تهران تا ابیانه؛فاصله ای به اندازه طبیعت

مهدی صدیقیان – کارشناس مطالعات فرهنگی و مدیریت رسانه 

صبحی دلپذیر و تماشایی است؛ در شهر نارنجی کاشان هستیم. گویی سهراب سپهری برایمان از سیب سرخ حرف می‌زند و کمال‌الملک عشق و مهربانی را نقش‌آفرینی می‌کند. هوا پاک، روح‌نواز و آسمان صاف و آبی است و شهر سکوتی ریشه‌دار را تجربه می‌کند. قصد دیدار از روستای پر نقش و نگار ابیانه را در سر می‌پرورانیم. در حالی که عقربه‌های ساعت زمان ۶ صبح را نشان می‌دهد راه می‌افتیم سوی روستای خوش‌نام و زیبای ابیانه. پیچ و خم‌ها را ماشین پشت سر می‌گذارد. اکنون به هنجن در ۵۵ کیلومتری کاشان می‌رسیم؛ تا ابیانه ۲۵ کیلومتر فاصله است. هر چه از طرف کویر به سمت مرکز کوهستان پیش می‌رویم آبادی‌های بیشتر و مناطق حاصل‌خیزتری می‌بینیم. به علت شرایط خوب اقلیمی و موقعیت خاص جغرافیایی، فاصله دهات در این نواحی کم است. انبارهای کوچک ذخیره مواد غذایی، زیبایی کوه، کمر و دشت را دو چندان کرده است؛ برف زیبایی نیز شکوه صد چندانی به ابیانه بخشیده است. چیزی نمی‌گذرد که خود را در روستای دیدنی ابیانه می‌بینیم.

صفای روستا ما را به حضور پذیرفته است؛ چشم‌های ما خیلی زود به این همه روشنی و قشنگی عادت می‌کند. ابیانه در شمال غربی کوهستان «کرکس» واقع است و از روستاهای حوزه برزرود به شمار می‌رود. ارتفاع روستا زیاد و از سطح دریا دوهزار و پانصد متر است. ارتفاع نسبتاً کوه کرکس باعث سردی هوا شده و چشمه‌های پر آبش موقعیتی مناسب را برای کاشت و برداشت فراهم کرده است. به هنگام ورود به ابیانه تابلویی نشان از دبستان شهید خلیلی می‌دهد و تاریخ تأسیس آن سال ۱۳۲۶ است که این نشان از قدمت علم و دانش در این منطقه است. درختان استوار که نشان از معرفت کردگار است شوری مضاعف به مدرسه بخشیده است.

خاک قرمز روستا و نمای باشکوهش چشم‌اندازی دلپذیر را برای ما فراهم می‌کند. با لباس‌های محلی اهالی نشان از ذوق و ظرافت دیرینه روستاییان می‌دهد. یکی از زنان روستا پیرامون لباس‌های محلی می‌گوید: «لباس مردان ابیانه عبارت بوده است از کلاه نمدی، قبا، زیرپوش قبا، شال کمر، شلوار گشاد از جنس کرباس یا متقال، گیوه محلی و پوشش زمستانی کمرچین، کفش چرمی، شنل ترمه‌ای، کلاه کله‌قندی دست‌دوز و عرقچین که در حال حاضر فقط شلوار گشاد از لباس محلی مردان باقی مانده است و لباس زنان ابیانه پیراهن بلندی از پارچه‌های گلدار سرخ‌رنگ است که فقط برای دوخت یک دامن ۱۵ متر پارچه نیاز است. در قدیم زنان ابیانه به شغل گیوه‌بافی مشغول بوده‌اند.»

