آرزوهای رنگی اما کوچک در تصویر

آه آرزو چه واژه زیبایی ست……..

با انگشتان ظریفش قلقلک می دهد بندبند تار و پود هر موجودی را ………

باید غافلگیرش کنی و با دستانت انگشتانش را بفشاری ………. هر کدام از ما ادامه می‌دهیم خواه ناخواه با امید و آرزویی هر چند بزرگ یا حتی کوچک …. اما بی‌پایان ……

آرزویی که حتی اگر تبدیل به خاطره شود ولی باز دست در دست امید؛ پسر کوچک دنیا، امیدی به رنگ نارنجی بله نارنجی

 پررنگ راه می‌رود، قدم می‌زند و می‌داند که می‌تواند ما را زنده نگه دارد……

نفس نفس زنان خودش را می‌رساند تا نفسهای ما به شماره نیفتند

مرا همیشه در دلت پنهان کن تا کنارت دنیای هم را رنگی‌رنگی کنیم ……….. من هستم آرزو؛ دختر بی‌انتهای دنیایت ……

گاهی نمی‌شود موضوعی را نوشت یا توصیف کرد، چون باید آن را لمس کنی و از نزدیک ببینی. نوشتن از آرزوهای رنگی برایم سخت است؛ می‌شود از تک تک‌ بچه‌ها نوشت، چهره‌ هر کدامشان پر از حرف است… بعضی‌ها آرزوهای بزرگ‌تر داشتند، مثل داشتن خانه‌ای واقعی، مثل سلامتی پدر و مادر، مثل داشتن ورزشگاه در شهرشان، پارک، مدرسه با امکانات بهتر، سفر کنار خانواده و…. اما کار تیم ما برآورده کردن آرزوهای کوچک‌تر است، آرزوهای کوچک اما رنگی؛ آرزویی که برآورده کردنشان در توانمان باشد.

رمز ورود به دنیای رنگی آرزوهای رنگی کودک درون است؛ برای ورود باید با کودک درونت همراه باشی، باید به حرف دِل آن گوش بسپاری و بدون شک راهی را که نشانت می‌دهد ادامه دهی.

سفر رنگی این بار تیم ما رفتن به ایذه و برآورده کردن آرزوهای رنگی این منطقه بود. بعد از ارسال برگه‌ آرزوها به دفتر فقط یک هفته برای جمع‌آوری وقت داشتیم. اولین کاری که به ذهنم رسید، ارسال نامه به تولیدکنندگان اسباب بازی بود که البته ناگفته نماند نامه‌ای که برای گروه تولیدکنندگان ارسال کردم با بی‌توجهی رو‌به‌رو شده و حتی یک نفر هم اعلام آمادگی نکرد.

ناامید نشدم ،یاد جمله‌ علی محمدزاده، (مدیر شرکت اندیشه‌سازان پویا) افتادم که برایم نوشت:

“برای عید اگر برنامه‌ای داشتید جهت عیدی عمو نوروز روی کمک من حساب کنید.”

مثل همیشه چند کارتن از اسباب بازی‌های تازه تولیدشده را از مشهد برایمان  ارسال کرد.

حمید آقایی، (مدیر شرکت فکر آذین ) هم بعد از آشنایی با مجموعه، با ارسال هدایای خود کارمان را آسان‌تر کرد. فرزاد خضرایی، (مدیر شرکت سودوکو سبز)  برای اولین بار به تیم آرزوهای رنگی پیوست و تعدادی بازی به همراه نامه به دفتر فرستاد:

“اهدای تعدادی اسباب بازی فکری محصولات سودوکو سبز به کودکان مناطق محروم گامی است در جهت شاد کردن آنان؛

از خداوند شادی کودکان را آرزو دارم.”

راهی ایذه شدیم، شهری که خاکش دامنگیر بود و سفر سه روزه‌ ما به نه روز رسید!!!

