مردی که خنده را جاودانه کرد

مهدی صدیقیان

گاهی مرگ، تنها پایان زندگی یک انسان نیست؛ پایان بخشی از خاطرات یک ملت است.

بعضی آدم‌ها آن‌قدر در تار و پود زندگی مردم ریشه می‌دوانند که دیگر فقط یک بازیگر، یک هنرمند یا یک چهره مشهور نیستند؛ آن‌ها تبدیل می‌شوند به بخشی از کودکی، جوانی، شب‌های عید، دورهمی‌های خانوادگی و حافظه جمعی یک سرزمین. وقتی خبر رفتنشان می‌رسد، انگار ناگهان صفحه‌ای از تاریخ ورق می‌خورد؛ صفحه‌ای که هر بار آن را باز می‌کردیم، بوی خنده، صمیمیت و اصالت می‌داد.

بعضی هنرمندان با فیلم‌هایشان شناخته می‌شوند، بعضی با جوایزشان و بعضی دیگر با رکوردهایی که در کارنامه دارند؛ اما هنرمندانی هم هستند که با قلب مردم شناخته می‌شوند. آن‌ها نه فقط روی پرده سینما، بلکه در دل میلیون‌ها نفر زندگی می‌کنند. کافی است نامشان را بشنوی تا بی‌اختیار لبخندی روی لب‌هایت بنشیند و خاطره‌ای قدیمی در ذهنت زنده شود.

اکبر عبدی از همان هنرمندان بود.

مردی که بیش از چهار دهه، بی‌آنکه ادعایی داشته باشد، شادی را به خانه‌های مردم برد. مردی که هنر را نه برای شهرت، بلکه برای مردم زندگی کرد. بازیگری که هر بار مقابل دوربین می‌ایستاد، شخصیت تازه‌ای متولد می‌شد؛ گویی هیچ نقشی برای او غیرممکن نبود. او می‌توانست در یک فیلم از ته دل بخنداند و در فیلمی دیگر، چنان بغضی در گلوی تماشاگر بنشاند که تا سال‌ها فراموش نشود.

امروز اما خبر تلخی منتشر شد؛ خبری که دوستداران سینمای ایران هرگز آرزوی شنیدنش را نداشتند. اکبر عبدی، بازیگر پیشکسوت سینما و تلویزیون ایران، چشم از جهان فروبست و جامعه هنری ایران را در سوگی عمیق فرو برد؛ سوگی که تنها اندوه از دست دادن یک بازیگر نیست، بلکه اندوه بدرقه مردی است که نسل‌های مختلف با او خندیدند، گریستند و خاطره ساختند.

اکبر عبدی چهارم شهریور ۱۳۳۹ در تهران متولد شد. فعالیت هنری خود را از اوایل دهه شصت با تلویزیون آغاز کرد، اما خیلی زود استعداد کم‌نظیرش او را به یکی از محبوب‌ترین و متفاوت‌ترین بازیگران تاریخ ایران تبدیل کرد. او از معدود هنرمندانی بود که آن‌قدر در نقش‌هایش حل می‌شد که مخاطب، بازیگر را فراموش می‌کرد و فقط شخصیت داستان را می‌دید.

کمتر کسی است که با شنیدن نام اکبر عبدی، لبخندی از سر خاطره بر لبش ننشیند. برای بسیاری از ما، همه چیز از «بازم مدرسه‌م دیر شد» آغاز شد؛ همان مجموعه دوست‌داشتنی که نسل دهه شصت و هفتاد با آن بزرگ شدند. عبدی با آن چهره معصوم، بازی طبیعی و شیرینش، خیلی زود از یک بازیگر جوان به مهمان همیشگی خانه‌های مردم تبدیل شد. او دیگر فقط یک شخصیت تلویزیونی نبود؛ انگار یکی از بچه‌های همان محله بود که همه دوستش داشتند. همین مجموعه، سکوی پرتاب او به اوج محبوبیت شد و نامش را برای همیشه در ذهن مردم ثبت کرد.

پس از آن، شاهکارهای یکی پس از دیگری از راه رسیدند. در «اجاره‌نشین‌ها» ساخته داریوش مهرجویی، با بازی درخشانش، یکی از ماندگارترین شخصیت‌های تاریخ کمدی ایران را خلق کرد؛ فیلمی که هنوز هم با گذشت سال‌ها، خانواده‌های ایرانی بارها و بارها آن را تماشا می‌کنند و از دیدنش خسته نمی‌شوند.

اما اکبر عبدی فقط مرد خنده‌ها نبود. او در شاهکار جاودانه «مادر» ساخته علی حاتمی، چنان بازی عمیق و تأثیرگذاری ارائه داد که همه دریافتند با هنرمندی کم‌نظیر روبه‌رو هستند؛ بازیگری که می‌تواند در یک قاب مردم را از ته دل بخنداند و در قابی دیگر، اشک را بر گونه‌هایشان جاری کند. برای همین نقش، نخستین سیمرغ بلورین جشنواره فیلم فجر را به دست آورد و ثابت کرد که توانایی او تنها به طنز محدود نمی‌شود.

