داد.

اما در قابِ دوم، داستان به فرجامِ ملموس و شیرینِ خود می‌رسد؛ جایی که آن خنده‌ی پرشور به وقار و آرامشی صمیمانه روی میز تحریرِ نو پیوند می‌خورد. دخترک حالا درست پشتِ میز تحریرِ طرح‌دارش نشسته، دست‌هایش را آرام روی صفحه گذاشته و در مرکزِ یک عکسِ یادگاریِ صمیمی قرار گرفته است. در یک سو “مهدی صدیقیان ” بنیانگذار جشنواره آرزوهای رنگی با لبخندی پدرانه و دست تکیه داده به میز، و در سوی دیگر خانمِ دکتر افشار با آغوشی باز و چهره‌ای لبریز از شادمانی ایستاده‌اند؛ تصویری ساده، بی‌ریا و عینِ واقعیت که به بار نشستنِ یک رویا را به تصویر می‌کشد.

حضورِ این جمعِ مهربان در کنارِ میز تحریرِ دخترک، نشان می‌دهد که سفرهای صبورانه‌ی مهدی صدیقیان «پدر آرزوها» و همراهانش فراتر از اهداء یک وسیله بوده است. آن‌ها تا دوردست‌ترین روستاهای تبریز پیمودند تا برای هر کودک، بستری از عزت‌نفس و احساسِ دیده شدن بسازند. این عکسِ دوم، اگرچه سادگیِ یک قابِ یادگاری را دارد، اما سندِ تحققِ وعده‌ای است که با شنیدنِ قصه‌ی نقاشیِ دخترک آغاز شد و با لبخندِ رضایتِ تمامِ حاضران به بار نشست.

پیوندِ این دو قاب، روایتی کامل از یک معجزه‌ی کوچک در روستای پارام است؛ از آن خنده‌ی سینمایی و بوسه‌ای که در هیچ نگاتیوی نگنجید تا نشستنِ غرورآفرین پشتِ میزی که حالا سهمِ فرداهای اوست. این داستان یادآوری می‌کند که ماندگارترین عکس‌های دنیا، همان‌هایی هستند که در دل‌ها ثبت می‌شوند؛ لحظاتی که مهربانی مرزها را رد می‌کند و لبخندِ یک کودکِ روستا را به جاویدان‌ترین تصویرِ جهان بدل می‌سازد.

پیمایش به بالا