شاد و خندان ،مثل کودکان پیان

به مسجد روستای پیان رسیدیم تا قبل از شروع مراسم هدیه‌ها را آماده کنیم. بچه‌ها دل تو دلشان نبود، از لابه‌لای در و پشت پرده مسجد ما را نگاه می‌کردند و با دیدن ما پنهان می‌شدند.

همه منتظر پدر آرزوهای رنگی شدیم که بالاخره انتظار تمام شد. بچه‌ها ردیف به ردیف نشسته بودند؛ بعضی‌ها ما را نگاه می‌کردند و در گوشی با هم حرف می‌زدند و می‌خندیدند، بعضی‌ها هر لحظه به پشت‌شان نگاه می‌کردند تا خیالشان راحت شود که مادرشان نرفته باشد، تعدادی هم مرتب و منظم با چهره‌ای خندان منتظر اتفاق اصلی بودند.

پدر آرزوهای رنگی پر انرژی و با زبان بدن که مخصوص خودش است کارش را شروع کرد. او خوب می‌داند چه موقع باید شوخی کند که بچه‌ها خسته نشوند و تا لحظه آخر شور و نشاط در مراسم جریان داشته باشد. دبیر اجرایی جشنواره خانم مژده افشار همیشه پا به پای او حرکت می‌کند و به قول شورای شهر ایذه مهربانی یعنی خانم افشار…

نکته جالب این بود که بیشتر بچه‌ها با شناسنامه آمده بودند تا وقتی اسم‌شان خوانده می‌شود با دادن شناسنامه هدیه را بگیرند. اسم‌ها یکی یکی خوانده شد و بعد از گرفتن هدیه‌ها گوشه‌ای نشستند تا ببینند هدیه‌ای که برایشان خریدیم چقدر به آرزویی که کشیده بودند نزدیک بود و خیلی از بچه‌ها هم ناراحت بودند و وقتی دلیلش را پرسیدم گفتند: حالا که اینقدر جدی بود ،کاش آرزوی دیگری را نقاشی می‌کردیم.

عکاسی از آرزوهای رنگی همان‌قدر که شیرین و جذاب است، به همان اندازه سخت هم هست باید هر لحظه از دریچه دوربین بچه‌ها را نگاه کنی تا لحظه‌ای را از دست ندهی، لحظه‌های خندیدن بچه‌ها به حرف‌های پدر آرزوهای رنگی، شیطنت و بازی گوشی‌هاشان، شناسنامه‌هایی که در دست داشتند، لحظه‌ای که اسم‌شان خوانده می‌شد، لحظه‌ گرفتن و از همه مهمتر باز کردن هدیه‌ها.

گاهی دلم می‌خواست دوربین را خاموش کنم و بین آن‌ها بنشینم و همراهشان شوم، با صدای بلند بخندم و شیطنت کنم.

1397/12/9 برای همیشه در ذهن و یاد ما می‌ماند و عکس‌ها در قاب رنگی آرزوهای رنگی ثبت می‌شود. اما پیان پایان کار ما نبود، اطراف ایذه پر از روستاهایی است که کودکان محرومی دارند که آرزوهایشان آنقدر کوچک است که اگر هرکدام از ما برآورده کردن آرزویی رنگی را قبول کنیم دل زیادی از کودکان شاد می‌شود و چه زیباست خنده را بر لبان این کودکان دیدن…

باران شاپرک‌ها

باران شاپرک‌ها هم یکی دیگر از فعالیت‌هایی است که پدر آرزوهای رنگی از سال 1383 انجام داده است. در این طرح به روستاهای محروم می‌رویم و کالاهای فرهنگی مثل کتاب، بازی‌های فکری توزیع می‌کنیم و از همه مهمتر احداث کتابخانه در هر روستا. به لطف خدا و بعد همراهی خیرین این اتفاق در سالن رودکی شهر ایذه افتاد و بچه‌ها اولین عیدی را قبل از سال جدید گرفتند.

پیمایش به بالا