سالها پیش، در سپیدیِ روزهای سرد زمستان، جادههای خراسان میزبان قدمهای ما بودند. از هواپیما در مشهد مقدس پیاده شدیم و راهِ کاشمر را پیش گرفتیم تا نبض «جشنواره آرزوهای رنگی» اینبار در یکی از روستاهای دورافتادهاش بتپد. حیاط مدرسه که از شور و هیجان کودکان گرم شده بود، ناگهان با قدم نهادن دختری خردسال آرام گرفت. او پشت میکروفون ایستاد و با بیانِ شیرین و رسایش، از سادهترین و پاکترین آرزوهایش گفت.
آن روز، آرزوی کوچکش برآورده شد؛ اما آن سرآغازِ قصهای بس بزرگتر بود. آن نگاه و آن روز، پیوند دوستانی همیشگی را رقم زد. او دختری بس سختکوش و درسخوان بود که گامبهگامِ موفقیتهایش را با ما به اشتراک میگذاشت. سالها گذشت، دیپلمش را گرفت و با تلاشی خستگیناپذیر در رشته پزشکی پذیرفته شد.
روزها و سالها از پی هم گذشتند تا اینکه روزی پیامش روی صفحه گوشی نقش بست: «پزشک شدهام و دوست دارم شما که جرقه این موفقیت را در من روشن کردید، اولین کسی باشید که مرا با روپوش سفید پزشکی میبینید.»
غرور و شادیِ بیحد، وجودمان را فراگرفت؛ اما جانِ کلام و اوج این معجزه در پیام بعدی او نهفته بود، آنجا که نوشت: «خوشحالم از اینکه پزشک شدهام، اما بیشتر از آن خوشحالم که میبینم حالا خودم هم میتوانم راه پدر آرزوها را ادامه دهم و بانیِ کار خیر باشم.»
در آن لحظه بود که دریافتیم کار ما تنها برآورده کردن یک آرزو در یک روز زمستانی نبود؛ ما بذری از امید و تکثیرِ مهربانی را کاشته بودیم که امروز درختِ تناوری شده و خود، سایهسارِ آرزوهای دیگران است.”مهدی صدیقیان” هنوز این خاطره را باخود به همراه دارد.
