در میانهٔ زمینهای خاکی و کشتزارهای سرسبزی که تا افق امتداد دارند، قابی ثبت شده که بوی اصالت، رنج، و نهایتاً امیدی دورازانتظار میدهد. سعید، پسربچهای با چهرهای معصوم و نجیب، درست در مرکز تصویر ایستاده است؛ یک دستش را با شرم و ذوق بر فرمانِ نو و براقِ دوچرخهای قرمز و مشکی تکیه داده و به نقطهای نپیدا نگاه میکند. کنار او، مادری با پوشش ساده و آفتابسوخته، با نگاهی لبریز از اشک و قدردانی، دستش را روی شانه و دستِ فرزندش گذاشته است؛ نگاهی که در آن سپاسگزاری عمیقی موج میزند، انگار هنوز باور ندارد رؤیای کوچکِ پسرش در میان سختترین روزهای زندگی، اینچنین جان گرفته باشد.
زندگی همیشه برای همهی خانوادهها یکسان نمیچرخد. خانهٔ سعید سالها بود که زیر سایهٔ بیماری پدر و مناعت طبعی بزرگ، روزگار میگذراند. در خانهای که تمام همّت خانواده صرفِ چرخاندنِ چرخهای اولیهٔ زندگی و هزینههای درمان میشد، داشتن یک دوچرخه برای سعید، چیزی فراتر از یک خواستهٔ معمولی بود؛ آرزویی دوردست و دستنیافتنی که شاید خودش هم جرئت نداشت آن را بلند بر زبان بیاورد. رویایی که در خلوتِ کودکانه، روی برگه نقش بست، اما سایهی سنگینِ مضایق روزگار اجازه نمیداد به این زودیها رنگ واقعیت به خود بگیرد.
اما آن روز، درست در دلِ همان خاک و میان همان کشتزارها، معجزه رخ داد. دوچرخهای که شاید برای خیلیها ابزاری ساده باشد، برای سعید و خانوادهاش رمزِ امید، عزت و دیده شدن بود. این فرجامی شیرین برای سفرهای بیوقفه و قدمهای صبورانهی مهدی صدیقیان «پدر آرزوها» و همراهانش بود که رنجِ راههای دور را به جان خریدند تا نگذارند صبوریِ خانوادههای شریف و مناعتِ طبعِ آنان، مانعی بر سرِ راهِ خندیدن فرزندانشان شود. حضوری نرم و محترمانه در کنار این خانواده، بدون آنکه کرامتِ والایشان آسیب ببیند، دستِ معجزهای شد تا حقِ شاد بودن به سعید بازگردانده شود.
در کنارهای قاب، حضور تیم و همراهان با چهرههایی آرام و پر از احترام، گواهی است بر این لحظهی متبرک. این تصویر، تنها اهداء یک هدیه نیست؛ بلکه داستانِ ایستادگی یک خانوادهٔ شریف، صبوریِ یک کودکِ نجیب، و دستهایی است که یادآوری کردند هیچ آرزویی در پهنهٔ این سرزمین آنقدر کوچک نیست که فراموش شود. دوچرخهٔ قرمزِ سعید حالا آماده است تا چرخهایش روی خاکِ روستا بچرخد و نویدبخشِ فرداهایی روشنتر، سبکتر و پر از امید برای کودکی باشد که بالاخره سهمش را از شادی لمس کرد.
