سفر به ابیانه؛ سفر به بهشت سرخ

✍️ مهدی صدیقیانصدیقه مسعودی بیدگلی

صبحـی دلپذیـر و تماشـایی اسـت. در شـهر نارنجی کاشـان هسـتیم. گویـی سـهراب سـپهری برایمـان از سـیب سـرخ حـرف میزنـد و کمال الملــک عشــق و مهربانــی را نقش آفرینــی می کنــد. هــوا پـاک، روح نـواز و آسـمان صـاف و آبـی اسـت و شـهر سـکوتی ریشــه دار را تجربــه می کنــد. قصــد دیــدار از روســتای پرنقــش و نــگار ابیانــه را در ســر می پرورانیــم.

 در حالــی کــه عقربه هــای ســاعت زمــان 6 صبح را نشــان می دهــد، راه می افتیــم ســوی روسـتای خـوش نـام و زیبـای ابیانـه. پیــچ و خم هــا را ماشــین پشــت ســر می گــذارد. اکنــون بــه هنجــن در ۵۵ کیلومتــری کاشــان می رســیم. تــا ابیانــه ۲۵ کیلومتــر فاصلــه اسـت. هـر چـه از طـرف کویـر بـه سـمت مرکـز کوهسـتان پیـش میرویـم، آبادی هـای بیشـتر و مناطـق حاصل خیزتـری می بینیـم. بـه علـت شـرایط خـوب اقلیمـی و موقعیـت خـاص جغرافیایـی فاصلـه دهـات در ایـن نواحـی کـم اسـت. انبارهـای کوچـک ذخیـره مـواد غذایــی، زیبایــی کــوه، کمــر و دشــت را دوچنــدان کــرده اســت؛ بـرف زیبایـی نیـز شـکوه صـد چندانـی بـه ابیانـه بخشـیده اسـت. چیـزی نمیگـذرد کـه خـود را در روسـتای دیدنـی ابیانـه می بینیـم. صفـای روسـتا مـا را بـه حضـور پذیرفتـه اسـت، چشـم های ما خیلـی زود بـه ایـن همـه روشـنی و قشـنگی عـادت می کنـد. ابیانــه در شــمال غربــی کوهســتان «کرکــس» واقــع اســت و از روســتاهای حــوزه «بــرزرود» به شــمار مــی رود. ارتفــاع روســتا َ زیــاد از ســطح دریــا دو هــزار و پانصــد متــر اســت. ارتفــاع نســبتا کــوه کرکــس باعــث ســردی هــوا شــده و چشــمه های پــر آبــش موقعیتـی مناسـب را بـرای کاشـت و برداشـت فراهـم کـرده اسـت. بـه هنـگام ورود بـه ابیانـه تابلویـی نشـان از دبسـتان شـهید خلیلـی می دهـد و تاریـخ تأسـیس آن سـال ۱۳۲۶ اسـت کـه ایـن نشـان از قدمـت علـم و دانـش در ایـن منطقـه اسـت. درختـان اسـتوار کـه نشــان از معرفــت کــردگار اســت. شــوری مضاعــف بــه مدرســه بخشــیده اســت. خــاک قرمــز روســتا و نمــای باشــکوهش چشــم انــدازی دلپذیــر را بــرای مــا فراهــم می کنــد. با لبا س هــای محلــی اهالــی نشــان از ذوق و ظرافــت دیرینــه روســتاییان می دهــد. یکــی از زنــان روســتا پیرامــون لباسهــای محلــی می گویــد: «لبــاس مــردان ابیانــه» عبــارت بــوده اســت از :کاله نمــدی، قبــا، زیرپــوش قبــا، شــال کمــر، شــلوار گشــاد از جنــس کربــاس یــا متقــال، گیــوه محلــی و پوشــش زمســتانی کمرچیــن، کفــش چرمــی، شــنل ترمــه ای، کلاه کله قنــدی دســت دوز و عرقچیـن کـه در حـال حاضـر فقـط شـلوار گشـاد از لبـاس محلـی مـردان باقـی مانـده اسـت و لبـاس زنـان ابیانـه پیراهـن بلنـدی از پارچه هـای گلـدار سـرخ رنـگ اسـت کـه فقـط بـرای دوخـت یـک دامـن ۱۵ متـر پارچـه نیـاز اسـت. در قدیـم زنـان ابیانـه بــه شــغل گیــوه بافــی مشــغول بوده انــد. بــاد خنکــی مــی وزد، آبــی زلال بــه دســت وصورت می زنیــم. نفســی تــازه می کنیــم و دربــاره ســابقه روســتا بــا یکــی از اهالــی بــه گفتگــو مینشــینیم.