مهدی صدیقیان- روزنامه نگار و پژوهشگر مطالعات فرهنگی
مجتبی کاشانی در سال ۱۳۲۷ در خانواده معمولی در مشهد به دنیا آمد. پس از اخذ دیپلم جهت ادامه تحصیل در رشته اقتصاد وارد دانشگاه شیراز شد و در سال ۱۳۵۶ فوق لیسانس خود را از مرکز مطالعات مدیریت وابسته به دانشگاه هاروارد دریافت کرد و در سال ۱۳۵۶، ۱۳۶۷ و ۱۳۶۹ به ترتیب دوره های مدیریت صنعتی، مهندسی صنایع و کنترل کیفیت فراگیر را در ژاپن گذراند. مجتبی کاشانی در سال های اول انقلاب ۴۰ شعر سرود که بعضی از آنها همچون “بابا خون داد” و “همشاگردی سلام” بسیار معروف هستند. او مشاور مدیریت و آموزش در سازمان ها و شرکت های معتبری همچون شرکت های زامیاد، ایران خودرو، سایپا، صا ایران و … بود. زنده یاد مجتبی کاشانی را برای نخستین بار در سفر بیرجند دیدار کردم. برای افتتاح چند مجتمع آموزشی در خدمت او و زنده یاد استاد نیکول فریدنی عکاس گران سنگ کشور و یارانش بودم. میزبان ما مهدی سیاری مرد نازنین آموزش و پرورش بیرجند در سال های دور بود.یک هفته سرشار از نشاط و شادمانی و مهربانی را با آنها سپری کردم. پس از بازگشت به تهران به چاپ و انتشار چند شماره از گزارش سفر در یکی از روزنامه ها پرداختم. مهندس کاشانی گزارش ها را پسندید و با حرف ها و واژه های قشنگش مرا به ادامه راه امیدوارتر کرد. او شعر هم می گفت. از حس گرم کویر، عطر خوش باران و باران پاییز بر تن خسته ی زندگی.
“باران عشق”، “روزنه”، “به آیندگان”، “پدیده”، ” “سفرنامه خواف”، “خویش را باور کن” و “از گاراژ تا کلینیک” نوشته ها و سروده های این مرد بزرگ هستند. آن چه در زیر، از نظر گرامیتان می گذرد یادنامه ای است در فراق این مرد نازنین که به دانه ها می اندیشید، نه سیب.
استاد مجتبی کاشانی شاعر و مدیر و فیلسوف با آن چشم های دریایی مرا به وسعت دورهای دور میبرد. جایی که در نهایت آرامش می شود سینه را از هوای تازه یک رنگی لبریز کرد. او فراتر از زمان خود می اندیشید. او عاشق مهربانی ؛ دوستی و تقسیم خوبی ها بود. کاشانی در کویر خراسان بذر محبت و مهربانی می کاشت و با اشک های بی پیرایه ی خود آن ها را آبیاری می کرد و عاشقانه ؛ ترانه نوشتن را دنبال می کرد. او می خواست دیوار نباشیم بلکه پلی برای رسیدن به زیبایی ها باشیم.
بی پلِ قدمی، به انتهایی نرسد
آواز کسی به آشنایی نرسد
بی پل، نه شکفتنی، نه علمی ،سخنی
بی پل، که تمدنی به جایی نرسد
او عاشقانه از خواف می سرود:
از خواف گفتم دردی، اندر سینه افتاد
دردی به دل از ماتمی دیرینه افتاد
هر سال، با این دردها درخواف، بیدار
هر شب ز درد خواف تا شبگیر بیدار
مجتبی کاشانی به فکر فردا بود:
در سفر می دیدی
قرن کوتاه تر از ده سال است
و جهان دهکده ایست
که صدای همه را می شنوی
کاشانی ساده و بی ریا بود و می خواست مدرسه هایی بسازد که در آن همواره به زبانی ساده مهر تدریس کند:
در مجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای میسازیم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس کنند، و بگویند خدا خالق زیبایی
و سراینده ی عشق آفریننده ی ماست
مجتبی کاشانی حتی به مرگ برگ فکر می کرد:
دیروز سبزو
امروز قهوه ای
فردا به رنگ زرد
روز دیگر به رنگ فراموشی، نیستی
این است سرگذشت پر از نقش و رنگ و برگ
در روزهای مرگ
فکر و اندیشه ی او فراتر از امروز بود.
او چیز را آزادتر، آباد ترو شادترمی خواست
سرو از این آزادتر میخواستم
باغ از این آبادتر میخواستم
شاخ شمشاد ارمغان آوردهای
شانه ای شمشادتر میخواستم
کوه را تند ولی بی نقش عشق
عاشقی استادتر میخواستم
نغمهایت را فراتی کردهاند
نغمههایی شادتر میخواستم
مجتبی کاشانی بنیانگذار نهضت هفت سین صنعتی در کشور بود. او در وصیت نامه خود چنین آورده است:
توصیه ام به مدیران صنعت آن است که انسان مداری و عشق مداری را محور همه ی مدیریت خود قرار دهند و منطق، عاطفه، عقل و عشق را به موازات هم رعایت کنند و محیط کار را تبدیل به یک محیط کارخانه ای کنند که در آن انسان به عنوان محور هدف و تولید رشد به شکوفایی برسد.
