حلقه‌ی مهربانی حولِ یک رویا؛ همه در کنارِ یک نقاشی، همه برای یک نقاشی

در مرکزِ این قابِ صمیمی و شلوغ، دخترکی با لباسی بنفش و سری پوشیده، روی زمین نشسته و با دو دستِ کوچکِ خود، نقاشیِ تازه‌اش را رو به عدسیِ دوربین گرفته است. بر بالای کاغذ، رنگین‌کمان و چتری رنگارنگ در میانِ ابرها می‌درخشند و در پایین، نقشِ خانه‌ای ساده با پنجره‌های آبی کشیده شده است. اما آنچه این تصویر را به قالبی منحصر‌به‌فرد تبدیل کرده، خلوتِ یک‌نفره‌ی کودک نیست، بلکه حضورِ فشرده و هم‌سطحِ تمامِ بزرگ‌ترهایی است که گردِ او و همین یک برگه کاغذ، روی زمین زانو زده‌اند.

در سمتِ راست، خانمِ دکتر افشار با مقنعه‌ی مشکی و مانتوی چهارخانه، دستش را نوازش‌گونه بر شانه‌ی دخترک گذاشته و با لبخندی لبریز از مهر و رضایت، به دوربین می‌نگرد. در مرکز، “مهدی صدیقیان “با تی‌شرتِ طوسی و چهره‌ای آرام، درست در کنارِ کودک روی زمین نشسته و شانه‌به‌شانه‌ی او قرار گرفته است. در سمتِ چپ نیز علی مصری زاده با پیراهنِ چهارخانه‌ی زرد و آبی، به سمتِ جمع خم شده تا کادرِ همدلی و همراهی کامل شود؛ ترکیبی یگانه از آدم‌هایی که تمامِ عناوین را پشتِ در گذاشته‌اند تا هم‌قدِ رویاهای یک کودک شوند.

عنوانِ «همه در کنارِ یک نقاشی و همه برای یک نقاشی» عصاره‌ی دقیقِ معنای این تصویر است. این برگه‌ی کوچک، دیگر تنها یک کاغذِ معمولی با چند خطِ رنگی نیست؛ بلکه نقطه‌ی ثقلِ یک جمع، محورِ یک حرکت و بهانه‌ی پیوندِ چندین انسان شده است. تمامِ نگاه‌ها، لبخندها و انرژی‌های موجود در این کادرِ فشرده، گردِ همین یک آرزوی روی کاغذ چرخیده‌اند تا به این دخترکِ روستایی ثابت کنند که خواسته و خیالاتش، شایسته‌ی چنین اهتمام و حضورِ پرشوری است.

‌”مهدی صدیقیان”می گوید:

هم‌سطح شدن با کودکان و نشستن روی فرش و زمینِ ساده‌ی اتاق، یکی از زیباترین آیین‌های سفرهای «آرزوهای رنگی» بود.

در این قاب هیچ خبری از فاصله‌ی استادی و شاگردی یا فرادست و زیردست نیست؛ بزرگ‌ترها روی زمین زانو زده‌اند تا چشم‌درچشمِ کودک باشند و به او احساسِ امنیت، عزت و صمیمیت ببخشند. نگاهِ مستقیم و خجالتی اما محکمِ دخترک به دوربین، نشان می‌دهد که او باور کرده در مرکزِ توجهِ دست‌هایی مهربان و دلسوز قرار گرفته است.

پشتِ سرِ این حلقه‌ی چهارنفره، هیاهوی بقیه‌ی کودکان و اهالیِ روستا در جریان است، اما زومِ اصلیِ قاب بر همین هم‌پیمانیِ کوچک قرار دارد. این تصویر روایتی است از لحظه‌ای که یک نقاشیِ ساده توانست تیمی از همراهان را در دورافتاده‌ترین جاده‌ها به یکدیگر پیوند دهد و آن‌ها را در یک نقطه متمرکز کند؛ رسالتی که هدفش نه فقط برآورده کردنِ یک خواسته، بلکه آفریدنِ چنین لحظاتِ نابی از ارزشمندی برای کودکان بود.

‌”مهدی صدیقیان”روایت گر آرزوهای رنگی می گوید”

این عکس، تابلویی جاودانه از هم‌دلی و تجلیِ کارِ جمعی برای خنداندنِ یک دل است. برگه‌ی نقاشیِ در دستِ دخترک فردا به کاتالوگِ آرزوها می‌رود و جامه‌ی عمل به خود می‌پوشد، اما خاطره‌ی روزی که همگی برای نقاشیِ او روی زمین نشستند و به رویاهایش اعتبار بخشیدند، برای همیشه در لوحِ جانِ او باقی خواهد ماند؛ روایتی ماندگار که یادآوری می‌کند وقتی تمامِ دل‌ها برای یک هدفِ پاک بتپند، معجزه‌ در همین قاب‌های ساده متولد می‌شود.

 

پیمایش به بالا