باد خنکی می‌وزد، آبی زلال به دست و صورت می‌زنیم. نفسی تازه می‌کنیم و درباره سابقه روستا با یکی از اهالی به گفتگو می‌نشینیم. نام ابیانه از واژه «ویونا» که به معنای بیدستان می‌باشد گرفته شده است؛ زیرا در لهجه محلی درخت بید را به این اسم می‌نامیدند و در زمان‌های پیشین در این منطقه جنگلی از درختان بید وجود داشته است. واژه «ویونا» تحت تأثیر لهجه‌های غریبه فارسی به ابیانه تبدیل شده است؛ به طوری که اهالی ابیانه برای اینکه بگویند اهل ابیانه هستیم می‌گویند: «ویتجیما» یعنی از ابیانه‌ایم. سابقه تاریخی ابیانه چنانکه شکل بناها و سایر شواهد نشان می‌دهد به دوران‌های بسیار قدیم می‌رسد به طوری که می‌گویند بیشترین رونق آن در زمان صفویه بوده است. بیشتر اهالی این روستا زرتشتی بوده‌اند ولی در زمان سلطنت شاه اسماعیل پیروان این آیین یا به مذهب شیعه گرویدند یا مهاجرت کردند. روستا بافتی فشرده با کوچه‌هایی باریک و شیب‌دار دارد که از خانه‌هایی بدون حیاط و یا سقف‌های کم‌وسعت تشکیل شده است. خانه‌ها به صورت پلکانی در شیب کوه قرار دارند.

آن‌طور که اهالی می‌گویند در گذشته کوچه‌های پر پیچ و خم روستا موقعیت گیج‌کننده‌ای را برای اشخاص تازه وارد فراهم می‌ساخت و کوچه‌های روستا نیز بن‌بست بود. در نتیجه ورود به روستا غیر از دروازه‌هایی که یکی در غرب و دیگری در شرق روستا قرار داشت از راه دیگر ممکن نبود. متأسفانه اکنون از این دروازه‌ها و کوچه‌های مسدود اثری نیست. مصالح به کار رفته در سقوف بیشتر از چوب درختان چنار و صنوبر است که با خاک رس قرمز پوشیده شده‌اند. خانه‌ها اغلب به رنگ سرخ با بام‌های مسطح مشاهده می‌شوند و ایوان‌های چوبی چشم‌اندازهای پهناور روی باغات است. در بعضی از گذرها طاق‌هایی زده شده که به زیبایی روستا می‌افزاید.

به مسجد جامع ابیانه سر می‌زنیم؛ زیبایی در زیبایی. محراب بزرگ مسجد که از چوب گردوی قهوه‌ای‌رنگ ساخته و منبت‌کاری شده دارای کتیبه‌های قرآنی برجسته با نام بانی آن «مولانا عزالدین فرزند مولانا بهاءالدین محمد» است. تاریخ ساخت آن سال ۷۷۶ هجری قمری می‌باشد. قدیمی‌ترین اثر تاریخی این مسجد نیز منبر چوبی منبت‌کاری آن است که در سال ۴۶۶ هجری قمری ساخته شده و با خط کوفی بر کتیبه آن این تاریخ نوشته شده است. در سقف مسجد نیز تخته‌هایی از چوب گردو با طرح‌های زیبا و نقشه‌های منظم هندسی به چشم می‌آید.

مرقد شاهزاده اسماعیل و شاهزاده یحیی در

جنوب روستا ما را به خود می‌خواند که به گفته اهالی فرزندان امام موسی کاظم (ع) بوده‌اند. از دیگر بناهای ابیانه قدمگاه و خانه نایب حسین کاشی می‌باشند. حالا قلعه هامان پیش دیدگانمان خودنمایی می‌کند؛ در زمین‌های مجاور ابیانه روی تپه. ساختمان آن از خشت و گل است و قلعه‌ای با چهار برج در چهارگوشه آن قرار دارد. می‌گویند موقع هجوم راهزنان این قلعه به عنوان جان‌پناه مورد استفاده قرار می‌گرفته است.