او در کتاب «دانه باشیم نه سیب» پیام های عاشقانه به ما می دهد و چه زیبا ما را به عشق نگهداری و بخشیدن آن دعوت می کند.
تنها راه نگهداری عشق، بخشیدن آن است.
خویشتن را بردار عشق می ماند و تو
عشق، هم محله ای ماست کم محلی نکنیم
او معتقد بود که قدرت عشق را نباید دست کم بگیریم…
هر کجا عشق آید و ساکن شود
هر چه ناممکن بود ممکن شود
مجتبی کاشانی از جنس گل ها بود … با کبوتر ها آشنا و با افرا و صنوبرها دوست و صمیمی بود.
کاش ما اهل طبیعت بودیم
مادرم باران بود
کودکانم همه از جنس گیاهان بودند
خوابم اندیشیدن
بسترم بال کبوترها بود
دوستانم همه افرا و صنوبر بودند
طلبم از همه جز عشق نبود
و جز به مهر بدهکار نبودم به کسی
مجتبی کاشانی پر از جاذبه و راز بود. روحی زلال و بی تاب داشت. اگرچه مدارج علمی را با موفقیت پشت سر گذاشته بود اما همچنان به عشق می اندیشید:
ای که می پرسی نشان عشق چیست
عشق چیزی جز جز ظهور مهر نیست
هر کجا عشق آید و ساکن شود
هر چه ناممکن بود ممکن شود
او مرد عمل بود. برخلاف خیلی ها بخشش ؛ جزیی از ذات او بود. می خواست دنیا را پر از گندم و برکت کند. تا مبادا در زندگی، راه را گم کنیم.
شعرهایم را نثارت میکنم
تا که دنیا را پر از گندم کنی
نانوا می باش و ساقی هم زمان
تا مبادا زندگی را گم کنی
مجتبی کاشانی دل نگران بود. . . نگران این خاک زرخیز و حماسی. نگران روزهای آفتابی .
روزگاری آفتابی بودهایم
هر سوالی را جوابی بودهایم
گرچه اکنون خسته و فرسودهایم
روزگاری عرش میپیمودهایم
او مدیری فیلسوف بود. انگیزه را فرآورده ی دل، اندیشه را فرآورده ی مغز و کار عملیاتی و فیزیکی را فرآورده ی جسم می دانست. او به “نقش دل در مدیریت” اعتقاد داشت و این حاصل مطالعه ی فراوان او در زمینه مدیریت منابع انسانی بود. کاشانی به تطبیق مدیریت ژاپنی و آموزه های ایرانی و اسلامی پرداخت و در نهایت کتاب ماندگار “نقش دل در مدیریت” را تقدیم جامعه مدیران کشور کرد. مجتبی کاشانی مهراندیش بود و با بنیان گذاری جامعه یاوری فرهنگی به مدرسه سازی در مناطق محروم جنوب خراسان می پرداخت. او پدر صبور و مهربان کودکانی بود که قبل از آشنایی با جامعه یاوری فرهنگی، طعم شیرین عسل و مهربانی را نچشیده بودند. او یار و یاور مردان و زنان زجر کشیده ای بود که فقر زندگی شان را به تاراج برده بود. کودکان دیروز محروم خراسان، امروز در کلاس های درس دانشگاه عطر و طعم مهربانی را از پدر خود به ارث برده و می پراکنند .بدین سان نام مجتبی کاشانی بر تارک کویر نهبندان و قائن و …. می درخشد. مجتبی کاشانی خود چیستان عجیبی در زندگی امروز بود. اگر چه خود عاشقانه سرود:
در میان هر سیب
دانه محدودی است
در دل هر دانه سیب، نا محدود
چیستانی ست عجیب
دانه باشیم، نه سیب
روح او سرانجام در غروب پاییزی ۲۳ آذر ۱۳۸۳ از بدنش جدا و به آسمان جاودانه ها پرواز کرد.
عاقبت در دام می افتیم ما
نام ما ای کاش در کوی تو باد
تیر ما هم از شکافی می رسد
آن کمان ای کاش ابروی تو باد
زنده یاد کاشانی عاشقانه در سایه کوه از دشت زندگی گذشت.
یک روز رسد غمی به اندازه کوه
یک روز رسد نشاط اندازه دشت
افسانه ی زندگی چنین است گلم
در سایه کوه باید از دشت گذشتنام و یاد مدیر فیلسوف، شاعر، نویسنده و یاور همه بچه های محروم ایران زمین را با خواندن شعری زیبا از او گرامی می داریم .به این امید که از زندان ذهن های بسته رهایی یابیم و عادت های کهنه و بی مقدار را دور بریزیم:
ذهن ما زندان است
ما در آن زندانی
قفل آن را بشکن
در آن را بگشای
و برون آی از این
دخمه زندانی….


