دکتر حسین ناظمی بیدگلی
نامِ ویگل و بیدگل در مکتوباتِ کهن و متونِ اصیل—از جمله تاریخ قم (سدهٔ چهارم هجری)، دیوانِ سید ابوالرضا راوندی، المعجمِ رازی و وقفنامههایِ جلیلِ «دارالسیاده» و «مسجدِ میرعماد»—همواره در کنارِ آبادیهایِ همجوار همچون «هراسکان» و «مختصآباد» طنینانداز بوده است. اطلاقِ عنوانِ رفیعِ «القری الثلاثه» (آبادیهای سهگانه) در وقفنامهٔ دارالسیاده، گواهی بر مجاورت، پیوستگیِ مدنی و شهرتِ تامِ این سهگانهٔ تاریخی در نزدِ پیشینیان است؛ چنانکه مختصآباد امروز کویی از محلاتِ بیدگل را میسازد و هراسکان نیز در همسایگیِ آن ریشه داشته است.
کاوشهایِ روشمندِ باستانشناختی در پهنهٔ صد هکتاریِ ویگل و هراسکان به سرپرستیِ متخصصانِ دانشگاهِ تهران، پرده از وجودِ دو شهرِ کهن و مستقل با دژهایِ حکومتیِ مجزا برداشته است. کشفِ آثارِ ارزشمندِ سفالین و اشیایِ کهن متعلق به سالهای ۷۱۹ و ۷۲۵ قمری در حومهٔ جنوبیِ منطقه، تثبیتکنندهٔ این حقیقت است که این سه محوطهٔ تاریخی، دستکم تا قلهٔ شکوهِ عهدِ سلجوقی و ایلخانی، مهدِ حیاتِ پویا و تمدنِ شهری بوده و پس از آن در گردشِ روزگار به تیرگیِ انزوا و متروکیت گراییده است.
#شکوهِ مدنیتِ کویر؛ آتشکدهٔ ساسانی، کتیبههایِ پهلوی و تطورِ تاریخیِ «قُرایِ ثَلاثه»
بر بنیادِ پژوهشهایِ ژرفِ باستانشناختی، «القری الثلاثه» (قرایِ سهگانه) بر آبادیهایِ کهنِ ویگل، هراسکان و مختصآباد منطبق است. وجودِ دو دژِ استوارِ حکومتی به فاصلهای در حدودِ هشتصد متر در کرانههایِ شرقی و غربی، همراه با بافتهایِ گستردهٔ مسکونی، بازار، مسجد و گرمابهها، گواهی روشن بر استقرارِ دو شهرِ مستقل، پویا و صاحبسامان در این خطه است. بررسیِ سفالینهها و لایهنگاریهایِ تاریخی نشان میدهد که زنجیرهٔ حیاتِ شهری در این دیار از روزگارِ ساسانیان تا سپیدهدمِ عهدِ سلجوقیان پیوسته بوده و اوجِ بالندگی، رونقِ اقتصادی و آبادانیِ آن در سدههایِ سوم و چهارمِ هجری رقم خورده است.
ارزشِ استثناییِ این حوزهٔ باستانی در متونِ تحلیلی از آنروست که پرده از ابهاماتِ مدنیتِ شهرهایِ کویریِ ایران در گذرگاهِ دورهٔ ساسانی به قرونِ نخستینِ اسلامی برمیدارد. کاوشهایِ گرانسنگِ سالهای ۱۳۸۹ و ۱۴۰۰ خورشیدی، منجر به کشفِ آتشکدهای عظیم در میانِ بافتِ مرکزیِ شهر گردید؛ بنایی ملوکانه با آرایههایِ گچبریِ شگرف و کتیبههایِ پهلویِ ساسانی بر دیوارگاهِ راهرویِ طواف، در کنارِ سفالنوشتههایِ پهلوی (استروکا). نگارشِ این کتیبهها با مرکبی سیاه و پایدار، متعلق به اواخرِ عصرِ ساسانی و سدههایِ یکم و دومِ هجری، گواهستی استوار بر تداومِ زیستِ مؤمنانهٔ زرتشتیان و ایستادگیِ اهالی بر پاسداشتِ آیینِ خویش در اعصارِ نخستینِ اسلامی است. تصریحِ کتیبهها به نامهایِ مقدسِ «آذرماغ» و «آتشِ بهرام»—به عنوانِ والاستین آتشِ آیینی و نگهبانِ تمامیِ آتشهایِ گیتی—شکوهِ معنویِ این یادمان را بر تارکِ تاریخِ ایران مینشاند.
در دفترِ مکتوباتِ کهن، قدیمیترین اشارت به این دیارِ باستانی، در تاریخِ قم (نگاشتهٔ حسن بن محمد قمی در سدهٔ چهارم هجری) پدیدار شده که از «ویذ» و «هراسکان» یاد کرده است. همچنین سید ابوالرضا راوندی (متوفای ۵۳۲ هجری)—ادیبِ برجسته و مدرسِ مدرسهٔ مجدیهٔ کاشان—در دیوانِ فاخرِ عربیِ خویش، ضمنِ روایتِ حادثهای اسفبار و فاجعهای تاریخی در اواخرِ عهدِ سلجوقیان که دامنگیرِ خطهٔ کاشان گردید، نامِ این دو شهرِ کهن را به نیکی جاودانه ساخته است.