نام ابیانــه از واژه «ویونــا» کــه بــه معنــای بیدســتان می باشــد، گرفتــه شــده اســت، زیــرا در لهجــه محلــی درخــت بیــد را بــه ایــن اســم می نامیدنــد و در زمان هــای پیشــین در ایـن منطقـه جنگلـی از درختـان بیـد وجـود داشـته اسـت. واژه «ويونــا» تحت تأثیــر لهجه هــای غريبــه فارســی، بــه ابیانــه تبدیــل شـده اسـت. بـه طـوری کـه اهالـی ابیانـه بـرای اینکـه بگوینـد اهـل ابيانــه هســتیم، میگوینــد: «ويتجيمــا» يعنــی «از ابیانه ایــم«  .سـابقه تاریخـی ابیانـه، چنانکـه شـكل بناهـا و سـایر شـواهد نشـان می دهــد بــه دورانهــای بســیار قدیــم می رســد، بــه طــوری کــه می گوینـد بیشـترین رونـق آن در زمـان صفویـه بـوده اسـت. بیشـتر اهالــی ایــن روســتا، زرتشــتی بوده انــد، ولــی در زمــان ســلطنت شاه اسـماعیل پیـروان ایـن آییـن یـا بـه مذهـب شـیعه گرویدنـد یـا مهاجــرت کردنــد. روسـتا بافتـي فشـرده، با کوچه هایـی باریـک و شـیبدار دارد کـه از خانه هایــی بــدون حیــاط و یــا ســقف های کــم وســعت تشــکیل شــده اســت. خانه هــا بــه صــورت پلکانــی در شــیب کــوه قــرار دارنــد. آن طــور کــه اهالــی میگوینــد در گذشــته کوچه هــای پــر پیــچ و خــم روســتا موقعیــت گیج کننــده ای را بــرای اشــخاص تــازه وارد فراهــم می ســاخت و کوچه هــای روســتا نیــز بــن بســت بــود. درنتیجــه، ورود بــه روســتا غیــر از دروازههایــی کــه یکــی  در غــرب و دیگــری در شــرق روســتا قــرار داشــت، از راه دیگــر ممکــن نبــود. متاســفانه اکنــون از ایــن دروازه هــا و کوچه هــای مســدود اثــری نیســت. مصالــح بــه کار رفتــه در ســقوف بیشــتر از چــوب درختــان چنــار و صنوبــر اســت کــه بــا خــاک رس قرمــز پوشــیده شــده اند. خانه هــا اغلــب بــه رنــگ ســرخ بــا بام هــای مســطح مشــاهده می شــوند و ایوان هــای چوبــی چشــم اندازهای پهنــاور روی باغــات اســت. در بعضــی از گذرهــا طاق هایــی زده شــده کــه بــه زیبایــی روســتا می افزایــد. بــه مســجد جامــع ابيانــه سـر می زنیـم، زیبایـی در زیبایـی، محـراب بـزرگ مسـجد کـه از چـوب گـردوی قهـوه ای رنـگ سـاخته و منبـت کاری شـده، دارای کتیبه هـای قرآنـی برجسـته بـا نـام بانـی آن «موالنـا عزالديـن فرزنـد موالنــا بهــاء الديــن محمــد» اســت. تاریــخ ســاخت آن ســال ۷۷۶ هجــری قمــری می باشــد. قدیمی تریــن اثــر تاریخــی ایــن مســجد نیـز منبـر چوبـی منبـت کاری