پنجشنبه, ۱۰ آذر ۱۴۰۱

سلمان؛ شاعر لحظه های سبز روییدن

(زمان تقریبی خواندن: 3 - 6 دقیقه)
ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

✍️مهدی صدیقیان


یادنامه شاعر لحظه های شگفتن ، سلمان هراتی

اشاره:

سال65 شاعر آسمان سبز، سلمان –هراتی- در میان بهت و اندوه یارانش دل به رفتن سپرد.او شاعری صمیمی و با ایمان و معلمی دلسوخته و عاشق بود و برای شاگردانش شعر و قصه می نوشت.

او در حالی که می رفت مهربانی اش را بین بچه های یک روستای دور افتاده تقسیم کند در یک حادثه دردناک رانندگی در گذشت و دانش آموزان و همکارانش را در انتظار گذاشت.

سلمان سه مجموعه شعر، تحت عنوان "آسمان سبز" دری به خانه خورشید و "از این ستاره تا آن ستاره" را در زمان حیات پربار خویش برای ما به یادگار گذاشته است.آنچه می خوانید اشکی است نثار روح بلند و آفتابی سلمان.

_شانزده سال از خاموشی معلمی متعهد و شاعری شرف

اندیش و هنرمند خوب وصمیمی معاصر می گذرد.

شاعری که تک  تک کلمات شعرهایش از صداقت و مهربانی اش می گفتند و زبانش " دری به خانه خورشید" بود.زندگی سلمان نیاز به شرح ندارد، چرا که شعرهایش ترجمان زندگی او بود:

لاک پشت های مزرعه مرا می شناسند

من بر بالشی از علف می خوابیدم

قورباغه ها برایم لالایی می خواندند

مادرم از مزرعه که برمی گشت

سبدش از دوبیتی سرریز بود

برای رفوی پیراهن های پاره ما

دوبیتی و اشک کافی بود

           ...

بردامن مادرم اگر گندم می پاشیدم

 سبز می شد

از بس گریسته بود

_سلمان در زندگی طعم تلخ فقر و محرومیت را چشیده بود و از همین رو، کسی که شعرهایش را می خواند بوی درد محرومیت را به آسانی استشمام می کند.

سلمان عاشق و بی آلایش بود.در نگاه او زیستن معنای دیگری است.او به چیزهای دیگری می اندیشید که مقدس و بسیار دور بودند:

بیا روشن، بیا بی کینه باشیم

چو آه ساکنی در سینه باشیم

 برای خورشید در خویش

بیا مثل دل آیینه باشیم

شاعر آسمان سبز، ماندن را مرداب و بی عشق زیستن را مرگ می دانست و همواره به اوج و پرواز و صعود می اندیشید و چشمان نافذش همواره به روزنه های روشن ایمان نظر داشت:

باز زمزمه بهار بیدارم کن

از جرات آبشار سرشارم کن

در عزلت بی عشق دلم پوسید

ای باخبر از عشق خبردارم کن

او در طول زندگی کوتاه ولی پربارش نسبت به چیزی بی اعتنا نبود. با چشمی حقیقت بین و با روحی لطیف و حساس شعرهایش را به اجتماع پیوند زده بود. او و اجتماع و سلمان از یکدیگر جدا نا پذیر بودند.وی شاعری را در انزوا و گوشه گیری نمی دانست و معتقد بود باید در میان مردم و جامعه زندگی کرد تا شعرها تصویری زیبا و ساده از این ارتباط متقابل و انعکاس تلخی و شیرینی ها باشد.او دردهای ناگفتنی و نهفتنی در شعرهای زیبایش متجلی است.

ای وطن

ای عشق

ای ازدحام درد!

جان من از بی دردی

درد می کند

زین پیش هر چه بوده ام

عاشق نبوده ام

ای اجتناب ناپذیر

باید تو را سرشار بود

بقدر آفتاب

.....

ای وطن ای عشق!

مرا به تماشای طوفان

مشتاق کن

من تنهایم

می آیم

و باقی مانده خویش را

با تو تقسیم می کنم

_سلمان با شعرهایش با خدا مناجات می کرد و اشک می ریخت.او از اشتیاق بارش شبنم تازه می شد و نیلوفرانه به آسمان فکر می کرد.

گاهی آنقدر واقعیت داری که پیشانی ام

به یک تکه ابر سجده می برد

به یک درخت خیره می شوم

از سنگ ها توقع دارم

مهربانی را...