#طوفانِ تاختوتاز، کوچِ بسترِ مدنیت و تکوینِ شهرِ بیدگل
در آینهٔ سرودههایِ جلیلِ راوندی، تصویرِ تلخِ یورشِ سپاهیانِ سلجوق بن محمد بن ملکشاه به دیارِ کاشان و پیرامونش آشکار است؛ فاجعهای که به محاصره، هلاکتِ بزرگان و تاراجِ داراییهایِ مردم انجامید. راوندی با دلی پردرد میسراید که بر هراسکان عقوبتی سهمگین رفت و بر ویگل نیز عذابی فراموشنشدنی فرود آمد. این محنت، با هجومهایِ بعدیِ ترکمنان در سال ۵۵۴ هجری، کینهتوزیِ خوارزمشاهیان به سرکردگیِ میاجق در سال ۵۹۴ هجری، و کشتارِ بیرحمانهٔ ایلغارِ مغول به روزگارِ هلاکوخان در سال ۶۲۱ هجری، ابعادی هولناک یافت. سرانجام، قهرِ طبیعت و خشکیِ قناتها در سدههایِ هفتم تا نهمِ هجری، کوچِ نهایی و تخلیهٔ کاملِ سهگانهٔ کهن—ویگل، هراسکان و مختصآباد—را رقم زد.
آنگاه، اهالیِ پرشورِ این سه کانونِ تمدنی، برای دستیابی به شریانهایِ حیاتیِ آب و حفرِ قناتهایِ عمقیافته، پهنهٔ بیابانیِ مجاورِ آران را مأوایِ جدیدِ خویش ساختند و شالودهٔ بیدگلِ فعلی را پی ریختند. بیدگل تا واپسین سالهایِ عهدِ قاجار و آغازین روزگارِ پهلوی، فاصلهای اندک از آران داشت، تا آنکه با گسترشِ مدنیت و فرو افتادنِ برج و باروهایِ کهن، این دو کانونِ دیرینه در یکدیگر تنیده شده و یگانه گشتند. ساختارِ فضایی و معماریِ سنتیِ بیدگل—که نشان از توسعهای ارگانیک، متأثر از جبرِ اقلیم و حوادثِ پرفرازونشيبِ تاریخی دارد—بر پایهٔ روایتِ وصافِ بیدگلی در کتابِ ارزشمندِ چراغان (۱۳۱۰ هجری)، نخستینبار در اواخرِ سدهٔ هفتمِ هجری با پیریزیِ ۱۲ محله و تحتِ حمایتی بیبیگل، دخترِ اوکتاقانِ مغول، بر عرصهٔ هستی استوار گردید.
#بیدگل؛ از هندسهٔ مدنیت تا میراثِ قدسی؛ روایتی از کالبد و جانِ شهر
در ترازویِ نقد و نظر، «رسالهٔ چراغان» به خامهٔ «وصاف بیدگلی»، سندی استوار و مأخذی بیبدیل در بازشناسیِ جغرافیا و تبارنامهٔ اهالیِ بیدگل در عهدِ قاجار است. بر اساسِ یافتههایِ تطبیقی در قلمروِ معماری، اگرچه غبارِ زمان ردپایِ بناهایِ پیش از عهدِ سلجوقی را سترده، اما کالبدِ شهر مشحون از یادمانهایِ باشکوهِ اواخرِ عهدِ ایلخانی، تیموری و صفوی است. استخوانبندیِ شهر، آینهدارِ الگویِ شهرسازیِ عهدِ ایلخانی با گرایشی علمی و مذهبی است؛ آنگونه که معابرِ عمود بر هم، همچون صفحهٔ شطرنج، نبضِ تجارت و بازار را در خود جای داده و توازنی قدسی میانِ ساحتِ مسکونی و فضاهایِ یادمانی برقرار ساختهاند.
در این میان، گنبدهایِ عالی و بقاعِ متبرکی چون امامزاده هادی (ع) و امامزاده هاشم(ع) و هفتامامزاده(ع) و امامزاده قاسم(ع)، همچون قطبهای معنوی در هر گوشه، سیمایِ شهر را متبرک ساختهاند. مساجدِ تاریخیِ «نقشینه»، «عبدالصمد» و «مسجدِ علی»، در کنارِ خانقاههایِ معتبر و حمامهایِ عامالمنفعه، منظومهای هماهنگ از معماریِ اصیل را پدید آوردهاند. از سویی دیگر، همتِ والایِ خیران در سدههایِ گذشته، بسترِ آسایشِ خلق را با احداثِ آبانبارهایِ باشکوهی همچون «دربِ ریگ»، «سلمقان» ، «آقاشهاب» و «سرسنگ» فراهم آورده است. اگرچه در عهدِ پهلوی با فروریختنِ حصار و بارو، فضایِ شهری توسعهای نوین یافت، اما قلبِ تپندهٔ تاریخ همچنان در کوچهسارهایِ کهن میتپد.
«دربِ مختصآباد»، نگینِ انگشتریِ بافتِ تاریخیِ بیدگل، با مجموعهای از ابنیهٔ واجدِ ارزش و خانههایِ اعیانیِ «بنیطباء» و «طباطبایی»، نه تنها مهدِ معماری، که خاستگاهِ آیینهایِ شورانگیزِ عاشورایی است. بیش از چهار سده است که طنینِ «چاووشخوانی» به سبکِ استاد واصف و آیینِ «پیه سوزگردانی»، تار و پودِ هویتِ معنویِ این سامان را به یکدیگر پیوند زده است. صیانت از این میراثِ مادی و معنوی، گواهی بر اصالتِ فرهنگیِ مردمی است که پیوستگیِ تاریخیِ خویش را در گذرِ نسلها، همچون امانتی مقدس پاس داشتهاند.