آن اسـت کـه در سـال ۴۶۶ هجـری قمــری ســاخته شــده و بــا خــط کوفــی، برکتيبــه آن، ایــن تاریــخ نوشــته شــده اســت. در ســقف مســجد نیــز تخته هایــی از چــوب گــردو بــا  طرح های زیبــا و نقشــه های منظــم هندســی بــه چشــم میآیــد. مرقــد شــاهزاده اســماعیل و شــاهزاده یحیــی در جنــوب روسـتا مـا را بـه خـود می خوانـد کـه بـه گفتـه اهالـی فرزنـدان امـام موســی کاظــم بوده انــد. از دیگــر بناهــای ابیانــه قدمــگاه و خانــه نایــب حســین کاشــی می باشــند. حـاال قلعـه «هامـان»  پیـش دیدگانمـان خودنمایـی می کنـد. در زمین هــای مجــاور ابیانــه روی تپــه نســبتا ســاختمان آن از خشــت و گل اســت و قلعــه ای بــا چهــار بــرج در چهارگوشــه آن قــرار دارد. می گوینــد موقــع هجــوم راهزنــان ایــن قلعــه بــه عنــوان جان پنــاه مــورد اســتفاده قــرار می گرفتــه اســت. بـه گشـت و گـذار خویـش در کوچه هـای ابیانـه ادامـه می دهیـم، پله هـای خاکـی و سـنگی، پـل عبـور مـا بـه مناطقـی دیگـر اسـت. کودکــی در کنــار در چوبــی منزلــش نشســته و بزغالــه اش را بــه بــازی گرفتــه اســت. دو پیــرزن روی پلــه نشســته اند و آن ســوتر پیرمــرد و همســرش کنــار جــوی روان آب بــا چشــمه، درد و دل می کننــد. در ســویی دیگــر پیرمــردی را بــا هفتادســال ســن بــه گفتگــو فــرا می خوانیــم:  او ســه فرزنــد دارد و همــه آن هــا نیــز دارای تحصیــات عالیــه هســتند. وی پیرامــون خصلــت اهالــی، بــا لهجــهی شــیرین و بیــان ســلیس و روان می گويــد: ابیانــه مــردم بســیار خوبــی دارد. آنهــا تــا بــه حــال بــه کســی ظلــم نکرده انــد و همــه اهالــی بــه خــاک روســتا احتــرام می گذارنــد. امــروزه اگــر دکتــر ابیانــه ای بخواهــد وارد روســتا بشــود، حتمــا بایــد لباسهــای محلــی خــود را بــه تــن بپوشــد. ابیانــه ای بد چشــم هــم نیســت.« از او در مـورد خـاک روسـتا میپرسـم، میگویـد: »خـاک قرمـز روسـتا کیفیتـی عجیـب دارد. وقتـی بـا ایـن خـاک کاهـگل درسـت میکنیـم، بـه مـدت ۲۵ سـال روی پشـت بـام دوام دارد.« وی ادامـه میدهـد: ابیانـه ای اهـل کار و کوشـش و همـت و اراده اسـت. آنهـا بـا دسـتان نیرومنـد خـود روسـتا را لوله کشـی کـرده، حمــام ســاخته اند و… حرفهایــش ســخت بــر دل آدمــی می نشــیند. قبــل از آنکــه ســؤالی کنــم ادامــه می دهــد: یکــی از تفاوتهــای روســتای ابیانــه بــا همــه جــای ایــران ایــن اســت کــه در ابیانــه تعــداد فرزنــدان خانواده هــا کــم اســت!  