قیصر امین پور و شاعرانه های درد و گریز

مهدی صدیقیان-کارشناس مطالعات فرهنگی و رسانه

استاد قیصر امین‌پور را از سال‌های نوجوانی خوب به یاد دارم؛ پای درس استاد در مجله سروش نوجوان می‌نشستم و او بود که در کنار فریدون عموزاده خلیلی و بیوک ملکی برایم از قلم، قداست، اصالت و اندیشه می‌گفت. نوشته‌ها و شعرها را برای او می‌فرستادم و او در کمال بزرگواری و صبوری اصلاح می‌کرد و در شماره‌های سروش نوجوان منتشر می‌ساخت.اتاق کوچک سروش نوجوان، پاتوق نوجوان‌هایی بود که استادی بزرگ داشتند و من شاد بودم که چهره‌ی مهربان و صمیمی استاد را حداقل هفته‌ای یک بار می‌دیدم.

سال ۱۳۶۶ فرصت طلایی سفر پیش آمد؛ با گروهی از نوجوانان و در معیت زنده‌ یاد قیصر امین‌پور، فریدون عموزاده خلیلی، بیوک ملکی، افشین علاء، ایرج قنبری و وحید امیری و دوستان نوجوان مجله برای خواندن شعرهایمان و شرکت در مراسم بزرگداشت سلمان هراتی عازم تنکابن شدیم. هوا سرد بود و مینی‌بوس قدیمی ما را به سمت خاطره‌های آشنایی می‌برد.

از آن تاریخ به بعد قیصر امین‌پور برای ما استادی بی‌مانند شد. شب‌های شعر زیادی را در کنارش می‌رفتیم و شعر می‌خواندیم و او ما را تشویق می‌کرد. کوچ آسمانی استاد اما به یکباره بغضمان را شکست. هجران او پس از این همه سال هنوز برای ما تازگی دارد. چند عکس به یادگار از همان روزهای سفر به همراه دل‌نوشته‌ای کوتاه به رسم احترام تقدیم خوانندگان گرامی کرده و برای روح بزرگ و بلند قیصر شعر ایران ،شادی آرزو می کنم.

قیصر، قاف را حرف آخر عشق می‌داند و آنجا نام کوچک خود را آغاز می‌کند:

و قافحرف آخر عشق استآنجا که نام کوچک منآغاز می‌شود

امین‌پور از روزهای کوچک و بزرگ می‌گوید؛ از گریز که آیا آرزویی بزرگ است؟ او در اوراق زرد و پراکنده کتابی قدیمی به دنبال نامی گمشده می‌گردد.

من و شعرهایم که من هست و من نیست.نه چندان بزرگمکه کوچک بیابم خودم رانه آنقدر کوچککه خود را بزرگ ….گریز از میان‌مایگیآرزویی بزرگ است؟دلم را ورق می‌زنمبه دنبال نامی که گم شددر اوراق زرد و پراکنده این کتاب قدیمیبه دنبال نامی که منمن شعرهایم که من هست و من نیستبه دنبال نامی که توتوی آشنا، ناشناس تمام غزل‌هابه دنبال نامی که اوبه دنبال اویی که کو؟

قیصر پرواز با خدا را سفره‌ی باز دلش می‌دانست؛ می‌خواست صاف و ساده مثل بلبل درباره گل حرف بزند و چکه چکه مثل باران از هزاران راز بگوید:

می‌توان با این خدا پرواز کرد

سفره‌ی دل را برایش باز کرد

می‌توان درباره‌ی گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

 چکه چکه مثل باران راز گفت

با دو قطره صد هزاران راز گفت

شاعر لهجه‌های جنوبی از جشن تولدی می‌گفت که باید می‌رفت اما سر از مجلس ختم درآورده بود. او عاشقانه پیروزی واقعی را نه در جنگ که بر جنگ امید می‌داد:

مرابه جشن تولد فراخوانده بودندچراسر از مجلس ختم درآورده‌ام؟شهیدی که بر خاک می‌خفتسرانگشت در خون خود می‌زد و می‌نوشتدو سه حرف بر سنگبه امید پیروزی واقعینه در جنگکه بر جنگ!