به گشت و گذار خویش در کوچه‌های ابیانه ادامه می‌دهیم. پله‌های خاکی و سنگی، پل عبور ما به مناطقی دیگر است. کودکی در کنار در چوبی منزلش نشسته و بزغاله اش را به بازی گرفته است. دو پیرزن روی پله نشسته‌اند و آن سوتر پیرمرد و همسرش کنار جوی روان آب با چشمه درد و دل می‌کنند. در سویی دیگر پیرمردی را با هفتاد سال سن به گفتگو فرا می‌خوانیم: او سه فرزند دارد و همه آنها نیز دارای تحصیلات عالیه هستند. وی پیرامون خصلت اهالی با لهجه‌ی شیرین و بیان سلیس و روان می‌گوید: ابیانه مردم بسیار خوبی دارد. آنها تا به حال به کسی ظلم نکرده‌اند و همه اهالی به خاک روستا احترام می‌گذارند. امروزه اگر دکتر ابیانه‌ای بخواهد وارد روستا بشود حتماً باید لباس‌های محلی خود را به تن بپوشد. ابیانه‌ای بد چشم هم نیست.

از او در مورد خاک روستا می‌پرسم، می‌گوید: «خاک قرمز روستا کیفیتی عجیب دارد. وقتی با این خاک کاهگل درست می‌کنیم به مدت ۲۵ سال روی پشت‌بام دوام دارد.» وی ادامه می‌دهد: ابیانه‌ای اهل کار و کوشش و همت و اراده است. آنها با دستان نیرومند خود روستا را لوله‌کشی کرده حمام ساخته‌اند. و حرف‌هایش سخت بر دل آدمی می‌نشیند. قبل از آنکه سؤالی کنم ادامه می‌دهد: یکی از تفاوت‌های روستای ابیانه با همه جای ایران این است که در ابیانه تعداد فرزندان خانواده‌ها کم است؛ خانواده‌ها خوشبخت بودن را در داشتن دو فرزند می‌دانند و بیشتر خانواده‌ها نیز این گونه هستند؛ فرهنگ ابیانه‌ای فرهنگ زندگی است.

وی سپس به آب و هوای خوب ابیانه اشاره می‌کند و می‌افزاید: آب و هوای اینجا بسیار عالی است. توریست‌ها وقتی به اینجا می‌آیند می‌گویند: خوشا به حال شما و بدا به حال ما. وی مراسم سنتی عزاداری ابیانه را از بهترین سنت‌ها می‌داند و می‌گوید: صبح روز تاسوعا مردم محلات پایین و بالای ابیانه جداگانه در محلی جمع می‌شوند. قبل از شروع مراسم هر یک از خانواده‌هایی که در طول یک سال گذشته عزیزان خود را از دست داده‌اند جلوی درب منزلشان آتشی درست می‌کنند و پشت آتش می‌ایستند و همراه با مختصر پذیرایی با اهالی که برای عرض تسلیت پیش آنها می‌روند دیدار می‌کنند؛ این رسم کهن به نام «نشستن در بین اهالی» در این روستا مرسوم است.

بعد از آن اهالی مراسمی به نام «جغجغه‌زنی» را برپا می‌کنند. در این مراسم افراد دو استوانه کوچک چوبی را به هم می‌زنند و همراه با نوحه‌سرایی عزاداری می‌کنند. پس از آن همگی جلوی حسینیه روستا جمع می‌شوند و نخلی را که بر آن خنجر، شمشیر و پارچه‌های قیمتی بسته شده است، از آنجا بیرون آورده و مراسمی به نام «نخل‌گردانی» را به جا می‌آورند. هر کدام از محله‌های بالا و پایین ابیانه این مراسم را جداگانه به جا می‌آورند و مجاز نیستند که به محدوده محله دیگر وارد شوند. این رسم از دوران صفوی پایه‌گذاری شده است که نمونه‌ای از مراسم تابوت‌گردانی در ایران است. مردی که بر بالای نخل می‌رود هدایت آن را بر عهده می‌گیرد؛ بنابراین رسم هنگام نخل‌گردانی، نخل به هر خانه‌ای برخورد کند افراد آن خانه باید گوسفندی را قربانی کنند. پس از آن نخل را در برابر خانه‌هایی که نذر داشته یا در آن سال عزیزی را از دست داده باشند، بر زمین می‌گذارند. نخل‌گردانی هر دو محله همراه با مراسم و مناسکی خاص است و باید و نبایدهایی در آن رعایت می‌شود.