سال‌ها بعد، با «آدم‌برفی» بار دیگر مرزهای بازیگری را جابه‌جا کرد. ایفای آن نقش جسورانه، یکی از فراموش‌نشدنی‌ترین اجراهای تاریخ سینمای ایران شد؛ اجرایی که هنوز هم پس از سال‌ها درباره آن صحبت می‌شود. سپس در آثاری چون «هنرپیشه»، «دلشدگان»، «اخراجی‌ها» و «خوابم می‌آد» نشان داد که گذر زمان، نه از محبوبیتش کاسته و نه از توانایی حیرت‌انگیزش در جان بخشیدن به شخصیت‌ها. او از معدود بازیگرانی بود که هر نسل، خاطره‌ای مخصوص به خودش با آثار او دارد؛ از کودکی با «بازم مدرسه‌م دیر شد»، تا جوانی با «اجاره‌نشین‌ها» و «آدم‌برفی»، و سال‌های بعد با فیلم‌هایی که همچنان لبخند را بر لب مردم می‌نشاندند.

اما شاید بزرگ‌ترین افتخار اکبر عبدی، نه سیمرغ‌های بلورین بود، نه نشان درجه یک فرهنگ و هنر و نه تشویق منتقدان. بزرگ‌ترین افتخار او این بود که مردم دوستش داشتند.

نسل‌های مختلف با او خاطره دارند. کودکان دیروز با فیلم‌ها و مجموعه‌هایش بزرگ شدند، خانواده‌ها در شب‌های عید کنار هم نشستند و با نقش‌آفرینی‌های او خندیدند، و بسیاری از دیالوگ‌ها و سکانس‌هایش سال‌ها نقل محافل شد. او از آن هنرمندانی بود که حضورش در هر فیلم، برای مخاطب نوید لحظاتی فراموش‌نشدنی بود.

اکبر عبدی هیچ‌وقت تلاش نکرد متفاوت باشد؛ او فقط خودش بود. صادق، بی‌تکلف، مردمی و دور از هرگونه تظاهر. شاید همین سادگی بود که او را این‌چنین در دل مردم جاودانه کرد. مردم، او را صرفاً یک ستاره سینما نمی‌دانستند؛ احساس می‌کردند یکی از اعضای خانواده‌شان را روی پرده می‌بینند. به همین دلیل، محبوبیت او نه حاصل تبلیغات بود و نه حاشیه‌ها؛ حاصل سال‌ها صداقت، عشق به مردم و هنری بود که از دل برمی‌آمد و بر دل می‌نشست.

آن‌ها هر بار که فیلمی از آنان پخش می‌شود، دوباره متولد می‌شوند. هر بار که کودکی برای نخستین‌بار «بازم مدرسه‌م دیر شد» را تماشا می‌کند، هر بار که خانواده‌ای دوباره «اجاره‌نشین‌ها» یا «آدم‌برفی» را می‌بیند، یا با دیدن «مادر» اشک می‌ریزد، اکبر عبدی بار دیگر زندگی می‌کند.

این همان جاودانگی است؛ موهبتی که نصیب هر کسی نمی‌شود.

امروز دوم مرداد ماه 1405، سینمای ایران یکی از بلندترین ستون‌های خود را از دست داده است؛ مردی که هنرش، لبخندش و خاطره‌هایی که ساخت، هرگز از حافظه مردم پاک نخواهد شد.

خداحافظ مرد هزارچهره سینمای ایران…

تو رفتی، اما خنده‌هایی که به این مردم هدیه دادی، هرگز نخواهند رفت.

تو رفتی، اما هر بار که چراغ تلویزیونی روشن شود و یکی از فیلم‌هایت پخش شود، دوباره مهمان خانه‌های این سرزمین خواهی شد؛ همان‌گونه که سال‌ها مهمان دل‌های ما بودی.

بعضی اسطوره‌ها نمی‌میرند؛ فقط از قاب زندگی، به قاب خاطره‌ها می‌روند.

نامت برای همیشه در تاریخ هنر ایران خواهد درخشید؛ زیرا بعضی هنرمندان، تنها یک‌بار متولد می‌شوند و هرگز تکرار نخواهند شد.

تو فقط یک بازیگر نبودی؛ بخشی از خاطرات، لبخندها و روزهای شیرین چند نسل از مردم این سرزمین بودی. سال‌ها با هنرت به خانه‌های ما آمدی، غم‌ها را برای دقایقی از یادمان بردی، اشک را به لبخند تبدیل کردی و نشان دادی که هنر، وقتی با صداقت و عشق همراه شود، می‌تواند تا همیشه در قلب مردم زنده بماند.

امروز جسمت از میان ما رفته است، اما حضورت هرگز پایان نخواهد یافت. تا زمانی که خاطره‌ای از تو در ذهن کودکی زنده شود، لبخندی بر لب خانواده‌ای بنشیند یا تصویری از هنرت بر پرده‌ای نقش ببندد، تو همچنان در کنار ما خواهی بود.

روحت شاد استاد…

پیمایش به بالا