شاعر صبح و آسمان و نم‌نم باران از دوست داشتن و احساسی مبهم می‌گفت؛ از سلامی صمیمی‌تر از غم و دوست‌داشتنی به اندازه غم:

من از عهد آدم تو را دوست دارم  از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شب‌ها من و آسمان تا دم صبح  سرودیم نم‌نم تو را دوست دارم

نه خطی نه خالی نه خواب و خیالی من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی‌تر از غم ندیدم به اندازه غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزدبگوییم  با هم تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم‌آواز  با ماتو را دوست دارم تو را دوست دارم

امین‌پور در کوتاه شعری از شهیدی افتاده بر خاک می‌گفت و چه زیبا:

اگر فتح این است که دشمن شکست چرا همچنان دشمنی هست؟ آیا زیباتر از این شعر چیز دیگری می‌توان سرود؟ شهیدی که بر خاک می‌خفت

چنین در دلش گفت:

«اگر فتح این استکه دشمن شکستچرا همچنان دشمنی هست؟»

شعر قطار قیصر، ساده و صمیمی مثل تکیه به نرده‌های ایستگاه رفته ما را به سفر دعوت می‌کند:

قطار می‌رودتو می‌رویتمام ایستگاه می‌رودو من چقدر ساده‌امکه سال‌های سالدر انتظار توکنار این قطار رفته ایستاده‌امو همچنانبه نرده‌های ایستگاه رفتهتکیه داده‌ام!

او از اسفندهای رفته و از اردیبهشت آمده می‌گفت. او عشق را در امتداد راهرویی کوتاه به مدرسه برد و کتاب اشارت را به امانت گرفت و سکوت را به غوغای چشم‌ها دعوت کرد.

چه اسفندها…. آه!چه اسفندها دود کردیم!برای تو ای روز اردیبهشتیکه گفتند این روزها می‌رسیاز همین راهاعجاز ما همین استما عشق را به مدرسه بردیمدر امتداد راهرویی کوتاهدر آن کتابخانه کوچکتا باز این کتاب قدیمی راکه از کتابخانه امانت گرفته‌ایم یعنی همین کتاب اشارات رابا هم یکی دو لحظه بخوانیمما بی ‌صدا مطالعه می‌کردیماما کتاب را که ورق می‌زدیمتنهاگا‌هی به هم نگاهی….ناگاهانگشت‌های «هیس!»ما راز هر طرف نشانه گرفتندانگارغوغای چشم‌های من و توسکوت رادر آن کتابخانه رعایت نکرده بود!

امین‌پور عاشقانه از درد می‌گفت؛ از دردهای مردم زمانه که حتی نام‌هایشان درد می‌کند. او حتی لحظه‌های سرودنش هم درد می‌کرد، از درد می‌گفت. او معتقد بود دردهای من نگفتنی و نهفتنی است:

دردهای منجامه نیستندتا ز تن درآورمچامه و چکامه نیستندتا به رشته سخن درآورمنعره نیستند تا ز نای جان برآورمدردهای من نگفتنیدردهای من نهفتنی استدردهای منگرچه مثل دردهای مردم زمانه نیستدرد مردم زمانه استمردمی که چین پوستین‌شانمردمی که رنگ روی آستین‌شانمردمی که نام‌هایشانجلد کهنه شناسنامه‌هایشان درد می‌کندمن ولی تمام استخوان بودنملحظه‌های ساده سرودنم درد می‌کندانحنای روح من، شانه‌های خسته غرور منتکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته استکتف گریه‌های بی‌بهانه‌امبازوان حس شاعرانه‌امزخم خورده است.دردهای پوستی کجا؟درد دوستی کجا؟این سماجت عجیبپافشاری شگفت دردهاستدرد، حرف نیستدرد، نام دیگر من استمن چگونه خویش را صدا کنم؟

امین‌پور حرف‌های ناتمام زیاد داشت و آماده حکایت همیشگی همان رفتن بود. لحظه‌ای به نام عزیمت که ناگزیر می‌شود. او چه زیبا می‌سرود: چقدر زود دیر می‌شود.

