جنگ می‌نویسند، اما حقیقتاً جنایت است!

به گزارش پایگاه خبری دیدگاه مدیریت به نقل از خبرگزاری مهر – مجله مهر؛ عطیه جواره: این گزارش به افرادی اختصاص دارد که با وجود تمامی جنایت‌هایی که آمریکا در خاک و حقوق این سرزمین انجام می‌دهد، همچنان بر لجبازی خود اصرار دارند و سکوت اختیار کرده‌اند. چند روز پیش، آمریکا بار دیگر به خاک ایران تجاوز کرد و جنوب کشور را هدف حملات وحشیانه خود قرار داد؛ حمله‌ای که پاسخ قاطع ایران به آن، حق طبیعی و مشروع کشور محسوب می‌شود. این پاسخ به آمریکایی است که سال‌ها در منطقه برای تمامی کشورها، از افغانستان و ویرانی‌هایی که با طولانی‌ترین جنگ خود در آن کشور به جا گذاشت تا عراق و استعمار و چپاول دارایی‌های آن، و تبدیل کشورهای پادشاهی عربی به پادشاهی‌هایی که در جهل و نادانی غرق شده‌اند، گردن‌کلفتی می‌کند. اکنون نیز در ایران با وقاحت تمام و با استقبال بی‌شرمانه وطن‌فروشان، ابتدا عید مردم را به عزا تبدیل کرده و در سخت‌ترین شرایط، آنها را مجبور به ایستادگی در برابر خنجرهایی کرده که خودی‌ها از پشت به وحدتشان می‌زنند و انسجام ملی‌شان را حفظ کنند تا هیچ فضایی برای حضور متجاوز در ایران باقی نماند.

تا همین دیشب، وقاحت آمریکا از مرزهای فکری عبور کرد و به عروسی در کوهستک سیریک رسید و شادی زنان را خفه و غم را به جای شادی مردان نشاند. درست چند ماه پیش، والدینی که با هزاران آرزو فرزندانشان را به مدرسه فرستاده بودند، ناچار شدند در میان خرابه‌های مدرسه به دنبال پیکرهای کوچک و نحیف فرزندانشان بگردند. آیا می‌توان این از دست دادن‌ها را کوچک شمرد؟ آیا می‌توان داغ چنین لحظاتی را به دست زمان سپرد تا سرد شود؟ آیا می‌توان با بهانه‌های مختلف بر جنایت‌های آمریکا و هم‌دستانش سرپوش گذاشت؟ آن هم در شرایطی که کشور از نظر اقتصادی و نظامی با چالش‌های جدی مواجه است؟ آیا می‌توان چهره زنی را دید که از ترس صدایش به سختی درمی‌آید و به نفس افتاده است؛ زنی که با صدایی لرزان از شب عروسی‌ای می‌گوید که به عزا بدل شد: «خدا رحم کند، معلوم نیست چند نفر در خانه بودند.» و سپس چشمانش را برای لحظه‌ای می‌بندد و ادامه می‌دهد: «این خانه اصلاً دور و بر مراکز نظامی نبود و به نظر می‌رسد که این نقطه به‌طور خاص برای شلیک موشک‌ها به عروسی انتخاب شده بود!» و آیا باز هم برای محکومیت چنین وحشی‌گری سکوت کرد؟ آیا می‌توان چهره وحشت‌زده کودکانی را دید که برای تبریک یک وصلت دور هم جمع شده بودند و ناگهان به‌خاطر مهمان ناخوانده‌ای به نام موشک‌های آمریکایی، با خون و خاک درهم آمیختند و چشمانشان مأوای ترس شد، اما باز هم از تسلیم و سرسپردگی سخن گفت و در نهایت حتی دست به توجیه زد؟ آیا می‌توان خود را ایرانی نامید و به دنبال بهانه‌ای برای توجیه جنایت‌های آمریکا بود؟ حاشا و کلا!! حواستان باشد در این پیچ تاریخی دقیقاً از کدام سمت طرفداری می‌کنید. آیا در جبهه‌ای می‌جنگید که نام وطن در آن به گوش می‌رسد؟ یا در سنگری قرار دارید که بیشتر از هر چیزی، برای اثبات انسانیتتان در برابر چنین خون‌های بی‌گناهی باید سخن بگویید؟ ما هیچ‌گاه خواهان و آغازکننده جنگ نبوده و نیستیم، اما آیا شیطان‌صفتان این جهان راه دیگری جز خاری و ذلت پیش پای ما گذاشته‌اند؟ سخن اصلی همان است که شهید مرتضی آوینی درباره‌اش می‌نویسد: «دست ما با قلم سازگارتر است تا با تفنگ؛ اما آنجا که شیطان و اولیای او با تفنگ بر جهان و جهانیان حاکمیت یافته‌اند، ما را چاره‌ای دیگر نیست مگر آنکه تفنگ برداریم و از حق و عدالت و مظلومین دفاع کنیم و اکنون که کار را به کارزار کشانده‌اند، چه کسی دلاورتر از یاران کربلایی امام عشق؟» این تصاویر به غم نشسته ایرانیان توسط ابرقدرت‌های متوحش، هرگونه بهانه‌ای برای توجیه این لجنزاری که آنها در قرن بیست‌ویکم به راه انداخته‌اند، می‌بندد؛ لجنزاری که آدمی را از هم‌نسل بودن با آنان دچار شرم می‌کند. چه روزها و شب‌های کثیفی را کشوری که مهد به اصطلاح علم و آزادی است به جهان تحمیل کرده است. این جنگ و داستان ویران‌کننده آن را حالا دیگر همه ما با گوشت و استخوانمان درک می‌کنیم و با آن نفس به نفس زیسته‌ایم. اما من بعد از دیدن تصاویر کودکانی که وحشت، تنها دوستشان بعد از بمباران عروسی شده و تصاویر پیکرهای بی‌جان دانش‌آموزان میناب که هنوز هم قطعه‌های جسم تکه‌تکه و کوچکشان در لابه‌لای کفن پیچیده شده، از پیش چشمانم کنار نمی‌رود، تنها به یاد جمله‌هایی از غسان کنفانی می‌افتم که می‌نویسد: «کاش کودکان نمی‌مردند، ای کاش موقتاً به آسمان‌ها برده می‌شدند تا جنگ تمام شود، سپس با خیال راحت به خانه‌شان برمی‌گشتند، و وقتی والدین با حیرت از آنها بپرسند کجا بودید؟ با خوشحالی بگویند: “داشتیم با ستاره‌ها بازی می‌کردیم!”»

پیمایش به بالا