تختهسیاهِ کلاسهای درس، همیشه راویِ خطوطِ خشکِ هندسه و حساب و جبر بودهاند؛ پهنهای سبز و غبارگرفته که معمولاً با اضطرابِ امتحان و سکوتِ سنگینِ زنگهای مدرسه گره خورده است. اما در این قاب، آن مستطیلِ سرد و همیشگی، به بومِ بیانتهای رویاها تبدیل شده است. غبارِ گچ، دیگر نشانهی خستگی نیست، بلکه غبارِ جادوییِ ستارههایی است که قرار است شبهای تاریکِ کودکی را روشن کنند. این تخته، امروز نه برای پرسش و پاسخِ معلم، که برای پروازِ بیقیدوشرطِ خیالِ شاگردان آماده شده است.
دخترکی با عینکی بر چشم و شالی که خود آمیزهای از رنگهای شاد و زنده است، جسورانه پای تخته ایستاده و گچ را روی این پهنهی سبز میرقصاند. دستِ او بالاتر از حدِ معمول رفته تا کلمات را در اوج بنویسد؛ گویی میخواهد آرزوها را به نزدیکترین نقطهی سقفِ کلاس، به آسمان پیوند بزند. انحنای زیبای حروفِ «آرزوهای رنگی» با آن خطِ درشت و رها، تنها یک تیتر ساده روی دیوار نیست؛ این یک بیانیه است. بیانیهی نسلی که در حضورِ راهیانِ این مسیر یاد میگیرد رویاپردازی، اولین و مهمترین درسِ هر مدرسهای است.
در گوشهی راستِ این آسمانِ گچی، بادبادکی با دنبالهای زنجیروار نقاشی شده است. بادبادکی که برای پرواز، منتظرِ وزشِ هیچ بادی از پنجرهی کلاس نمانده و با نفسِ گرمِ امیدِ بچهها اوج گرفته است. این نقاشیِ ساده، استعارهای عمیق از ماهیتِ خواستههای این کودکان است؛ آرزوهایی که گاهی با نخی نازک به واقعیتِ سختِ زندگیِ روستایی گره خوردهاند، اما ذاتشان میل به صعود و رهایی دارد. دخترک حالا در سمتِ چپ، با گچی دیگر، مشغولِ کشیدنِ گلی خورشیدوش است تا آفتابِ این آسمانِ تازه را نیز به دستِ خودش خلق کند.
اما رازِ اصلیِ این عکس، در اتفاقاتِ ثبتنشدهی آن سوی قاب پنهان است؛ در داستانهایی که درست در مقابلِ این تختهسیاه رقم خوردهاند. باید چشم بست و تصور کرد ردیفِ نیمکتهایی را که پر از چشمهای مشتاق و منتظرند. کودکانی که به دستهای این دختر خیره شدهاند و هر کدام در دلشان، آرزوی پنهانِ خود را روی همین تخته نقاشی میکنند. اینجا فقط یک کلاسِ درس نیست؛ اینجا پناهگاهی است که در آن، بغضهای فروخورده و خواستههای کوچک، مجالِ فریاد یافتند و از سکوتِ محض، به رنگ و کلمه بدل شدند.
سفرهای دور و درازِ تیمِ اجرایی تنها برای آوردنِ اسباببازی یا وسایلِ فیزیکی نبود؛ رسالتِ اصلی، تغییرِ همین اتمسفر بود. شکستنِ سدِ نامرئیِ ترس و خجالت، و دادنِ جسارتِ نوشتن به دستهایی که تا پیش از آن، شاید تنها برای نوشتنِ جریمهها روی تخته میرفتند. هر ردِ پاککن و هر غبارِ محوی که در پسزمینهی این تخته جا مانده، جای پای کودکی است که از ترسهایش عبور کرد، پای تخته آمد، آرزویش را در حضورِ جمع و “مهدی صدیقیان” پدر آرزوها نوشت و با تمامِ وجود حس کرد که جهانِ پیرامونش، صدای او را میشنود.
زنگِ مدرسه شاید ساعتی بعد به صدا درآید و فردا، مبصرِ کلاس مجبور شود تمامِ این کلمات و نقاشیها را با تختهپاککنی خیس از بین ببرد؛ اما حقیقتی که در این لحظه خلق شد، هرگز پاک نخواهد شد. نقشِ این بادبادک، انحنای این کلمات و جسارتِ این دخترک، از روی تختهی سبزِ کلاس مستقیماً بر لوحِ جانِ تمامِ حاضران حک شده است. این عکس، جاودانگیِ لحظهای است که گچ و تخته، دست به دستِ هم دادند تا به جای ساختنِ قفسِ اعداد، پنجرهای رو به بینهایت باز کنند.
“مهدی صدیقیان”روایت گر آرزوهای رنگی آن روزها را در ذهن و یاد دارد…
روزهای قرار و بیقراری رنگی آرزوها را.
