آفتاب روشن و گرم بر حیاط کوچک اما باصفای مدرسه میتافت و پرچم سه رنگ ایران در افقِ نیلیِ آسمان آرام تاب میخورد. دیوارهای مدرسه با شعارهای آشنایی چون «ورزش، سلامت، شادابی» و جملهٔ پر از محبت «دختر عزیزم…» آراسته شده بود؛ حیاطی که سالها صدای دویدنها، خندهها و شیطنتهای کودکانه را در حافظهٔ خود ثبت کرده بود، این بار گواه رویدادی متفاوت و پر از شور بود. حیاطی که شاید روزهایی یکنواخت و ساده را به خود دیده بود، حالا به نقطهای تبدیل شده بود که رؤیاها در آن مجسم میشدند و رنگ واقعیت به خود میگرفتند.
دختران خردسال با مقنعههای سفید و مقنعههای رنگی و روپوشهای یکدست، صف به صف و شانه به شانه در کنار هم ایستاده بودند. در دستان کوچکشان جعبهها و بستههای هدیهٔ سرخرنگ و بنفشی قرار داشت که با تمام وجود آنها را بالای سر گرفته بودند؛ انگار نه یک جعبهٔ ساده، بلکه سندِ تحققِ بزرگترین آرزوهای دنیای کوچکشان را به رخ آسمان میکشیدند. نقاشیها و برگههای آرزویی که روزی با مداد شمعی و اشتیاقی پنهان روی کاغذ آمده بود، حالا تبدیل به هدیههایی واقعی شده بود و بر دستانشان میدرخشد.
برقِ ذوق و غروری که در چشمان این کودکان موج میزد، تمامی خستگیِ راه و سختیهای مسیر را از تن تیم ما بیرون میکرد. نگاههایی سرشار از معصومیت و شادمانی خالصانه که به دوربین دوخته شده بود، نشان از لحظهای داشت که هرگز از یادها نخواهد رفت. لبخندهایی که روی چهرههایشان نقش بسته بود، تنها یک واکنش ساده به گرفتن هدیه نبود؛ بلکه احساسِ دیده شدن، معتبر بودن رؤیاها و ارزش داشتن خندههایشان بود که اینچنین حیاط مدرسه را لبریز از انرژی و زندگی کرده بود.
برقِ ذوق و غروری که در چشمان این کودکان موج میزد، تمامی خستگیِ راه و سختیهای مسیر را از تن تیم ما بیرون میکرد. نگاههایی سرشار از معصومیت و شادمانی خالصانه که به دوربین دوخته شده بود، نشان از لحظهای داشت که هرگز از یادها نخواهد رفت. لبخندهایی که روی چهرههایشان نقش بسته بود، تنها یک واکنش ساده به گرفتن هدیه نبود؛ بلکه احساسِ دیده شدن، معتبر بودن رؤیاها و ارزش داشتن خندههایشان بود که اینچنین حیاط مدرسه را لبریز از انرژی و زندگی کرده بود.
آن روز، حیاط مدرسهٔ روستایی نه فقط محل درس و یادگیری، بلکه خانهگاهِ امید و مهربانی بود. نگاه کردن به دستهای بالا رفتهٔ کودکان که جعبههای قرمزشان را مثل مدالهای افتخار بالا گرفته بودند، یادآور این حقیقتِ عمیق بود که «آرزوهای رنگی» فراتر از یک نام یا یک برنامهٔ ساده است؛ این جریان، سفری است برای بیدار کردنِ باور در دلهای کوچکی که آیندهٔ این سرزمین را میسازند. ما مدرسه را با خندههایی جاگذاشتیم که در و دیوار حیاط، انعکاس صداهایشان را تا مدتها در دل خود نگهمیداشت.