خانواده هــا خوشــبختی را در داشــتن دو فرزنــد میداننــد و بیشــتر خانواده هــا نیــز اینگونــه هســتند؛ فرهنــگ ابیانــه ای فرهنــگ زندگــی اســت. وی ســپس بــه آب و هــوای خــوب ابيانــه اشــاره می کنــد و میافزایــد :آب و هــوای اینجــا بســیار عالــی اســت، توریسـت ها وقتـی بـه اینجـا میآینـد، می گوینـد: خوشـا بـه حـال شـما و بـدا بـه حـال مـا! وی مراسـم سـنتی عـزاداری ابیانـه را از بهتریـن سـنتها می دانـد و می گويـد: صبـح روز تاسـوعا، مـردم محـلات پاییـن و بالای  ابیانـه جداگانـه در محلـی جمـع می شـوند. قبـل از شـروع مراسـم هـر یک از خانواده هایــی کــه در طــول یکســال گذشــته عزیــزان خــود را از دسـت داده انـد، جلـوی درب منزلشـان آتشـی درسـت می کننـد و پشـت آتـش می ایسـتند و همـراه بـا مختصـر پذیرایـی بـا اهالـی کـه بـرای عـرض تسـلیت پیـش آنهـا میرونـد، دیـدار می کننـد؛ ایـن رسـم کهـن بـه نـام «نشسـتن» در بیـن اهالـی این روسـتا مرسـوم اســت. بعــد از آن، اهالــی مراســمی بــه نــام «جغجغه زنــی» را برپــا می کننـد. در ایـن مراسـم، افـراد دو اسـتوانه کوچـک چوبـی را بـه هــم میزننــد و همــراه بــا نوحه ســرایی، عــزاداری می کننــد. پــس از آن همگـی جلـوی حسـینیه روسـتا جمـع مـی شـوند و نخلـى را کـه بـر آن خنجـر، شمشـیر و پارچه هـای قیمتـی بسـته شـده اسـت، از آنجـا بیـرون آورده و مراسـمی بـه نـام «نخل گردانـی» را بـه جـا میآورنـد. هرکـدام از محله هـای بـالا و پاییـن ابیانـه، ایـن مراسـم را جداگانــه بــه جــا می آورنــد و مجــاز نیســتند کــه بــه محــدوده محلـه دیگـر وارد شـوند. ایـن رسـم از دوران صفـوی پایه گـذاری شـده اسـت کـه نمونـه ای از مراسـم تابوت گردانـی در ایـران اسـت. مـردی کـه بـر بـالای نخـل مـی رود، هدایـت آن را برعهـده می گیـرد. بنابــراین رســم هنــگام نخل گردانــی، نخــل بــه هــر خانــه ای برخــورد کنــد، افــراد آن خانــه بایــد گوســفندی را قربانــی کننــد. پــس از آن نخــل را در برابــر خانه هایــی کــه نــذر داشــته یــا در آن ســال عزیــزی را از دســت داده باشــند، بــر زمیــن می گذارنــد. نخــل گردانــی هــردو محلــه همــراه بــا مراســم و مناســکی خــاص اســت و بایــد و نبایدهایــی در آن رعایــت میشــود. از نـکات قابـل توجـه در ایـن آییـن، ایـن اسـت کـه فقـط افـراد خانواده هایـی خـاص می تواننـد بـر آن سـوار شـوند کـه ایـن حـق به صـورت موروثـی بـه ایـن افـراد رسـیده اسـت. فـردی کـه سـوار نخــل می شــود، بایــد در روز تاســوعا و عاشــورا بـه حمل کننـدگان نخـل، ناهـار و شـام نـذر بدهـد. حمل کننـدگان نخـل در گذشـته از طوایـف خاصـی بوده انـد، امـا امـروزه مـردان جــوان همــه طوایــف محلــه می تواننــد در حمــل نخــل شــرکت کننـد. در مراسـم نخـل گردانـی روز عاشـورا، رسـم بـر ایـن اسـت کـه نخـل را بـر زمیـن نمی گذارنـد، آن را از حسـینه تـا سرچشـمه )قبرسـتانی در شـرق ابیانـه) می برنـد و در آنجـا نخـل را بـر زمیـن می گذارنـد و بعـد از صـرف ناهـار آن را بـه حسـینه برمی گرداننـد و از کــوه سرچشــمه بــه بــالا می کشــند.

