مشق عشق کنیم…

مهدی صدیقیان_ناشر

روزهای غم و شادی پشت‌سرهم می‌آیند و روح و روان ما را با خود همراه کرده و امید را فریاد می‌کنند. این دو بیت زیبا از زنده‌یاد استاد مجتبی کاشانی دلیل خوبی برای تسکین این روزهاست.

“یک روز رسد غمی اندازه کوه

یک روز رسد نشاط اندازه دشت

افسانه زندگی چنین است گلم

“در سایه کوه باید از دشت گذشت”

زندگی همین است. بدون گذشتن از کویر سختی‌ها امید بستن به جهان شادی و امید امری عبث و بیهوده است. ما باید با قلب و روحمان و جستجو در آن به روزگار خوشی‌ها سلام دوباره گوییم. کتاب بخوانیم و از تاریخ مردان و زنان تأثیرگذار درس ماندگاری بیاموزیم. هیچ بهاری بدون گذشتن از مسیر زمستان شیرین نیست و هیچ قله‌ای بدون رهسپاری از کوهپایه فتح نمی‌شود. باید به فرزندان خود راه رستگاری را با توکل به خداوند بزرگ نشان دهیم و بیاموزیم همیشه پنجره‌های تاریک روبه نور باز می‌شود و شعر شعور با مهرآفرینی سروده می‌شود. در برهوت زندگی؛ همنشینی با حافظ و سعدی و مولانا ما را به اوج می‌رساند.

“ما ز بالاییم و بالا می‌رویم”

باور کنیم با دوری از گذشته و فراموشی از آداب و رسوم قدیم هر لحظه زندگی را برخود سخت می‌کنیم. یکی از سنت‌های قدیمی که ریشه در آیین مسلمانی ما دارد صله رحم و دیدار با دوستان و آشنایان است. یک هدیه کوچک حتی یک سلام با لبخندی می‌تواند قلبی را و حتی خودمان را آرام کند. شاید لبخندی از سر مهربانی بتواند امیدی را به قلبی مرده هدیه کند. آیین مهر و دوستی در این روزگار سخت و توان‌فرسا بهترین دلیل بر بودن است. بیاییم گله و شکایت را از فرهنگ زندگانی خود حذف کنیم و کلمات و واژه‌های قدرتمند را وارد زندگی گفتاری خود کنیم. تقریباً شب‌بخیرها و دعای عاقبت‌بخیری برای هم‌نوعان از زندگی ما رخت بربسته است. با احیا و زنده کردن عادات دیرینه و البته درست‌هم‌زیستی را فریادی دوباره کنیم. آتش قهر و کینه رو از وجودمان بزداییم و فرشته خوبی‌ها برای اطرافیان باشیم. باید به اصالت خود برگردیم و از شعر (سهراب سپهری) مدد بگیریم که تا شقایق هست زندگی باید کرد. ما ایرانی‌ها ریشه خود را از باور به طبیعت بارور کرده‌ایم. چه خوب است با رجوع به طبیعت دل‌ها شورآفرینی را برای دل‌های عاشق به ارمغان بیاوریم. امروز به‌جای همدلی باهم متأسفانه به خلوت شبکه‌های بی‌هویت اجتماعی پناه برده و روزها و شب‌ها را در این جهان بی‌حاصل بی‌زندگی می‌کنیم. باید خود را به واژه‌های حضرت شیراز بسپاریم.

“نَفَسِ بادِ صبا مُشک‌فشان خواهد شد عالَمِ پیر دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جامِ عقیقی به سمن خواهد داد چشمِ نرگس به شقایق نگران خواهد شد

این تَطاوُل که کشید از غمِ هجران بلبل

تا سراپرده‌ی گل نعره‌زنان خواهد شد

گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر

مجلسِ وعظ دراز است و زمان خواهد شد

ای دل ار عشرتِ امروز به فردا فکنی

مایه‌ی نقدِ بقا را که ضمان خواهد شد؟

ماه شعبان مِنه از دست قدح، کاین خورشید

از نظر تا شبِ عیدِ رمضان خواهد شد

گل عزیز است غنیمت شِمُریدش صحبت

که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

مطربا مجلسِ انس است غزل خوان و سرود

چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد؟

حافظ از بهرِ تو آمد سویِ اقلیمِ وجود

قدمی نِه به وداعش که روان خواهد شد”

باید از طلوع و غروب خورشید سرمست شویم و با تماشای ستاره‌ها در شب به همنشینی با آسمان دلخوش شویم. برای حس خوب بخشیدن به دوستان و خانواده مشق عشق کنیم و با بضاعت بخشیدن؛ به فرداهای از راه نیامده بیندیشیم. شعری از مجتبی کاشانی مرد بزرگ عاشق که روحش شاد باشد را نقطه پایانی این سطور می‌کنم:

“گل باش که همنشین عطار شوی

زان پیش که همدم خس و خار شوی

زحمت متراش و مژده‌ی رحمت باش

پل باش به‌جای آنکه دیوار شوی”

پیمایش به بالا