فضای سرپوشیده و صمیمیِ حسینیه، با فرشهای سنتیاش پهن شده تا بستری امن برای حضور دهها کودک باشد. در مرکزِ قاب، دستهای از پسربچهها نزدیک به لنز دوربین نشسته و با هیجان و ذوقی خالصانه لبخند میزنند. یکی از آنها با ژاکت چرمیِ مشکی و چهرهای پر از نشاط، کف دستش را باز کرده و رو به دوربین گرفته، دیگری انگشتانش را به نشانه پیروزی بالابرد و بقیه با چشمانی روشن و لبخندهایی شیرین، خلوصِ دنیای بچهگانه را به نمایش گذاشتهاند. اندکی عقبتر، روی همان فرشها، بچههای دیگر دور تا دور نشستهاند و جعبهها و اسباببازیهای رنگارنگِ برآوردهشده را جلوی خود گذاشته و با آنها سرگرماند.
نشستن بر کفِ این اتاق و شنیدن صدای خندههایی که در فضای آن میپیچد، حسوحالِ یک میهمانیِ واقعی و صمیمی را دارد. برقِ چشمانی که به عدسی دوربین خیره شده، نشان از اعتمادی زلال دارد؛ اعتمادی که پس از احساسِ دیده شدن و معتبر دانستن خواستههایشان شکل گرفته است. در لبخند هر کدام از این کودکان، آزادی و رهایی موج میزند؛ انگار برای ساعاتی تمام خستگیها، کمبودها و دغدغههای کوچک و بزرگ از پهنهٔ زندگیشان رخت بربسته و جایش را به یک ذوقِ بیواسطه و همگانی داده است.
این جمعِ پرشور و شاداب، زاییدهٔ همان نگاهی است که هیچ دلی را نادیده نمیگیرد. سفرهای صبورانه و گامهای خستگیناپذیرِ “مهدی صدیقیان” پدر آرزوها و همراهانش، مسیر را هموار کرد تا اینچنین لحظاتی بر بسترِ سادهٔ این اتاقها به بار بنشیند. پیمودن راههای دور، حضور بیادعا در کنار خانوادهها و ایجاد فضایی پر از امنیت و احترام، دست به دست هم داد تا کودکان نه تنها هدیههای دلخواهشان را لمس کنند، بلکه احساس کنند حضوری گرم و مهربان همیشه به یاد آنهاست.
در انتهای سالن، رفتوآمدها و حضور بزرگترها گواهی بر یک همدلیِ جمعی است که برای نشاندنِ این لبخندها شکل گرفته است. جعبههای اسباببازیِ بازشده روی فرش، نشانههایی از رویاهایی هستند که حالا به اسبابِ بازی و شادی تبدیل شدهاند. این قاب، تابلویی پویا و پر از زندگی است؛ روایتی عمیق از روزی که صمیمیت و مهربانی زیر یک سقف جمع شد و خاطرهای ماندگار بر دلهای این کودکانِ نجیب و دوستداشتنی بر جای گذاشت.
“مهدی صدیقیان”بنیانگذار جشنواره آرزوهای رنگی و روزنامه نگار که سال هاست در حال رنگی کردن آرزوهای بچه هاست می گوید:
رسالت ما توسعه دانایی در کشور و به ویژه میان بچه هاست.برآورده کردن آرزوهای رنگی با ترویج دانایی و فمیدن و اندیشیدن آغاز شد….

