در آستانهی حیاطِ روشنِ مدرسه، درست جایی که نورِ گرمِ آفتاب روی سنگفرشهای کهنه میلغزد، قابی متحرک و سرشار از زندگی شکل گرفته است. در سمت راست، دخترکی با وقار و چهرهای آرام و دلنشین، با شالِ بنفش و سرمهای و لباسِ آراستهاش درست رو به لنز ایستاده است. نگاهِ زلال، مستقیم و لبخندِ نرم و مطمئنی که بر چهره دارد، گویی از ثبات، امنیت و بلوغی زودرس خبر میدهد. او نه خجالت میکشد و نه از عدسیِ دوربین میگریزد؛ بلکه با آرامشی عمیق ایستاده تا شاهدی بر این لحظهی صمیمی باشد.
اما جانِ اصلیِ این تصویر در پیوندِ دستانِ او با دخترکِ خردسالِ سمت چپ نهفته است. دخترکی با بلوزِ سرخرنگِ کَبریتی که پشت به دوربین کرده و با تمامِ وجود و اشتیاقِ کودکانه، دستِ کوچک و نازکش را در دستِ بزرگتر و مطمئنِ دوست یا خواهرش قفل کرده است. آن امتدادِ دستِ سرخ به سمتِ دستِ لاجوردی، مثلِ یک پلِ عاطفیِ زنده عمل میکند؛ رمزی از تکیه دادن، اطمینان و همراهی در گامهای اولیهی زندگی. دخترکِ سرخپوش انگار میخواهد دوستش را به سمتی بکشد، به کشفی تازه در گوشهای از حیاط یا به استقبالِ اتفاقی شادمانه.
در پسزمینهی تارترِ تصویر، رفتوآمد و پویاییِ حیاطِ مدرسه جریان دارد؛ بچهها با مقنعهها و لباسهای روشن در حال عبورند و زندگی با تمامِ جریاناتِ روزمرهاش در حرکت است. اما در جلوی قاب، این دو دخترک با قفلِ محکمِ دستانشان، لحظهای از سکون، همدلی و رفاقتِ خالصانه را ثبت کردهاند. این دستهای درهمتنیده، یادآور تمامِ آن ارتباطاتِ انسانی و عاطفی است که در طولِ مسیرِ پروژه شکل گرفت؛ ارتباطاتی که فراتر از اهداء یک هدیه، حسِ تعلق و پشتگرم بودن را در دلهای این کودکان زنده میکرد.
حضورِ آرام و صبورانهی تیم و تلاشهای بیوقفهی مهدی صدیقیان «پدر آرزوها» و بنیانگذار جشنواره در این سفرها، دقیقاً برای خلقِ همین امنیت و خاطراتِ شیرین در صحنهی زندگیِ بچهها بود. سفرهایی در دلِ جادههای دور که هدفش ایجادِ چتری از مهر بود تا این دخترانِ نجیب بتوانند در سایهی آن، دست در دستِ هم گام بردارند و فرداهایشان را با امیدی پررنگتر نقاشی کنند. این عکس، تابلویی شاعرانه از صمیمیت است؛ روایتی عمیق از روزی که یک دستِ کوچک، دستِ دیگری را محکم گرفت تا یادآوری کند هیچکس در مسیرِ آرزوهایش تنها نیست.