حرف‌های ما هنوز ناتمام…..تا نگاه می‌کنیوقت رفتن استباز هم همان حکایت همیشگیپیش از آنکه باخبر شویلحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شودآی….ای دریغ و حسرت همیشگیناگهانچقدر زوددیر می‌شود!

شاعر بغض و آیینه و کویر و ترک از هست‌ها و بایدها و نه هست‌ها و نبایدها می‌گفت و مثل همیشه آخر حرفش را با بغض می‌خورد که هر روز بی تو روز مباد است:

وقتی تو نیستینه هست‌های ماچنان‌که بایدندنه بایدها…..مثل همیشه آخر حرفمو حرف آخرم رابا بغض می‌خورمعمری استلبخندهای لاغر خود رادر دل ذخیره می‌کنمباشد برای روز مباداامادر صفحه‌های تقویمروزی به نام روز مبادا نیستآن روز هرچه باشدروزی شبیه دیروزروزی شبیه فرداروزی درست مثل همین روزهای ماستاما کسی چه می‌داند؟شایدامروز نیز روز مبادا باشدوقتی تو نیستینه هست‌های ما چنان‌که بایدندنه بایدها…..هر روز بی تو روز مبادا است

شاعر آشنای دور و عمق جاده‌های مه‌آلود از احساس کسی در باد می‌گفت که فریاد می‌زد؛ آشنای دوری که صدایش مثل صدای آمدن روز است:

این روزها که می‌گذرد، هر روزاحساس می‌کنم که کسی در بادفریاد می‌زنداحساس می‌کنم که مرااز عمق جاده‌های مه‌آلودیک آشنای دور صدا می‌زندآهنگ آشنای صدای اومثل عبور نورمثل عبور نوروزمثل صدای آمدن روز استآن روز ناگزیر که می‌آیدروزی که عابران خمیدهیک لحظه وقت داشته باشندتا سربلند باشندو آفتاب رادر آسمان ببینند….آن روزپرواز دست‌های صمیمیدر جستجوی دوستآغاز می‌شودروزی که روز تازه پروازروزی که نامه‌ها همه باز استروزی که جای نامه و مهر و تمبربال کبوتری راامضا کنیمو مثل نامه‌ای بفرستیمصندوق‌های پستیآن روز آشیان کبوترهاستای روز آفتابیای مثل چشم‌های خدا آبیای روز آمدنای مثل روز آمدنت روشناین روزها که می‌گذرد، هر روزدر انتظار آمدنت هستمامابا من بگو که آیا من نیزدر روزگار آمدنت هستم؟بفرمایید فروردین شود اسفندهای مانه بر لب بلکه در دل گل کند لبخندهای ما

لبخند در نگاه قیصر خلاصه ی خوبی‌ها بود با یک پیشانی بلند که تنفس صبح داشت و صبحی که انتهای شب یلدا بود. در چشم او کبوترها هر لحظه مثل صحن حرم غوغا می‌کردند:

لبخند تو خلاصه خوبی‌هاستلختی بخند خنده گل زیباستپیشانی‌ات تنفس یک صبح استصبحی که انتهای شب یلداستدر چشمت از حضور کبوترهاهر لحظه مثل صحن حرم غوغاسترنگین کمان عشق اهوراییاز پشت شیشه دل تو پیداستفریاد تو تلاطم یک طوفانآرامشت تلاوت یک دریاستبا ما بدون فاصله صحبت کنای آنکه ارتفاع تو دور از ماست

قیصر برای ما دستور زبان عشق نوشت و بی‌گزاره در نهاد ما نهاد. او خوب می‌دانست که تیغ تیز را در کف مستی نمی‌بایست داد:

دست عشق از دامن دل دور بادمی‌توان آیا به دل دستور داد؟می‌توان آیا به دریا حکم کردکه دلت را یادی از ساحل مباد؟موج را آیا توان فرمود: ایستباد را فرمود باید ایستاد؟آنکه دستور زبان عشق رابی‌گزاره در نهاد ما نهادخوب می‌دانست تیغ تیز رادر کف مستی نمی‌بایست داد

پیمایش به بالا