حکایتِ چشمانِ جویا؛ درنگ در مرزِ رویا و باور

در پایین‌ترین سطحِ کادر و تکیه‌زده بر بافتِ صمیمیِ فرش، پسربچه‌ای با بلوزِ آبیِ آسمانی تکیه بر زمین زده و سر بالا آورده است. این سادگیِ قامت و نزدیکی به خاک، خلوصی استثنایی به کلِ تصویر بخشیده است؛ زوایه‌ای از دید که ما را بی‌واسطه به جهانِ هم‌سطحِ کودکان می‌برد. نگاهِ نیم‌رخ و چشمانِ تیره‌رنگش به نقطه‌ای خارج از کادر گره خورده‌اند؛ نگاهی که نه از سرِ اضطراب است و نه بی‌تفاوتی، بلکه سرشار از هوشیاری، پرسش و درنگی عمیق در خلوتِ خویش است.

درخششِ آرامِ نور بر گونه‌ها و چهره‌ی آفتاب‌سوخته‌اش، تمایزِ ویژه‌ای به خطوطِ صورتش داده است. چشمانِ نافذِ او داستانِ نگفته‌ی هزاران خواسته‌ی کوچک و معصومانه را در خود پنهان دارند؛ نگاهی که گویی زمان را متوقف کرده تا شنونده‌ی نجواهای خاموشِ درونش باشد. لب‌های فروبسته و وقارِ چهره‌اش ثابت می‌کند که کودکی همیشه با هیاهو و خنده‌های بلند همراه نیست؛ گاهی زیباترین لحظاتِ خردسالی در همین سکوت‌های پرمعنا و تفکرهای ژرف شکل می‌گیرند.

دست‌ها و تنِ بر زمین افتاده‌اش، حسِ سکون و آمادگی برای پرش را تداعی می‌کند. او چون پرنده‌ای کوچک در آستانه‌ی پرواز، لحظه‌ای بر زمین آرام گرفته تا مسیرِ پیشِ رو را بسنجد. بلوزِ آبی‌رنگش، چون تکه‌ای از آسمان در میانه‌ی کادر می‌درخشد و نمادی می‌شود از بی‌کرانگیِ رویاهایی که در سر می‌پروراند؛ آرزوهایی که شاید هنوز به زبان نیاورده، اما در زلالیِ نگاهش کاملاً هویدا و دست‌یافتنی است.

این قاب، تجسمِ متواضعانه‌ی همان رسالتی است که “مهدی صدیقیان” پدر «آرزوهای رنگی» بر دوش دارد: دیدن و پاس داشتنِ شنیده‌نشده‌ترین صداها. همیشه نیازی به فریاد زدن برای خواستن نیست؛ گاهی پاک‌ترین آرزوها در همین چشم‌های جویا و منتظر موج می‌زنند. وظیفه‌ی ما تنها این است که هم‌سطحِ آن‌ها بر زمین بنشینیم، زاویه‌ی دیدمان را با قد و قامتشان یکی کنیم و اطمینان دهیم که حضور و خواسته‌ی درخشانشان شایسته‌ی احترام و تحقق است.

بافتِ بومیِ فرش و سادگیِ فضای اطراف، حاشیه‌ای امن برای تبلورِ اصالتِ این کودک ساخته‌اند. شکارِ این ثانیه در درست در زمانی که کودک در خلوتِ خود غوطه‌ور بوده، تصویری زنده و لبریز از احساس به وجود آورده است. عدمِ وجودِ هرگونه حالتِ تصنعی، عکس را به سندی پر از حقیقت بدل ساخته؛ روایتی از کودکی که با تمامِ سادگی، باوقار و پرامید به دنیای بزرگ‌ترها می‌نگرد.

“مهدی صدیقیان”روایت گر آرزوهای رنگی می گوید:

این عکس، تابلویی ماندگار از نجابت، تفکر و امیدِ خردسالانه است. ثبتی جاودانه در دفترِ یادبودِ این مسیرِ پرمهر که تا همیشه یادآوری می‌کند زیباترین حقایقِ زندگی در همین نگاه‌های پاک و بی‌ادعا نهفته‌اند؛ چشمانِ بیداری که باور دارند فردا، جهان مهربان‌تر و پررنگ‌تر از امروز روبروی آن‌ها به گوش خواهد نشست.

پیمایش به بالا