هوای مطبوع و شاعرانه پاییزی، ما را کشاند به شهر زیبای دلند در استان گلستان؛ شهری که زیباییاش در همان نگاه اول چشم را مینواخت. آن روز مهمان جناب آقای ابویی، شهردار وقت دلند بودیم. با همراهی ایشان و تنی چند از دلسوزان شهر، راهی یکی از روستاهای باصفای اطراف شدیم.
برنامه را با اهداء و توزیع کتابهای قصه میان بچهها آغاز کردیم. چشمهایشان از شوق خواندن داستانهای تازه برق میزد. کمی بعد، بچهها در حیاط مدرسه منظم صف کشیدند و مهدی صدیقیان، بنیانگذار جشنواره، برایشان از رویاها، امید و باور به معجزه سخن گفت. برگه و مدادهای «جشنواره آرزوهای رنگی» میان دستان کوچکشان تقسیم شد تا نقشِ آرزوهایشان را بر سفیدِ کاغذ بنشانند. در این میان، آقا مجید، عکاس خوشذوق و هنرمند دلندی، لحظهبهلحظه این لبخندها و صمیمیتها را در قاب دوربینش ثبت میکرد.
نقاشیها که کشیده شد، برگه به برگه آنها را جمعآوری کردیم. اما وقتی خطوط و نوشتهها را خواندیم، شگفتزده و مبهوت ماندیم… خدای من! باورکردنی نبود.
هیچکدام از آنها دوچرخه، لپتاپ، اسباببازی یا هدیهای شخصی برای خود نخواسته بودند. آرزوی همگیشان در یک کلام خلاصه شده بود: «شرایطی فراهم شود تا دوست بیمارمان درمان شود.» آنها یکصدا و همدل، از تمام خواستههای کودکانه خود گذشته بودند تا فقط سلامتیِ دوستشان را از ما بخواهند.
با تمام وجود پای کار ایستادیم و خواسته پاکشان را برآورده کردیم. آن روز در روستای دلند، درسی بزرگ گرفتیم که برای همیشه در ذهنمان حک شد: بچهها گاهی چقدر از بزرگترهای پرادعا مهربانترند، قلبی بیریا دارند و احساسی بهمراتب قشنگتر و والاتر را زندگی میکنند.