از نکات قابل توجه در این آیین این است که فقط افراد خانواده‌هایی خاص می‌توانند بر آن سوار شوند که این حق به صورت موروثی به این افراد رسیده است. فردی که سوار نخل می‌شود باید در روز تاسوعا و عاشورا به حمل‌کنندگان نخل، ناهار و شام نذر بدهد. حمل‌کنندگان نخل در گذشته از طوایف خاصی بوده‌اند اما امروزه مردان جوان همه طوایف محله می‌توانند در حمل نخل شرکت کنند. در مراسم نخل‌گردانی روز عاشورا رسم بر این است که نخل را بر زمین نمی‌گذارند؛ آن را از حسینیه تا سرچشمه قبرستانی در شرق ابیانه می‌برند و در آنجا نخل را بر زمین می‌گذارند و بعد از صرف ناهار آن را به حسینیه برمی‌گردانند و از کوه سرچشمه به بالا می‌کشند. در روز عاشورا مراسم نخل‌گردانی بعد از برگزاری مراسم طلوع‌خوانی انجام می‌شود که این مراسم تا ظهر عاشورا ادامه دارد. این مراسم در حال حاضر در مناطق مختلف ایران همچون یزد، کرمان، کاشان، نائین و اصفهان نیز برگزار می‌شود. درختان سر به فلک کشیده چنار و صنوبر سایبان خوبی است تا بتوانیم لختی را زیر آن بیاساییم. دوست عکاسم در پی ثبت سوژه‌هاست؛ او زندگی را از دریچه دوربین خویش آن گونه می‌بیند که هست؛ جذاب و پرهیاهو. پیرزنی سوار بر قاطر از کنار ما می‌گذرد؛ وقتی سلام ما را می‌شنود می‌ایستد. جوابمان را می‌دهد و از کارمان می‌پرسد و بعد پاسخ ما پیرامون کار می‌گوید: ما با کار همزادیم؛ کار غذای روح و روان ما را تشکیل می‌دهد. تبسمی که بر لبانش نقش می‌بندد حسرت‌ها را برمی‌انگیزد. در این روستا آرامشی عجیب بر محیط حکم‌فرما است. خانه‌های ساده روستایی با ایوان‌های قشنگ ساخته شده از چوب فقط برای ما در حد رویایی بود که امروز به مرز عینیت رسید. وقتی اهل خانه را می‌بینی که در ایوان چوبی نشسته و به آفتاب دل داده‌اند باورت می‌شود که اینجا در زندگی چیزی به نام عشق به طبیعت جریان دارد که ما در شهر از آن بی‌خبریم. پس از اندکی استراحت آقای محمدعلی ابیانه را برای گفتگو برمی‌گزینیم؛ نوجوانی سیزده ساله که شیرین و پرمغز سخن می‌گوید: «در روستای ما تقریباً هر کسی که در اینجا دیپلم بگیرد وارد دانشگاه می‌شود و ابیانه یگانه روستای ایران است که دکتر و مهندس بسیار دارد. شما کافی است نگاهی به لیست قبولی کنکور بیندازید؛ ابیانه‌های بسیاری را خواهید دید.»

آرامش یک روز گردش را هنوز با خویش داریم. سکوت معناداری با ما است و همچون پرندگانی سبک‌بال، آرام در آسمان به پرواز دل می‌دهیم. سبزه‌ها با آهنگ موزون باد می‌رقصد و آفتاب همه خوبی‌ها را به تماشا نشسته است. می‌خواهیم در ابیانه بمانیم اما نمی‌توانیم. وجودمان را، روحمان را، دلمان را در کنار چشمه روستای قرمز ابیانه جا می‌گذاریم و باز می‌گردیم به تهران آلوده و پردود و غبار. دلم عجیب گرفته است. به یاد آن همه صمیمیت و عطوفت به عکس‌های ابیانه خیره می‌شوم. کم‌کم پلک‌هایم روی هم می‌نشینند؛ می‌خوابم و سوار بر ستاره‌ها، به ابیانه از این دورهای دور سلام می‌کنم. از تهران تا ابیانه فاصله‌ای به اندازه ی همه طبیعت است.

پیمایش به بالا