 در روز عاشــورا مراســم نخل گردانــی، بعــد از برگــزاری مراســم «طلــوع خوانــی» انجــام می شــود کــه ایــن مراســم تــا ظهــر عاشــورا ادامــه دارد.

ایــن مراســم در حــال حاضــر در مناطــق مختلــف ایــران همچــون يــزد، کرمــان، کاشــان، ناییــن و اصفهــان نیــز برگــزار می شــود. درختـان سـر بـه فلـک کشـیده چنـار و صنوبـر سـایبان خوبـی اسـت تـا بتوانيـم لختـی را زیـر آن بیاسـاییم. دوسـت عکاسـم در پـی ثبـت سوژه هاســت؛ او زندگــی را از دریچــه دوربیــن خویــش آن گونــه می بینــد کــه هســت؛ جــذاب و پرهیاهــو. پیرزنــی ســوار بــر قاطــر از کنــار مــا می گــذرد. وقتــی ســلام مــا را می شــنود می ایســتد. جــواب مــان را می دهــد و از کارمــان می پرســد و بعــد پاســخ مــا

. پیرامــون کار می گویــد: مــا بــا کار همزادیــم؛ کار، غــذای روح و روان مــا را تشــکیل میدهــد. تبســمی کــه بــر لبانــش نقــش می بنــدد، حســرت ها را برمی انگیــزد. در ایــن روســتا آرامشــی عجیـب بـر محیـط حكم فرمـا اسـت. خانه هـای سـاده روسـتایی بـا ایوانهـای قشـنگ سـاخته شـده از چـوب فقـط بـرای مـا در حـد رویایـی بـود کـه امـروز بـه مـرز عينيـت رسـید. وقتـی اهـل خانـه را می بینـی کـه در ایـوان چوبـی نشسـته و بـه آفتـاب دل داده انـد. بــاورت می شــود کــه اینجــا در زندگــی چیــزی بــه نــام عشــق بــه طبيعــت جریــان دارد کــه مــا در شــهر از آن بی خبریــم. پــس از اندکــی اســتراحت، آقــای محمدعلــی ابیانــه را بــرای گفتگــو برمی گزینیــم؛ نوجوانــی سیزده ســاله کــه شــیرین و پرمغــز سـخن میگویـد: « در روسـتای مـا تقریبـا هــر کســی کــه در اینجــا دیپلــم بگیــرد، وارد دانشــگاه می شــود و ابیانـه یگانـه روسـتای ایـران اسـت کـه دکتـر و مهنـدس بسـیار دارد. شــما کافــی اســت نگاهــی بــه لیســت قبولــی کنکــور بیندازیــد؛ ابيانه هــای بســیاری را خواهیــد دیــد.« آرامـش یـک روز گـردش را هنـوز بـا خویـش داریـم. سـکوت معنــا داری بــا مــا اســت و همچــون پرندگانــی ســبک بال، آرام در آســمان بــه پــرواز دل می دهیــم. ســبزه ها بــا آهنــگ مــوزون بــاد می رقصــد و آفتــاب همــه خوبی هــا را بــه تماشــا نشســته اســت. می خواهیــم در ابیانــه بمانیــم، امــا نمی توانیــم. وجودمــان را، روحمــان را، دلمــان را در کنــار چشــمه روســتای قرمــز ابیانــه جــا میگذاریــم و بــاز میگردیــم بــه تهــران آلــوده و پــردود و غبــار. دلـم عجیـب گرفتـه اسـت. بـه یـاد آن همـه صمیمیـت و عطوفـت بــه عکس هــای ابیانــه خیــره می شــوم. کمکــم پلکهایــم روی هــم مینشــینند، میخوابــم و ســوار بــر ســتاره ها، بــه ابیانــه از ایـن دورهـای دور سـلام  می کنـم. از تهـران تـا ابیانـه فاصلـهای بـه انـدازه همـه طبیعـت اسـت.

پیمایش به بالا