گاهی آنقدر واقعیت داری

که من

صدای فرو ریختن

شانه های سنگی شیطان را می شنوم

و تعجب نمی کنم

اگر ببینیم ماه

با بچه های کوهستان

گل گاوزبان می چیند!

_ سلمان ، وارسته و پیراسته به دنبال " کشف آفتاب" بود و شعرهایش مرهمی بر زخم های روستائیان که با آنها زندگی می کرد.او هیچگاه احساس غرور و تفاخر نمی کرد.او با اندیشه های سبز و نو به یک سمت آبی می اندیشید. او قطره نبود، اما چونان قطره در آرزوی پیوستن به دریا لحظه شماری می کرد.او یک دلداده بود، با بهاری در سینه و آسمانی که پرنده ها در آن به پرواز دل سپرده بودند.

او شاعر آشنای شالیزار بود.سبز زیست و سبزتر از زیستن سفر کرد.

او شاعر لحظه های روئیدن گندم وجود بود.شاعری اصیل که ریشه در مزرعه آفتاب داشت.

ای همه دانه ها

که پشت فرصت سبز ایستاده اید

می دانم

تنتان بوی آفتاب می دهد

و نقش دست پیری

برشانه های شما می درخشد

....

_شالیزار سرت سبز و سلامت باد! او عاشق بود.... عاشق شکفتن و اما، نه هر شکفتنی

سلام بر آنان

که در پنهان خویش

بهاری برای شکفتن دارند

و می دانند

هیاهوی گنجشک های حقیر

ربطی با بهار ندارد

وی زمینه شعر نوجوان نیز آثار ارزشمنذی را از خود بر جای گذاشته است.

شعرهای او از شور و شعور سرشار است و به راستی خوشا به حال دانش آموزانی که پای درس او نشسته اند:

زندگی ساعت تفریحی نیست

که فقط بازی

یا با خوردن آجیل و خوراک

بگذرانیم آن را

هیچ میدانی آیا

ساعت بعد چه درسی داریم؟

زنگ اول، دینی

آخرین زنگ حساب

او شاعری مردم گرا بود. حتی به بچه های فقیر و سیاپوست آن سوی مرزها نیز فکر می کرد.او آرزوی برادری سیاه و سفید را در سر می پروراند

یک کبوترسیاه

یک کبوتر سفید

در کنار هم

با دو قلب گرم

با دوست مهر

روی ناودان خانه گلی ما

لانه ای درست کرده اند

از درخت و سنگ و گل

...

آه ای کبوتر سپیده من!

کاش

مردمان روزگار ما

چون تو

یک دل سپید و سیاه داشتند

ای کودکان ساده سیاه!

چه می کنید؟

من دلم برایتان گرفته است.

درباره سلمان هرچه بگوییم و بنویسیم باز هیچ نگفته و هیچ ننوشته ابم. او از خود دفاری برایمان به یادگار گذاشت. دفتر سبز و سرخ شعرهایش را.شاعر آسمان سبز، آخرین غزل خود را تحت عنوان "یک چمن داغ" سرود و چند روز بعد نخل بلند قامتش در جاده ای که غربت همسایه اش بود، به خون در غلتید و پرنده روحش سبکسال به آسمان رفت و با رفتن زود هنگامش صعود به "آسمان سبز" را به ما خاطرنشان ساخت.

 

didlogo.png
پایگاه خبری–تحلیلی دیدگاه مدیریت با اعتقاد قلبی و عمیق به ارزش های راستین الهی، اسلامی و انسانی می کوشد تا با انتشار اخبار و نوشته های متقن و مستند، رسانه و مرجعی امین و شایسته برای مردم عزیز و گرانقدر ایران اسلامی باشد.ما با تکیه بر قلم و دوربین هنرمندان، نویسندگان، خبرنگاران و پژوهشگران خود می خواهیم در مسیر تحول آفرینی نقشی برجسته از آفرینش و بالندگی به یادگار بگذاریم و بشارت دهنده آگاهی، دانایی و دانستن باشیم.دراین راه پرفراز و نشیب وامدار هیچ حزب و گروه سیاسی نبوده و فقط به آرمان های بلند و متعالی نظام و کشور می اندیشیم.
© Copyright 2022 سایت خبری تحلیلی دیدگاه مدیریت. All Rights Reserved.

Search